پارت سی و پنجم :
در نیمهباز بود و رعنا پشت آن با بیقراری، انتظار میکشید. آوا وارد اتاق شد. رعنا دستهایش را از هم باز کرد و آوا را در آغوشش فشرد. دستش پشت دخترک نوازشگونه حرکت میکرد و میان بغض و گریه لب باز کرد:
- بمیرم برات... چی به روزت آوردن. علی بهم گفت آقاجان کتکت زده. تو چرا حرف نزدی دختر؟ چرا نگفتی کار کدوم حرومزادهای بوده؟! چرا گذاشتی بهت بگن هرزه؟
آوا از آغوشش بیرون آمد و گلایهمند گف
لطفا صبر کنید...

میم
1کاش گلناز منتظرش می موند،اینجام وحشتناکه با وجود اون لجن 😮😔