پارت سی و نهم :
بیتعلل از اتاق بیرون رفت و قدمهایش را تند و بلند برمیداشت که مچ دستش از پشت سر کشیده شد. رو به عقب برگشت که علی با اخم و نفسهای تند پرسید:
- صبر کن ببینم آوا؛ نکنه اون بیناموسی که اینکار رو باهات کرده همین ارباب یا کوهیار بوده هان؟
آوا با انزجار جواب داد:
- اه... چی میگی علی؟ چرت و پرت میگی چرا؟ ارباب می تونست دستور بده منو بیارن عمارت، یا کوهیار اگر بود من حاضر میشدم
لطفا صبر کنید...

نفسم
1اه..آوا چقدر بدشانسه..ی وقت ماه بانو فکربد درموردش نکنه..