پارت بیست و چهارم :

از جا برخاست و با پاهای بی‌جان و مرتعش سمت در رفت. در را باز کرد و قدم بیرون گذاشت که حس کرد تمام محتویات معده‌اش دارد بالا می‌آید. کنار دیوار کاه‌گلی نشست و عُق می‌زد که گلچهره با شنیدن صدای عُق زدنش، سراسیمه سمتش دوید. دست روی شانه‌اش گذاشت و دل‌نگران پرسید:
- خوبی آوا؟ ببین با خودت چکار می‌کنی؟ بس که این یک ماه خودخوری کردی و خودت رو از خواب و خوراک انداختی به این روز افتادی... آخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای مصیبتش کم بود خدایا اینم اضافه شد 😮😭

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    وای خدا توی این گیر وداد مصیبت حاملگی هم اضاف شد..اگه بهادر ومراد بفهمن آوا چی میشه.مرسی عشقم نگار جون عالی بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️