پارت بیست و ششم :

ترکه را با تمام توان بر تن نحیف دخترک می‌نشاند و عتاب می‌کرد و فریاد می‌زد:
- این‌همه بازی و نمی‌خوام گفتن برای همین بود هان؟! تو بغل یکی دیگه وول می‌خوردی بی‌پدر؟! اونقدر می‌زنمت خون بالا بیاری حروم‌لقمه.
گلچهره مقابل مراد ایستاد اما با چند ضربه‌ی ترکه، به گوشه‌ای افتاد و باز مراد تن رنجور دخترک را هدف ضربه‌هایش گرفت. فریادهای آوا ضعیف‌تر شد و ناله می‌کرد. سیاهی پیش چشماÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    چه راحت قضاوت کردن،حکمم صادر کردن،چقدر علی انسان و باشعور و باوجدان ومهربانه 😮😔

    ۱۲ ماه پیش
  • نفسم

    1

    آوای بیچاره ی سیاه بخت من...😭کاش علی ب دادش برسه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️