پارت یک :


رسید مژده که ایام غم نخواهد، ماند...
پرنیان پوزخندی زد و کتاب حافظ را به قهر بست. بدترین فالی بود که در عمرش گرفته بود. وقتش را برای خواندن بقیه‌ی بیت‌ها تلف نکرد. تقصیر از خودش بود در وانفسای ایام غم به امید چه مژده‌ای فال می‌گرفت. سعی کرد کمی افسار افکارش را به دست بگیرد، اما نتوانست. هرچه تلاش می‌کرد باز هم اندیشه‌های پراکنده‌ی تلخ از میان چین-خوردگی‌های مغزش بیرون تراوش می‌کرد. افسوس که نمی‌توان افکار را بالا آورد. جلوی آینه نشست و برای بار هزارم موهایش را شانه زد. این‌همه وسواس به چه کارش می‌آمد وقتی قرار نبود مهرداد توجهی از خود نشان دهد.
صدای باز شدن در بزرگ حیاط، دستی بود که او را دوباره به واقعیت کشید. با شنیدن صدای کشیده شدن چرخ‌های ماشین بر سنگفرش حیاط ناخواسته جلوی پنجره ایستاد و برحسب عادت چند ساله پیاده‌شدن همسرش را نگریست. مثل همیشه در کت و شلوار مشکی‌رنگ خوش-دوختی که بر تن داشت، بی‌نقص به‌ نظر می‌رسید و دل پرنیان را واله‌تر از آن ‌چه بود، می‌کرد. برای بار آخر در آینه به خودش نگاه کرد، کمی عطر زد و موهایش را بالای سرش جمع کرد بعد از اتاق خارج شد و پله‌ها را تقریبا پایین دوید.
وقتی جلوی در ورودی ساختمان رسید کمی نفس‌نفس می‌زد، اما سعی کرد بلند تنفس نکند. لبخندی کم‌رنگ زد به اندازه‌ای که فقط بشاش به نظر برسد و در را به روی همسرش گشود. مهرداد پله‌های حد فاصل حیاط تا ساختمان را بالا آمد. بوی ادکلن تلخش زودتر از خودش رسید. عطری شبیه آمیختن رایحه‌ی چوب سوخته با قهوه. لبخند پرنیان غلیظ‌‌‌‌تر شد. به او که به چهارچوب در رسیده بود به گرمی سلام داد و کمی کنار رفت تا داخل شود. مهرداد طبق معمول سرد جوابش را داد و در حین این ‌کار حتی نگاهش هم نکرد. حتی وقتی پرنیان کمک کرد کتش را دربیاورد سر بلند نکرد و پرنیان از سردی تشکری که شنید هیچ غافلگیر نشد. انتظارش را داشت، اصلا عادت کرده بود که نادیده گرفته شود و امیدوار باشد روزی برسد که این اوضاع مشوشِ به ظاهر آرام، سامان بگیرد. مهرداد از پله‌ها بالا رفت و کمی بعد از نظر ناپدید شد. همین! پرنیان ساعت‌ها انتظار آمدنش را کشیده بود تا مثل یک مجسمه‌ی یخی وارد شود و جانش را منجمد کند‌؟ آهی عمیق کشید. کت را در جالباسی آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت. میوه‌هایی را که خرد کرده و در بشقاب چیده بود را برداشت و از طبقه‌ی بالای یخچال هم لیوان بزرگ شربت خاک‌شیر و زعفران را به نقاشی زیبا و هوس‌انگیزی که در سینی برای مهرداد خلق کرده بود، اضافه کرد.
به دستانش کمی نرم‌کننده زد تا مطمئن شود پوست دستش مثل همیشه لطیف است بعد سینی را برداشت و درحالی‌که مراقب بود تعادل را حفظ کند تا شربت را در سینی نریزد، از پله‌ها بالا رفت. جلوی در اتاق که رسید آرام در زد و در را گشود. مهرداد تیشرت خاکستری رنگی را بر شلوار خانگی مشکی پوشیده بود. کنار پنجره ایستاده بود و داشت به سیگارش پک‌های عمیق می‌زد. از آن وقت‌هایی بود که آشفته به نظر می‌رسید، اما طبق معمول پرنیان برایش در حدی نبود که هم‌صحبتش شود‌.
در عین حالی که پرنیان از این فکر در هم می‌شد، سنجید که آیا همسرش می‌داند با تیشرت خاکستری رنگ چه‌قدر جذاب‌تر می‌شود؟ از این افکار که به شوریده‌تر شدنش دامن می‌زد، دست برداشت و سینی را به سمت او برد‌، کنارش ایستاد و سینی را بالا گرفت. مهرداد بدون این‌که توجهی به تزئین میوه‌ها یا چند رنگ بودن شربت بیندازد، لیوان را برداشت و سری به نشانه‌ی تشکر پایین آورد با آن‌که دیزاینی که ساعت‌ها وقت پرنیان را گرفته بود به چشم مهرداد نیامد، اما همین سر تکان دادن به همه‌چیز می-ارزید:
- نازی خوبه؟
