پارت بیست و هفتم :
نرم نرمک چشم باز کرد. علی سمتش متمایل شد و دستش را جلو برد تا روی گونهی آوا بکشد. دخترک هراسان دستها را مقابل صورتش گرفت و خودش را عقب کشید. پلک فشرد. علی متحیر و با شفقت لب باز کرد:
- آوا! فکر کردی میخوام بزنمت؟!
دستهایش آهسته و لرزان پایین رفت و نگاهش به چشمهای مهربان علی گره خورد. چانهاش لرزید و قطره اشکی روی گونهاش غلتید. بغض گلوی علی را میفشرد و با صدایی مرتعش گفت:
لطفا صبر کنید...

میم
1ببین چه مصیبتی گیر کرده که به کلفتیش راضی باشن،بدبختی اینجاست بره جلو چشم اون لجن