پارت بیست و پنجم :
گلچهره لب گزید و پشت دستش زد، زیر لب زمزمه کرد:
- حدس میزدم حاملهاس... چه گلی به سر بگیرم خدا!
دکتر همانطور که سِرُم به دست آوا میزد، ابروهای کمانی و باریکش را در هم کشید و متعجب پرسید:
- چرا ریختی به هم؟! مگه شوهر نداره؟
گلچهره مشوش و مکدر لب باز کرد:
- چرا خانومجان... ولی نامزدن، عروسی نگرفتن که! باباش بفهمه بلوا به پا میکنه!
دکتر سری با تأثر تکان داد و گفت:
لطفا صبر کنید...

میم
1آوی بیچاره،بین این همه بلا یه بارم نشد یه پشتیبان داشته باشه😭😭😭