پارت سی و هفتم :

وارد حیاط که شد؛ نفس حبس‌ شده‌اش را بیرون داد و بغضش آب شد. گرمی اشک، گونه‌های سردش را نوازش داد. با سرانگشتانش اشک‌ها را زدود و سمت مطبخ قدم برداشت. گلناز کنار اجاق ایستاده و با ملاقه‌ای چوبی و بزرگ، خورشت را هم می‌زد. نگاهش به چشم‌های نم‌دار آوا افتاد.
- چیزی شده آوا؟ گریه کردی؟
سرش را به طرفین تکان داد و لب زد:
- نه، چیزی نیست. من چکار کنم؟
چند لحظه‌ای نگاهش روی صورت آو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ای دنیای بدذات اون شوهر الدنگت ارزونی خودت،کسی کاریش نداره،دوتایی مثل سگ هار می مونین😮😡

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    کاش همه مثل جانیار بودن..سختی های زیادی پیش روی آوا س

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️