پارت بیست و هفتم :

نرم نرمک چشم باز کرد. علی سمتش متمایل شد و دستش را جلو برد تا روی گونه‌ی آوا بکشد. دخترک هراسان دست‌ها را مقابل صورتش گرفت و خودش را عقب کشید. پلک فشرد. علی متحیر و با شفقت لب باز کرد:
- آوا! فکر کردی می‌خوام بزنمت؟!
دست‌هایش آهسته و لرزان پایین رفت و نگاهش به چشم‌های مهربان علی گره خورد. چانه‌اش لرزید و قطره اشکی روی گونه‌اش غلتید. بغض گلوی علی را می‌فشرد و با صدایی مرتعش گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ببین چه مصیبتی گیر کرده که به کلفتیش راضی باشن،بدبختی اینجاست بره جلو چشم اون لجن

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️