پارت بیست و چهارم :
از جا برخاست و با پاهای بیجان و مرتعش سمت در رفت. در را باز کرد و قدم بیرون گذاشت که حس کرد تمام محتویات معدهاش دارد بالا میآید. کنار دیوار کاهگلی نشست و عُق میزد که گلچهره با شنیدن صدای عُق زدنش، سراسیمه سمتش دوید. دست روی شانهاش گذاشت و دلنگران پرسید:
- خوبی آوا؟ ببین با خودت چکار میکنی؟ بس که این یک ماه خودخوری کردی و خودت رو از خواب و خوراک انداختی به این روز افتادی... آخ
لطفا صبر کنید...

میم
1وای مصیبتش کم بود خدایا اینم اضافه شد 😮😭