لیست کلیه پارتهای رمان جایی میان آغوشت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 41
واسه کی شاخ و شونه میکشی مرتیکه! واسه یه زن تنها آره!؟ دهانم خشک شده بود و حتی یک کلمه هم نمیتوانستم حرف بزنم. مردک را به دیوار کوبید و گردنش را محکم گرفت. مردک اما از پا ننشست، با کف هر دو دست بر سینه اش کوبید و پرتش کرد _ گمشو برو بینم تو دیگه کدوم خری هستی! ولم کن تا حالیت کنم با کی طرفی...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 42
بافتنی ام را بیشتر به خودم پیچیدم و دستان یخ کرده ام را در هم قفل کردم _ آقا شهریار شاید یه چیزی تو کلاهکش گیر کرده که اینجوری دود میده و گرم نمیکنه! با سر وصورت سیاه از مقابل شومینه بلند شد و با دست سیاهش عرق از پیشانی پاک کرد _ نه خانم معلم کلاهکش و دیدم هیچی نبود، نمیدانم چرا اینجوری دار...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 43
_ خانم اجازه ما از همین الان که میخوایم تعطیل بشیم تا آخر عید خیلی دلمون واستون تنگ میشه! لبخندی زدم و به صورت مهربان معصومه چشم دوختم. باقی بچه ها هم به دنبال حرف معصومه زبان به دلتنگی باز کردند. نفس بلندی کشیدم و ایستادم کنار تخته _ بچه ها منم بی نهایت دلم براتون تنگ میشه. راستش تو این سه...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 44
نفس های کشدار و بلندش از گوشم دور نمی ماند. زیر چشمی خوب حواسم به رفتارهایش بود. پلک بر هم فشار داد، ساندویچش را کنار گذاشت، نفس کلافه ایی بیرون فرستاد و دستش را کشید پشت گردنش _ من... من قصد اذیت کردن یا ترسوندن دوباره ی تو رو نداشتم. من اونقدری خودم تو این زندگی ترسیدم که... که دیگه... کلا...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 45
هوا هنوز گرگ و میش بود که چشم باز کردم و طبق عادت نگاه به ساعت انداختم، شش صبح بود. انگار ذهنم برای این ساعت کوک شده بود که بیدار شوم. حتی این روزها که دیگر در سراشیبیِ تعطیلات روزهای آخر اسفند افتاده بودم. پتو را بیشتر دور خودم پیچیدم و در جایم غلتی زدم اما انگار دلشوره امروز نمیگذاشت بخواب...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 46
ثانیه ایی نگذشته بود که درِ اتاقک باز شد و با صدای نعره ایی که در کل فضا پیچید اینبار جان به تنم برگشت. اما چشم هایم دیگر توان باز بودن نداشتند. سرفه کنان بر زمین افتادم و خونی که بالا آوردم، باز هم وجودم را به تلخی درآورد. من درد میکشیدم و صدای ناله و فریاد وحید و کمک خواستن هایش از سمتی و ...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 47
چشم به صورت پر دردم در آینه دوختم. چشم باد کرده و کبودم انگار دیگر قرار نبود خوب شود. بخیه روی پیشانی ام کمی خون آمده بود و گوشه اش کاملا متورم شده بود. آب را تا انتها باز کردم تا صدایش نگذارد صدای اشک هایم بلند شود. دست گچ گرفته ام گزگز میکرد و درد پهلو و پاهایم بدنم را کرخت تر کرده بودند. _ ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 48
آسمان فروردین حسابی ابری و گرفته بود. دوباره شماره اش را گرفتم و نشستم روی تختم. بعد از سومین بوق بالاخره صدایش در خط پیچید _ الو جانم شیدا _ الو خاطره معلوم هست تو کجایی! چرا هر چی میگیرمت جواب نمیدی دختر! _ ببخش تو ماشین بودم. دارم میرم اصفهان. متعجبانه پرسیدم: _ داری میری اصفهان! یعنی چی! ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 49
با صدای منشی که اسمم را فرا میخواند به سمت مطب دکتر راه افتادم. آهسته ضربه ایی به در زدم و لبخند کوتاهی روی لب نشاندم _ سلام وقتتون بخیر خانم دکتر. خانم دکتر لبخند بر لب نگاهم کرد _ سلام عزیزم بفرمایید داخل. شما خانم فرهنگ هستید درسته! برای گچ دستتون اومدید! سری تکان دادم و وارد اتاق شدم _ ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 50
ماشین را که پارک کردم صدای آقا صمد از دور نگاهم را به سمت خودش جلب کرد! بدو بدو کنان و بیل و کلنگ به دست به سمتم دوید، دست تکان داد و اسمم را صدا کرد! _ خانم معلم... خانم فرهنگ صبر کنید! عینک از چشم برداشتم و متعجبانه ایستادم تا بیاید. پیرمرد بیچاره از فرط زیاد دویدن، حالا کاملا به نفس نفس زد...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 51
