پارت چهل :
جانیار با اخم کمرنگی پرسید:
- خونهی سرهنگ؟
ماهبانو با طمأنینه چای را مینوشید و همچنان نگاهش به روبرو بود:
- بله، میخوایم راجع به ازدواج تو و دختر سرهنگ صحبت کنیم.
جانیار پوفی کشید و سر تکان داد:
- باز که رفتیم سر خونهی اول، من چندبار بگم با دختر سرهنگ ازدواج نمیکنم؟!
ماهبانو فنجان را از لبهایش فاصله داد و با اخم تندی به پسرش نگاه کرد.
- دختر تحصیلکرده Ù
لطفا صبر کنید...

میم
1آخه چرا این دختر انقدر بدشانسه،همون جلسه اول باید ماه بانو ببیندش؟فکر کرده جانیار می خواد باهاش ازدواج کنه