دل پرنیان بدجوری گرفت، چه اصراری بود مهرداد نام عشق گذشته‌اش را بر دخترشان بگذارد. هفت سال بود که هر بار مهرداد نام دخترش را بر زبان می‌آورد، دلش می‌لرزید. همان هفت سال پیش می‌خواست مخالفت کند، اما کسی به حرفش اهمیتی نمی‌داد. از فکر کردن به دخترش سوای تلخی گس نامش، دلگرم شد. تمام احساسات بد رخت بست و دوباره سرحال آمد و آرام گفت:
- دیروقته، خیلی منتظرت شد خوابش برد.
مهرداد پک عمیقی به سیگارش زد و از پنجره به بیرون خیره شد. پرنیان سینی را لبه‌ی پنجره گذاشت. کمی به او نزدیک شد و خودش را لوس کرد:
- پرنیان هم حالش خوبه، اونم خیلی منتظرت موند.
مهرداد برگشت او را نگاه کرد. با لبخندی که در چشم‌هایش دیده می‌شد ولی در لب‌هایش تجلی نیافت. لبه‌ی پنجره را بست و گوشی‌اش را نگاه کرد:
- دیروقته راست می‌گی حواسم به ساعت نبود.
- شام حاضر کنم، قورمه‌سبزی که دوست داری، پختم. البته ساعت از نه که گذشت یه سوپ سبک هم درست کردم و گفتم اگه دیروقت بیای شاید غذای سنگین میل نداشته باشی.
مهرداد جرعه‌ای دیگر از شربت را نوشید و لیوان نیمه ‌خورده را در سینی گذاشت. درحالی‌که به سمت تخت می‌رفت، گفت:
- بیرون شام خوردم... شب به‌ خیر.
پرنیان رفتن او به سمت تخت را نظاره کرد و بغضش را فرو‌خورد. سینی را برداشت و از اتاق بیرون آمد. این ‌بار پله‌ها را آرام‌آرام پایین رفت. چرا این‌‌قدر احساس غم می‌کرد؟ مگر بار اول بود که مهرداد حتی به خودش زحمت نداده بود که بپرسد شام خورده است یا نه؟ نیازی به پرسیدن نبود‌ مثل روز برایش روشن بود که مهرداد می‌داند همسرش برای شام منتظرش می‌ماند، اما اهمیت نمی‌داد. پایین پله‌ها آهی کلافه کشید. از این‌همه خودخوری خسته بود. به آشپزخانه رفت‌ و غذاها را در یخچال چید و قطره‌های اشکی که بر گونه‌اش غلتیده بودند را پاک کرد. میوه‌هایی که خرد کرده بود را در سطل آشغال ریخت، بیش‌تر از آن جهت که حرصش را از ساعتی که صرف کرده بود، خالی کند. بعد از ساختمان بیرون زد و به اتاق کوچکی که گوشه‌ی حیاط بود، پناه برد. اتاق برایش مصداق یک کارگاه کوچک بود، اما در اصل آن نقطه‌ی کوچک از دنیا تنها جایی بود که در آن وانفسا برایش التیام بخش بود.
اوایل عروسک‌های کوچک تزئینی درست می‌کرد یا بدلیجات که مایه‌ی سرگرمی دخترش می‌شد.‌ کمی بعد فهمید با این کار چه‌قدر آرام می‌شود و وقتی کارش به سطح حرفه‌ای رسید، توانست کسب و کار کوچک خودش را راه بیندازد. الگوی عروسک خرسی بزرگی را که می‌خواست درست کند، روی کاغذ الگو کشید. اوایل کار وسایل کم می‌آورد، اما کم‌کم بهترین ابزار و مواد اولیه را برای خودش فراهم کرد. کم‌کم از این سرگرمی ساده درآمد خوبی نصیبش شد. هرچند می‌دانست همسرش آن‌-قدر متمول هست که این اندوخته‌ی کوچک به کارش نیاید. فکر مهرداد رهایش نمی‌کرد، شاید اگر کمی شوخ‌طبع‌تر و خوش‌سخن‌تر بود، می-توانست کمی نظر مهرداد را جلب کند. اصلا نمی‌دانست چه‌کار باید بکند؟ به شدت احساس ناامنی می‌کرد. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد هیچ بعید نبود اتفاق غیر‌منتظره‌ای در زندگی‌اش بیفتد. بیش‌تر شبیه این بود که می‌ترسید چیزی طلسم خوشبختی‌اش را باطل کند. هرچند اگر می-خواست منطقی فکر کند، نمی‌توانست حال و روزش را خوشبختی بداند اما همین ‌قدر برایش کافی بود! از آن وقت‌هایی بود که هیچ تمرکز نداشت. الگو را از وسط پاره کرد و با حرص در میان دستانش پیچاند و زانوهایش را در شکمش جمع کرد. اگر آسمان را به زمین می‌رساند باز هم نمی‌توانست نظر مهرداد را جلب کند.
- می‌دونی ساعت چنده؟
پرنیان با صدای مهرداد جا خورد. به او که در چهارچوب در ایستاده بود، نگاه کرد. اصلا نمی‌دانست چه‌قدر از آمدنش می‌گذشت. با آن‌چه شنید احساس شکستن کرد.
- بود و نبودت برای من فرقی نداره، اما پرنیان اگه وظیفه‌ت رو درست انجام ندی، اون‌وقت می‌بینی که چه‌طوری باهات رفتار می‌کنم!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • موفرفری

