پارت بیست و سوم :
نگاه نگران علی به آوا بود و پرسید:
- چیشد آوا؟
دخترک شرمگین نگاهش را به زیر انداخت و لب از لب برداشت:
- بهادر اذیتم میکنه، نمیخوامش علی...
- باورم نمیشه این حال عجیب، این لرز و این تقلا فقط واسه نخواستن باشه!
آوا حق به جانب گفت:
- پس واسه چیه؟ خب نمیخوامش، ازش بدم میاد.
علی گوشهی لبش را جوید و چشم ریز کرد:
- رعنا هم کوهیار رو نمیخواست. ازش بدش میاومد. ح
لطفا صبر کنید...

میم
1کاش به جای این فکر می رفت اون عوضیو می کشت 😡😡