پارت سی :

صبح روز بعد، از عمارت ارباب سراغ آوا می‌آمدند. فکر رفتن به عمارت و در دو قدمی کوهیار نفس کشیدن، تن دخترک را می‌لرزاند و ترس به جانش می‌انداخت. مرگ بهتر از رفتن به آن خانه بود. کاش علی جانش را می‌گرفت ولی او را پیشکش به ارباب نمی‌کرد.
علی تمام روز را در تقلا بود که آوا کلمه‌ای حرف بزند؛ گاهی با ملایمت و گاهی با تشر، اما آوا لب از لب برنداشت و خاموش ماند. روز با تلخی ترس و شب با دلهره‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    نکنه مادرشم سرنوشت سیاه بختی مثل خودش داشته ؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    چه جالب و پیچیده شد! گلبانو خواهر گلچهره بود نه؟

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️