پارت سی و یک :

با شنیدن اسم گلبانو، قلب دخترک لرزید. مادری که سال‌ها پیش فوت شده بود و در روستایشان دفن بود. آوا هیچوقت مادرش را ندیده بود. شک به دلش افتاده و با فکری آشفته، لقمه در دهان می‌گذاشت. در دل با خودش حرف می‌زد:‌« نه، ممکن نیست بین مادر من و گلبانوی این روستا ربطی باشه! ما که اهل این روستا نیستیم، من که تا حالا این‌جا نیومدم!»
صبحانه‌اش را تمام نکرده بود که صدای زنی از بیرون خانه بلند شد،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای نکنه ارباب پدرشه که نذاشت بیارنش عمارت،رعنارو بجاش آورد 😮😮😡

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    بیچاره آوا..چقدرزندگیش بالاپایین وسختی داشت والان هم باید عذاب بکشه.امیدوارم علی ب دادش برسه

    ۴ سال پیش
  • رویا

    1

    عالی مثل بقیه رمان هاتون من همه ی رمان های شما خوندم ان شالله همیشه موفق باشین

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️