لیست کلیه پارتهای رمان جایی میان آغوشت : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 101
بی آنکه بخواهم وسایل زیادی جمع کنم فقط کاور لباسم را برداشتم و ساکی کوچک که وسایل مورد نیازم داخلش بود. حاضر و آماده اتاق را ترک کردم و موبایل به دست نشستم روی صندلی. بوق آزاد که به صدا در آمد گویی که مویش را آتش زده باشند صدایش در خط پیچید _ الو به گوشم قربان امر بفرما! _ الو ملیحه جان سلام. م...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 102
کم مانده بود دنیا دوباره بر سرم خراب شود! از دیدنش لکنت گرفته بودم! از اینکه حس میکردم همه چیز را شنیده لکنت گرفته بودم! اشکم را پاک کردم و به سمتش رفتم _ پروانه جون... قدمی عقب رفت _ من... من روی پله ها بودم که... شیدا... بگو... بگو شیدا... بگو هر چی شنیدم دروغ بود... بگو که... بگو که مریم... م...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 103
بار دیگر نگاهی به نقطه نقطه ی خانه انداختم، چمدان هایم یک گوشه جمع بودند، حالا دیگر هیچ نشانی از خودم در این خانه باقی نگذاشته بودم. کمدهای خالی از لباس، دیوار هایی که دیگر قاب عکسی رویشان باقی نمانده بود، وسایل های شخصی که همگی در چمدان منتظر جا به جایی بودند و از همه بدتر زنی بود که درست شبیه پ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 104
چشم هایش مابین غم و درد و خشم نگاهم میکردند _ تعجب کردی از دیدنم آره!؟ نه تعجب نکن! منم رادمهر! همسرت! پدرِ بچه ات! هر چند جای تعجب داره که من از کجا میدونم دوماهه بابا شدم در صورتی که زنم لام تا کام هیچ حرفی بهم نزده! البته به خیال خودت همه چی و ازم پنهون میکردی چون من سایه ی تو بودم تو تمام ای...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 105
دردی که به جانم افتاده بود رهایم نمیکرد. حتی انگار نمیتوانستم پلک باز کنم! دستانم را کنار شقیقه ام گذاشتم و نالیدم _ را... رادمهر... رادمهر... صدای قدم هایی که به سمتم دوید را به خوبی حس کردم. _ عزیزم! خانم موحد خوب هستید! صدای نبض سرم میکوبید و دردی که در شقیقه ام نشسته بود انگار ناتوانم کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 106
دیگر شمارش لحظه ها از دستم خارج شده بود. به خودم که آمدم خورشید وسط آسمان بود و ملیحه مقابل خانه سوار بر ماشینش منتظرمان مانده بود. لباس پوشیدم و دست در دست پروانه جون همراه با سیما از خانه بیرون زدیم. ملیحه مدام از جنسیت بچه میگفت و سیما سعی میکرد جوری وانمود کند که انگار همه چیز خوب است! اما حا...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 107
جیغ کشان از جا پریدم و چنگ بر ملحفه روی تخت انداختم. زبان به دهانم چسبید و قلبم دیگر گنجایش این همه تپش را نداشت. با شنیدن صدای جیغی که در خواب وجود خودم را به لرزه در آورده بود، در اتاق باز شد و دایی و سیما پریشان احوال و ترسیده به سمتم دویدند. سیما به سمت لیوان آب رفت و دایی نشست و محکم در آغو...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 108
خودم را به مرگ میزدم تا بلکه شاید سراغم را بگیرد... نگاهم را دوختم به سجاده و سر به دیوار نمازخانه تکیه دادم. قلبم هنوز هم میتپید! صدای لولای در که بلند شد، بی آنکه نگاهم را بلند کنم آرام گفتم: _ میشه تنهام بذارید! به چیزی احتیاج ندارم. _ شیدا! بابا جان منم! شنیدن صدای گرفته و بی جانِ بابا علیرضا...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 109
پیشانی اش را بوسیدم و نشستم کنارش، صدای دستگاه ها نمیگذاشت صدای نفس هایش را به خوبی بشنوم. انگشتان بلند و کشیده اش را میان انگشتانم قفل کردم و دست دیگرم را کامل روی بدنش گذاشتم. صدای بوق هر دستگاه انگار سیلی محکمی بود که مدام بر صورتم کوبیده میشد و میگفت سه روز از پاییز هم گذشت اما لیاقت تو تنها ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 110
آسمان گرگ و میش بود که از خانه بیرون زدم. انگار خود رادمهر صدایم میکرد و میگفت دیگر بس است، بلند شو و بیا که منتظرتم! انگار حتی برای اهالی خانه هم ملموس شده بود که دیگر نه بهم بگویند بمان تا خودمان به بیمارستان برسانیمت، نه بگویند یک امروز را خانه بمان! دیگر حتی زمین و آسمان و خدا و فرشتگانش هم خ...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 111
