پارت بیست و سوم :

نگاه نگران علی به آوا بود و پرسید:
- چی‌شد آوا؟
دخترک شرمگین نگاهش را به زیر انداخت و لب از لب برداشت:
- بهادر اذیتم می‌کنه، نمی‌خوامش علی...
- باورم نمی‌شه این حال عجیب، این لرز و این تقلا فقط واسه نخواستن باشه!
آوا حق به جانب گفت:
- پس واسه چیه؟ خب نمی‌خوامش، ازش بدم میاد.
علی گوشه‌ی لبش را جوید و چشم ریز کرد:
- رعنا هم کوهیار رو نمی‌خواست. ازش بدش می‌اومد. ح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    کاش به جای این فکر می رفت اون عوضیو می کشت 😡😡

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️