پارت بیست و پنجم :

گلچهره لب گزید و پشت دستش زد، زیر لب زمزمه کرد:
- حدس می‌زدم حامله‌اس... چه گلی به سر بگیرم خدا!
دکتر همانطور که سِرُم به دست آوا می‌زد، ابروهای کمانی و باریکش را در هم کشید و متعجب پرسید:
- چرا ریختی به هم؟! ‌ مگه شوهر نداره؟
گلچهره مشوش و مکدر لب باز کرد:
- چرا خانوم‌جان... ولی نامزدن، عروسی نگرفتن که! باباش بفهمه بلوا به پا می‌کنه!
دکتر سری با تأثر تکان داد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    آوی بیچاره،بین این همه بلا یه بارم نشد یه پشتیبان داشته باشه😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    خیر نبینه کوهیار هوس باز..گناه داره آوا..کاش علی ب داد اوا برسه😭

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️