دکتر رفیعی دستگاه پروب را روی شکمم حرکت داد و دم عمیقی گرفت _ دخترکت یه گوشه کز کرده و میگه چرا مامانم نمیدونه که به جای این همه یاس و نا امیدی، باید امیدوار باشه چون منم چند ماه دیگه به دنیا میام و به یه مامان سرحال نیاز دارم! نگاهم خیره به سفیدی سقف بود و خیالم شاید درست شبیه دخترکم زانوی غم بغ...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 112
صدای غرش آسمان وجودم را لرزاند، چشم باز کردم و با بدنی داغ از جا پریدم اما دستان پر توان دایی بود که نگهم داشت _ شیدا دایی جونم آروم باش... آروم باش... _ رادمهر... رادمهر من کجاست... با فریادم در اتاق باز شد و سیما و خاطره و فریبا سه تایی به سمتم دویدند. هر چه دایی سعی میکرد سرجا محکم نگهم دارد ا...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 113
ملیحه مثل همیشه تمام مسیر را حرف میزد، از خستگی های خودش میگفت و دعوا کردن هایش با مردهای گنده ایی که در خط می ایستند، از اینکه باید از صبح کله سحر تا خود شب دنده عوض کند برای چندرغاز پول. انگار میگفت تا من دردهایم را فراموش کنم اما نمیدانست حال قلبم این روزها مثل دردهای رادمهر رو به بهبودی بود. ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 114
دردی که بر کمرم افتاده بود باعث شد پلک های سنگین و به هم چسبیده ام را آرام و به زحمت باز کنم. با دیدن وضعیتم تازه یادم افتاد کنار تخت رادمهر خوابم برده! سنگینی سرم که روی دستم افتاده بود دستم را به گزگز کردن انداخته بود و کمی هم بی حس شده بود. آرام دستم را بلند کردم و نگاهی به صفحه ساعت مچی ام ان...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 115
حاضر و آماده ایستادم مقابل آینه، زنی که با شکم گرد و برآمده اش مقابل آینه ایستاده بود حالا دیگر غم از چشم هایش بیرون نمیریخت. دیگر رنگش زرد و زار نبود، دیگر اشکی در چشمانش حلقه نبسته بود که بخواهد تصویر خودش را در آینه تیره و تار ببیند. دستی بر شکمم کشیدم و خنده بر لب دخترکی که اینگونه لگد میزد ر...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 116
هوا بوی بهار میداد، نفس بلندی کشیدم و پنجره را تا انتها باز گذاشتم و تمام اکسیژن موجود در هوا را سهم ریه های خودم کردم. _ اِ اِ شیدا! مادر ببند اون پنجره رو! ببینم میتونی دو ماه مونده به زایمانت خودت و مریض کنی یا نه! لبخند بر لب به سمتش برگشتم، دور سرش را با دستمال گردگیری بسته بود و با دستمال د...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 117
خانم فاتحی وضعیتش را چک کرد و لبخند زنان بعد از توصیه های همیشگی اش، با اجازه گویان اتاق را ترک کرد. لیوانی آب خوردم، شالم را از روی سرم برداشتم و آزاد و رها نشستم روی مبل راحتی که همیشه منتظرم بود و سرم را به دستم تکیه دادم _ دلت حسابی واسه آقا شهریار و فتانه تنگ شده بود مگه نه! آخرین قرصش را ه...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 118
از ملیحه خداحافظی کردم و آرام آرام میان خلوتی کوچه راه افتادم. صدای اذان ظهر از مسجد محله سکوت کوچه را پر کرده بود. نگاهم را دوختم به پسرکان قد و نیم قدی که حتی سرمای زمستان هم نتوانسته بود جلوی فوتبال بازی کردنشان را بگیرد و با هر یک گلی که میزدند صدای خوشحالی شان تمام محله را پر میکرد. لبخند ب...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 119
قلبم انگار برای خودم نبود، نگاهی به ساعت انداختم، اتاق خواب را بررسی کردم، دوباره لباس هایی که برایش کنار گذاشته بودم را چک کردم و نگاهی به خانه انداختم. فریبا میوه ها را شسته بود و خاطره مشغول چیدن شیرینی ها داخل ظرف بود. سیما پشت تلفن با چه کسی حرف میزد که صدای خنده اش بلند شده بود!؟ خاله سلطان...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 120
همه درست شبیه خودم هیجان زده بودنشان حتی از پشت تلفن هم معلوم بود. آشپزخانه را جمع و جور کردم و رادمهر که از حمام بیرون آمد لباس هایش را پوشید و کمکم کرد تا من هم لباس هایم را بپوشم. حاضر شدنمان بیست دقیقه هم بیشتر طول نکشید. مقابل در که ایستادم شال گردنم را دور گردنم مرتب کرد و بوسه ایی بر گونه ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
