پارت بیست و یک :
دخترک روی نگاه کردن به کسی را نداشت، گویی همه میدانستند دامنش لکهدار شده! اگر میفهمیدند، اگر میپرسیدند، چه جوابی داشت؟! کوهیار، جانِ عزیزترین کَس او را تهدید کرده بود. جانِ خودش شیرین نبود اما علی تمام دنیایش بود. سرش را به سینهی ستبر علی فشرد و پیراهنش را چنگ زد. بغضش شکست و هق هق گریهاش بلند شد. علی او را محکمتر در آغوش فشرد و کنار گوشش زمزمه کرد.
- تی جان قربان نازدونه... چرا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1آوای بدبخت،یه بار با همه جنگید نشد،حالا باید با خودشم بجنگه،خدالعنتت کنه کوهیار پست فطرت😭😭😭