پارت سی و یک :
با شنیدن اسم گلبانو، قلب دخترک لرزید. مادری که سالها پیش فوت شده بود و در روستایشان دفن بود. آوا هیچوقت مادرش را ندیده بود. شک به دلش افتاده و با فکری آشفته، لقمه در دهان میگذاشت. در دل با خودش حرف میزد:« نه، ممکن نیست بین مادر من و گلبانوی این روستا ربطی باشه! ما که اهل این روستا نیستیم، من که تا حالا اینجا نیومدم!»
صبحانهاش را تمام نکرده بود که صدای زنی از بیرون خانه بلند شد،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1وای نکنه ارباب پدرشه که نذاشت بیارنش عمارت،رعنارو بجاش آورد 😮😮😡