لیست کلیه پارتهای رمان جایی میان آغوشت : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 61
سرفه کنان دست مشت شده ام را مقابل دهانم گرفتم، صدایم در گرفته ترین حالت ممکن حتی برای ادای کوچکترین کلمه ها به زحمت می افتاد و رد خون مردگی که دور دست و پایم مانده بود دلم را بهم میزد. از همه بدتر اما چشم هایی بودند که به محض بسته شدنشان تصویر آن دخترک بی جان را بارها و بارها مرور میکردند....
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 62
رنگ برای لحظه ایی از رخش رفت، آرام پلک بر هم زد و آرام تر تعجبش به نیمچه لبخندی روی لبش تبدیل شد. لبخند بر لب نزدیکش شدم و آهسته به گونه ای که فقط خودش بشنود گفتم: _ مهمون نمیخوای جناب سرگرد! سری کج کرد، نفسی بلند کشید و چشم هایی که خمار شده بودند را میان جزئیات صورتم چرخاند _ کاش میتونستم محک...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 63
دستم را به پنجره تکیه دادم و خیره به صورتش شدم _ جناب سرگرد حستون چیه از اینکه عملیات و بردید! خنده کنان عینک دودی اش را به چشم زد _ من تو این بازی یه عمره که باختم خانم معلم. اونقدری باختم که واسه اینکه برنده بشم مجبورم تهدیدت کنم. اما اعتراف کن دل خودتم تنگ شده بود واسم! اعتراف کن که تو ...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 64
حس میکردم توانایی نگاه کردن به چشم هایش را ندارم سر کج کرد _ ببینم تو رو! بی آنکه سر بلند کنم، زیر گاز را کم کردم و پیاز به دست شروع کردم به خرد کردنشان دلم نمیخواست مچم را بگیرد _ مامانت پشت تلفن بود!؟ نگفتی با منی که! اگه یه وقت گفته باشی با منی به خدا دیگه روم نمیشه تو صورتش نگاه کنم. آسمان...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 65
پله ها را با سرخوشی که در جانم نشسته بود پایین آمدم و نگاهم که به میز چیده و صورت مهربان مامان نعیمه افتاد، سرمستی قلبم بیشتر شد. بدو بدو کنان به سمتش رفتم و دستانم را محکم دور گردنش پیچیدم _ آخ من قربون مامان نعیمه ام برم. نمیدونی وقتی میبینم تو اینجایی دلم چجوری آروم میشه. لبخند بر لب نگ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 66
خطبه محرمیت توسط شوهر خاله ی مسن نرگس که خوانده شد، صادق انگشتر نشان ساده و زیبایش را دست نرگس کرد. نمیتوانستم احساساتم را کنترل کنم! بغض کنان صورت مهربان مهین خانم را بوسیدم و تبریک گویان نگاهی به علی، برادر نرگس انداختم. صادق قبل از همه آمد و دست دایی را بوسید و با همان حجب و حیایش دست ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 67
انگار واقعا قرن ها گذشته بود تا به امروز برسیم. دل آشوبگی نگذاشته بود حتی ذره ایی با آرامش بخوابم. نگاهی به صفحه موبایلم انداختم که هنوز هم روی صفحه چتمان بود و همانگونه صفحه اش خاموش شده بود. پیام جدیدش اما پایین تمام پیام ها منتظر دیده شدن بود! ( چند هزاران ساعت مونده تا ساعت شش عصر! ) دل...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 68
شیدا جان دخترم بیا اینجا پیش من بشین عزیزم چرا اونجا تنها نشستی! با صدای پروانه خانم آرام از جا بلند شدم و نشستم کنارش، حالا با رادمهر دقیقا یک صندلی فاصله داشتم و انتخاب زیرکانه پروانه خانم برای نشستش برایم جالب بود! همه گرم صحبت بودند وکسی حواسش سمت ما نبود، گوش های رادمهر اما حسابی تیز ش...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 69
حرص روی صورتش زیاد شد و لبخندش از سر طعنه نشست روی صورتش _ هِه آقاتون هم تشریف آوردن. برو پیشش تا رگ گردنش بیشتر از این باد نکرده. فقط امیدوارم گند این یکی در نره! هادی طعنه آخرش را مثل نیش فرو کرد و به سرعت از مقابلم دور شد. حالا با فاصله تقریبا زیاد درست مقابل رادمهر ایستاده بودم، من غم زد...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 70
کنار ضریح آرام گرفتم و بوسه ایی بر قرآن زدم، دلم آرام تر شده بود. آخرین حرف هایم را با خدا زدم و قول و قرارهایمان را با هم گذاشتیم. سبک که شدم، چادر بر سر از امامزاده خارج شدم و به سمت حیاط با صفایش راه افتادم. رادمهر بر سر مزار بابا نشسته بود. تا نگاهش به سمتم افتاد دستی برایم تکان داد و...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 71
