پارت سی و نهم :

بی‌تعلل از اتاق بیرون رفت و قدم‌هایش را تند و بلند برمی‌داشت که مچ دستش از پشت سر کشیده شد. رو به عقب برگشت که علی با اخم و نفس‌های تند پرسید:
- صبر کن ببینم آوا؛ نکنه اون بی‌ناموسی که این‌کار رو باهات کرده همین ارباب یا کوهیار بوده هان؟
آوا با انزجار جواب داد:
- اه... چی می‌گی علی؟ چرت و پرت می‌گی چرا؟ ارباب می تونست دستور بده منو بیارن عمارت، یا کوهیار اگر بود من حاضر می‌شدم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    اه..آوا چقدر بدشانسه..ی وقت ماه بانو فکربد درموردش نکنه..

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️