جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و شانزده :
هوا بوی بهار میداد، نفس بلندی کشیدم و پنجره را تا انتها باز گذاشتم و تمام اکسیژن موجود در هوا را سهم ریه های خودم کردم.
_ اِ اِ شیدا! مادر ببند اون پنجره رو! ببینم میتونی دو ماه مونده به زایمانت خودت و مریض کنی یا نه!
لبخند بر لب به سمتش برگشتم، دور سرش را با دستمال گردگیری بسته بود و با دستمال دیگری افتاده بود به جان خانه! دست بر کمرم گرفتم و با شکمی که جدیدا سنگینم کرده بود نشستم روی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزدلمی ممنونممم♥️😘
۴ ماه پیشمیم
2همین که اون وروجک سالم دنیا بیاد باید برن خدارو شکر کن بعد این همه اتفاقات جورواجور،دیگه ظاهرا که به رادمهرم رفته خودش یه تنه نمی ذاره دست از پا خطا کنن تا سالها 😁🙏🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😂👌🏻
۴ ماه پیشسرو
3عالی بود گلم کی برسه باز به کشتی نوح اون وروجک نذاره رادمهر به خواستش برسه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ آخ دقیقا👌🏻😁
۴ ماه پیشپروانه
3اگه رادمهره که در هر صورت به خواسته اش میرسه😂
۴ ماه پیشسرو
1وقتی نی نی شروع کنه به جیغ جیغ کردن به خواستش نمیرسه
۴ ماه پیششقایق
3رادمهر و نرسیدن به کشتی نوح!!!! عمرااااااا😎🥲
۴ ماه پیشسرو
1حالا ببین سمانه آخر کار مارو توحسرت کشتی نوح میذاره
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
3خیلی عالی سمانه جان،خسته نباشید 🥰👏👏👏