رادمهر با اجازه گویان از جا بلند شد و جمع را ترک کرد. در دلم رخت میشستند، نمیتوانستم بنشینم! از جا بلند شدم و به هوای شستن دست هایم جمع را ترک کردم. هیچکس حواسش نبود، مامان بزرگ ها میوه میخوردند و مردها درباره کار صحبت میکردند، پروانه خانم و سیما هم حسابی گرم حرف زدن بودند. به سرعت از جا بلند...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 72
سکوت ظهر جمعه حالا همه جا را گرفته بود، صحبتم که با سیما تمام شد موبایلم را انداختم روی تخت و ایستادم رو به روی قاب عکسهایی که روی دیوار بود، عکس هایی که هربار با دیدنشان لبخندی آرام روی لبم می نشست _ دلت میخواد بچه مون شبیه بچگی های من بشه یا تو!؟ با صدای رادمهر، سرم را به سمتش برگرداندم...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 73
خاله مدام قربان صدقه مان میرفت و مدام آیه میخواند زیر لب. آنقدر کنارش غذا به جانم چسبید که حس میکردم حسابی سنگین شده ام، من از یک سمت و رادمهر از سمتی دیگر! رادمهر دستی به شکمش کشید و خنده کنان گفت: _ خاله ترو خدا اینقدر خوشمزه درست نکن غذاهات و! من هربار از این به بعد بیام اینجا که یه ده کیلوی...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 74
پشت چراغ قرمز که توقف کردم صدای موبایلم بلند شد. اسم آقای گیلانی متعجبم کرد اما لبخند روی لب نشاندم و خط را آزاد کردم _ سلام آقای گیلانی احوال شما! _ سلام خانم فرهنگ جان. خوبید شما! احوالتون خوبه انشاالله! بد موقع که تماس نگرفتم! _ نه نه خیلی ام خوش موقع ست. جانم امر بفرمایید! _ عرضی داشتم خد...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 75
با دیدن آقای گیلانی لبخندم پررنگ تر شد. مثل همیشه دست ادب بر سینه اش گذاشت و جلو آمد _ به به سلام بر خانم فرهنگ عزیز. چقدر خوشحالم دوباره دارم میبینم شما رو. احوالتون خوبه انشاالله! سلامتید! خدا میدونه چقدر خوشحالم که دوباره قراره کنار همدیگه با تمام همکارها یه جا جمع بشیم با احترام گفتم: ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 76
نگاهی به دخترک درون آینه انداختم، سفید پوش شده بود. آرام دست کشیدم بر پیراهن و گلهای ریز و برجسته ایی که روی لباس پخش بود را لمس کردم. پایین پیراهن را در دست گرفتم و کمی مقابل دخترک درون آینه چرخیدم، چشم هایش پر از برق خوشحالی بود. تور بزرگی که روی دامن پیراهنم را گرفته بود همچون تکه ابر...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 77
وارد مسیر که شدیم، سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و نگاهم ماه را در آسمان دنبال کرد. دستش نوازش گونه روی صورتم که نشست، پلک هایم را محکم روی هم فشار دادم و لبخندم عمیق تر شد _ به چی فکر میکنی عزیزکم! آرام گفتم: _ به بچگی هام، به اون زمانا که هر وقت سوار ماشین میشدم، هر وقت ماه و میدیدم، ب...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 78
آسمان بوی نم باران میداد. تکیه به پنجره دادم و نفس بلندی در هفتمین روز از مهر ماه کشیدم. سرو صدای بچه ها و شیطنت هایشان در حیاط مدرسه لبخند را روی لبم پررنگ تر کرده بود اما از سمتی دیگر دلتنگی باز هم آه بلندی را مینشاند میان سینه ام! زنگ آخر که به صدا در آمد خداحافظی کنان مدرسه را به سمت ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 79
رژ لبم را کمی پررنگ تر کردم و دستی به لباس سنگ دوزی شده ی مشکی ام کشیدم _ خاطره ببین خوب شدم! سوت زنان نگاهمکرد _ عالی شدی. چقدر این لباس بهت میاد، رادمهر سکته نکنه یه وقت. اخم کنان نگاهش کردم _ ای زبونت و گاز بگیر. لب گزید و خندید _ ببخشید حالا فکر کنم مامانِ نرگس داره دنبال تو میگرده! بیا ...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 80
_ خانم اجازه! بچه های کلاس بغلی همش به ما میگن شما دیگه نمیخواید بیاید سر کلاس ما! میگن شما دیگه میخواید برید تهران! راست میگن خانم! سر بلند کردم و نگاهی به یاسمن انداختم که انگشت اشاره اش هنوز بالا بود و سوالی که پرسیده بود ذهن خودم را هم درگیر کرده بود! گچ را گذاشتم پایین تخته، تکیه به...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
