پارت سی :
صبح روز بعد، از عمارت ارباب سراغ آوا میآمدند. فکر رفتن به عمارت و در دو قدمی کوهیار نفس کشیدن، تن دخترک را میلرزاند و ترس به جانش میانداخت. مرگ بهتر از رفتن به آن خانه بود. کاش علی جانش را میگرفت ولی او را پیشکش به ارباب نمیکرد.
علی تمام روز را در تقلا بود که آوا کلمهای حرف بزند؛ گاهی با ملایمت و گاهی با تشر، اما آوا لب از لب برنداشت و خاموش ماند. روز با تلخی ترس و شب با دلهره
لطفا صبر کنید...

میم
1نکنه مادرشم سرنوشت سیاه بختی مثل خودش داشته ؟؟؟