انگار کسی که حالا بعد از دوماه اینگونه مقابلم ظاهر شده بود، وجودش یک شوخی بود! نگاه پر تعجبم، صدای قلبم را هم بلند کرد. قلبم کوبید و چشم هایم دو دو زدند! سرم را پایین انداختم و با دستان لرزان کمی مقنعه ام را پایین کشیدم تا نگاهش از میان جمع به من نیفتد. دلم فرار میخواست، فرار از کسی که دیدنش ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 52
کف هر دو دستش را محکم بر روی چشم های خیسش کشید و دوباره نگاهم کرد _ برو... برو آزادی... هیچ آدمی حق نداره شیدا رو مجبور به کاری کنه که دلش نیست، این و تو این مدت خوب در موردت فهمیدم... برو اما یه چیزی و خوب بدون، آدمی که خودش شکسته دیگه نیازی نیست که تو دوباره تیکه هاش و از هم بپاشونی... ص...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 53
نزدیکم آمد و عکس را آرام از میان انگشتانم بیرون کشید _ این آخرین عکسی بود که تو خونه بابا گرفتیم. این و مامانم ازمون انداخت! با شنیدن صدایش به سرعت سرم را برگرداندم، لب گزیدم و عکس را به سمتش گرفتم _ من... من معذرت میخوام. در کابینت و که باز کردم یهو افتاد زمین. نفسی بلند کشید، درست شبیه یک آه ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 54
دسته گل رز قرمزی که در دستانش بود از همین فاصله هم توجه هر کسی را جلب میکرد! دستی به مقنعه ام کشیدم و سرفه کنان صدایم را صاف کردم. لبش پر از خنده بود و نگاهش پر از شوق. درست برعکس من که پر از حس بُهت زدگی و تعجب شده بودم! آرام به سمتم آمد، دسته گل را مقابلم گرفت، نگاه کوتاهی به رادمهر انداخت...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 55
نفسی بلند کشیدم و آرام گفتم: _ الان میخوای بدونی دوستم داره یا نه! آره دوستم داره اما آدما تو موقعیتای اشتباه سر راه هم قرار میگیرن، اشتباه دل میبندن و اشتباهی درد عشق میکشن. من حتی اگه با سیامک هم ازدواج نمیکردم هیچ وقت نمیتونستم به عشق هادی جواب مثبت بدم، هادی همیشه برام یه برادر بزرگتر بو...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 56
برگه های ریخته شده روی میز را یکی یکی جمع کردم و نفس بلند کشان نگاهم را به سمتشان دوختم _ خب بچه ها اینم از آخرین امتحانتون. میدونم که تک تکتون با بالاترین نمرات قبول میشید و دیگه انشاالله که آماده میشید تا چندین ماه دیگه وارد سال چهارم دبستان بشید. _ خانم اجازه! میشه دوباره شما معلم ما باشید! ...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 57
با صدای یک سرباز که ما را به سمت اتاق فراخواند، چهارتایی راه افتادیم. با اینکه از همه چیز مطمئن بودم اما دلشوره رهایم نمیکرد و دست هایم دوباره یخ زده بودند. هنوز خبری از وحید و وکیلش نبود، با ورودمان، قاضی با ابروهای در هم گره داده نگاهی به ما انداخت و دوباره نگاهش را به پرونده های مقابلش دو...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 58
چادر بر سر آرام به سمتش رفتم، متوجه حضورم که شد، آهسته سر بلند کرد، نیم نگاهی به صورتم انداخت و دوباره نگاهش را به سنگ بابا دوخت _ آدرس خونه تون و از فتانه گرفتم، تقریبا از صبح ماشین و کوچه پشتی خونه تون پارک کردم و مدام چشمم به در خونه بود تا ببینمت. لب گزیدم و چانه در هم کشیدم در برابر صد...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 59
دور تا دور اتاق چرخیدم و بار دیگر حضور بابا را حس کردم، لبخندم حالا دیگر دلش نمیخواست از روی لبم کنار برود. با صدای در نگاهم را به پشت سرم دوختم. صادق با اجازه گویان وارد شد و دسته گل بزرگی روی میزم گذاشت _ خانم فرهنگ این دسته گل از طرف تمام بچه های کارخونه، اول به خاطر اینکه دو هفته ست اون ...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 60
لگد محکمی بر آکواریوم بزرگ کنار خانه کوبیدم. در کسری از ثانیه آکواریوم پخش زمین شد و به هزار تکه تبدیل شد. ماهی ها بالا و پایین پریدند، خانه غرق آب شد و فریاد کشیدم _ یا این در بی صاحاب و باز میکنی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! با هزارتکه شدن آکواریوم چشم هایش به خشم نشست و به یکباره به سمتم آ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