    1

    چه شروع قشنگی دلم برای پرنیان سوخت حتی اسم بچش هم اذیتش میکنه چ ادمیه این مهرداد قشنگ شکست دختره رو وقتی ک گف بود و نبودت برام فرقی نداره

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    بریم برای شروع یک ماجرای جدید از سانازعزیز♥️♥️♥️♥️💜💙🩵💚💛💛🧡❤️🩷🤍🤎

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه۲۷

    4

    راستش بعد لالایی پاندورا که جذب قلمش شدم اولین رمانیه که ازخانوم لرکی میخونم و شروع خوبی بود بنظرمیاد پرنیان زن قوی باشه که ۷سال با این میزان بی تفاوتی کنار اومده و پرعشق ادامه داده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    آینه ی سیاه،داتورا،راز شبانه،رمانایین که از ساناز تو دنیای رمانن،اینا هم خیلی قشنگن🫠داتورا انگار چند روز دیگه قراره برداشته بشه،اگه میخوای زودتر بخونش...اینه ی سیاه همم خیلیی قشنگهه واقعاا با اینکه تازه شروع شده...راز شبانه هم همینطور،درکل همه ی رماناش قشنگن🤍🙃

    ۱۲ ماه پیش
  • مرضیه۲۷

    0

    بله عزیزم میدونم ممنون از راهنماییت فقط متاسفانه هرکار کردم نشد سکه تهیه کنم برای خوندن بقیش🥲 ممنون میشم اگه بلدی توضیح بدی🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم رمان و باز کن و روی دکمه درخواست عضویت بزن تا پیام راهنمایی تو قسمت پیام ها برات ارسال بشه. اونجا هم پشتیبانی اگه سوالی داشته باشی سریع پاسخ میدن.

    ۱۲ ماه پیش
  • زیبا

    1

    بله همشون جالبن

    ۱ سال پیش
  • قشنگیه و زیباست

    0

    رمان جالبیه

    ۱ سال پیش
  • حدیث

    0

    تا اینجا جالبه

    ۱ سال پیش
  • حدیث

    0

    تا اینجا جالبه

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    خوب و عالی

    ۱ سال پیش
  • مینا

    1

    داستان آروم شروع شد ولی هر جمله مثل یه تیکه یخ میومد تو قلب طرف اون لحظه سیگار مهرداد کنار پنجره قشنگ تناقض بینشون رو نشون داد خیلی خوب بود یعنی زیباترین شروعی که میتونه باشه برای یه رمان. چقدر حس قشتگیه

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    0

    پرنیان یعنی آدمی که می جنگه ولی توی رینگ هر روز زمین می خوره خیلی با این شخصیت ارتباط گرفتم مهردادم که انگار یخ زده من تمام مسیر رو می دیدم از روبرو خیلی شروع عالیه خیلی😍😍😍😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • نگار

    2

    چیزی که دلمو آتیش زد اسم دخترشون بود اینکه حتی اونم دست خودش نبود انگار داره به طور دائمی تو سایه گذشته مهرداد زجر می کشه فوق العاده بود چقدر قلم نویسنده درگیرکننده ست

    ۱ سال پیش
  • غزاله

    0

    هرچی بیشتر می خوندم بغض بیشتری تو گلوم بود اون تیکه ای که پرنیان می گه اونم منتظرت بوده قشنگ میشه حس کرد چقدر شکسته و تنهاست

    ۱ سال پیش
  • الی

    0

    پرنیان عین یه آدمیه که سال هاست یه زخم باز تو دلش داره ولی هر روز می ره روش نمک می ریزه اون مهرداد اصلاً یه اخلاقیه که انگار جز سرما چیزی بلد نیست

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    وقتی پرنیان رفت تو اتاق و شروع کرد عروسک سازی انگار کل این زندگی رو توی اون کار کوچیک تعریف کردی بهترین بخش داستان بود اونجا که میشه فهمید ادما چطور یه نقطه امید پیدا می کنن

    ۱ سال پیش
  • امینه پاکپور

    0

    شروع خوبی بود 💔

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    مرسی که با کامنتهات حس خوب میدی

    ۱ سال پیش
کپی شد!