پارت بیست و هشتم :

علی با دلی مالامال از غم، خداحافظی کرد. نگاه جانیار به دنبال قدم‌های آهسته و کوتاه علی کشیده شد. با رفتنش نفسی سنگین از سینه برکشید و کنار پنجره‌ی اتاق رفت. پنجره را باز کرد و نگاهی به محوطه‌ی عمارت انداخت. سلما را دید با مجمعه‌ای در دست‌ها، سمت عمارت می‌آید. پنیر گوسفندی و شیر تازه و نان داخل مجمعه بود. لبخند نرمی روی لبش نشست و از اتاق بیرون رفت برای صرف صبحانه.
در راهروی اتاق‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️