پارت صد و ششم :

دیگر شمارش لحظه ها از دستم خارج شده بود. به خودم که آمدم خورشید وسط آسمان بود و ملیحه مقابل خانه سوار بر ماشینش منتظرمان مانده بود. لباس پوشیدم و دست در دست پروانه جون همراه با سیما از خانه بیرون زدیم. ملیحه مدام از جنسیت بچه میگفت و سیما سعی میکرد جوری وانمود کند که انگار همه چیز خوب است! اما حال قلب من را فقط یک نفر میفهمید، آن هم زنی بود که سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود و نگاه پر دردش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    عاقاا😔😭😭 من دلم گرفت چه پارت غمگینی بود😭😭

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پارتای دلبرانه پیش رو داریم نگران نباش دختر😍

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    0

    باوشه🙄🙄 فقط زمان لطفا🙂🙂

    ۲ روز پیش
  • میم

    2

    خدارو شکر بچه سالمه حداقل،خیلی عالی سمانه جون،خسته نباشید و تشکر برای پارت هدیه 🙏🏻🥰👏👏👏

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای تو😘♥️

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    من همون روز اول به شیدا حق میدم،یه دفعه روبرو شد با مثلا عشق اول همسرش،اونم با زبون بازی مغزشو کامل شستشو داد،اما دیگه دوماه خیلی زیاده،اون بیچاره پشت در بود،خانم هیچ بهش گوشم نمی داد در حالی که انتظار داشتم همون روز اول خودش بپرسه چه خبره 🤔😠

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حق گفتی واقعا👏🏻

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    3

    یه سوال؟ بچه ها شم به شیدا حق میدید که رادمهر و باور نکرد و حالا به این روز افتاده؟

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    شیدا تقصیری نداشت. وقتی یه زن خراب بیاد تو زندگی یه مرد، ریشه زندگی اون زن و شوهر خشک میشه. تازه شیدا تو حاملگی هورمون هاش بهم ریخته ست

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    وییی بابابزرگ تو از کجا فهمیدی

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    دیگه دختر ما دنیا دیده ایم🤞🏻😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    از دنیا هم بردی باباجون😄😄

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    4

    اینکه باورش نکرد خیلی بد بود اما به قول آقا حسام خب اون زنیکه روش تاثیر گذاشت بعد رادمهر سکوت کرد ولی بازم رادمهر گناه داشت🥺

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    تا یه حدی آره بهش حق میدم ولی بعدش دیگه زیاده روی کردو باید به حرفهای رادمهر هم گوش میداد

    ۵ ماه پیش
  • طرفدار رادمهر خان

    2

    من اصلااااااااااااا بهش حق نمیدم😒

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    نه دیگه اینقدر بی انصاف نباش طرفدارخان

    ۵ ماه پیش
  • طرفدار رادمهر خان

    3

    نمیتونم تا رادمهر پیدا نشه من اروم نمیشم😑

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    2

    قربونت بشم که انقد خوبی سماااانه🥺🥺🥺این روزا کاش زودتر تموم بشه روزهای خوششون و ببینم مطمئنم آنقدر غمگین تموم نمیکنی رمان و🥺🥺💔💔

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پایان قصه مون خیلی خوشه اصلا نگران نباش🤗😘

    ۵ ماه پیش
  • شادی

    2

    من رمانای قبلی سمانه جون و خوندم همیشه پایان رماناش خیلی خوش و قشنگه 🥰

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    3

    پروانه جون خیلیییییییی خانومه اگه من بودم و پسرم این اتفاق واسش می افتاد بعد عروسم اینجوری می کرد عروسم و به سه قسمت مساوی تقسیم میکردم 😑🤞🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا رحم کنه😆

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    شقایق خیلی خشن شدی یهو

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    دیگه حرف از رادمهر که میشه من دیوانه میشم کراش منه رادمهر 😁

    ۵ ماه پیش
  • طرفدار شیدا

    3

    شیدا مقصر نبود 😠 اون زنیکه مقصر بود خب رادمهرم نباید قایم میکرد

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    3

    مجبور بود بابا مجبور بودددددددددد پلیسه ها کشک که نیست مجبور بود چون عملیات لو نره هیچی نگه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    من رادمهر و میخوام این حرفا حالیم نیست😭😭😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم😔

    ۵ ماه پیش
  • طرفدار رادمهر خان

    2

    شیدا خانم دیگه این اشک و گریه زاری فایده نداره. فقط میخواستی رادمهر سر به نیست بشه؟! حالا دلت خنک شد😒😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودشم داغونه خب😔

    ۵ ماه پیش
  • آهو

    2

    آخ جووووووووون مرسی بابت پارت هدیه سمان جونم🤗

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!