پارت صد و یک :

بی آنکه بخواهم وسایل زیادی جمع کنم فقط کاور لباسم را برداشتم و ساکی کوچک که وسایل مورد نیازم داخلش بود. حاضر و آماده اتاق را ترک کردم و
موبایل به دست نشستم روی صندلی.
بوق آزاد که به صدا در آمد گویی که مویش را
آتش زده باشند صدایش در خط پیچید
_ الو به گوشم قربان امر بفرما!
_ الو ملیحه جان سلام. منم مزاحم همیشگی، خوبی!
_ سلام قربونت برم اِ مزاحم چیه دختر!
من آماده ام واسه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ شیدا دیوونش کردی رادمهرو الان میزنه به تیپ و تاپ همه چی؛ اوه اوه فکر کنم هادیه😐

    ۵ روز پیش
  • میم

    1

    با این حالی که رادمهر رفت هم سر خودشو به باد می ده هم عملیات رو به فنا 🥺🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥺 اوهوم

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    دیگه شیدا واقعا شورشو درآورده حرفاش همه دروغه،عاشق بودنش دروغه،فقط عاشق خودشه،آدم عاشق دروغای عشقشم باور می کنه اما شیدا یه ذره هم به خائن نبودنش شک نداره،اون بچه هم با قرصایی که مدام می خوره اگه سالم باشه معجزست اون بچه هم یه ذره براش مهم نیست 😡

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه عقل براش نذاشته مریم😑

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    هر کی باشه فقط خدا کنه هادی نباشه،اصلا دلم نمی خواد دوباره درگیر زندگی اینا بشه 🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا 🥺

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    1

    چرا اینجوری ازهم جدا شدن خدا بدادت برسه شیدا این رادمهر تا خودش به کشتن نده هیچی برای شیدا خانم رو نمیشه اون وقت دیگه فهمیدند چه فایده

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه دیر میشه🙃

    ۵ ماه پیش
  • محمد

    2

    هر پارت قلبم و میگیره و ول میکنه واقعا اولین رمانیه که هر روز منتظرم پارت بعدیش و زودتر بخونم مخصوصا این پارت که دیالوگا عالیییی بود👏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالی منه🥰

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    کی بود پشت سرش میشه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حدس بزنید تا پارت بعدی برسه😁

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    2

    فکر کنم هادی بود🤔 قطعا هادی اومد و همه چیز و فهمید

    ۵ ماه پیش
  • هدیه

    2

    منم حس میکنم هادی بود، البته یه حدس دیگه ام دارم فکر کنم یا فریبا شنید یا شایدم رامین

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممکنه🤔

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    شاید

    ۵ ماه پیش
  • ستاره

    2

    واقعا خدا لعنتت کنه مریم اومدی گند زدی با زندگی اینا ای خدا کاش برگردیم به اون عاشقانه ها به اون بوسه های قشنگشون😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۵ ماه پیش
  • هدیه

    2

    جیگرم خون شده خدا وکیلی چرا اینجوری شد همه چیز اخه😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هیچی اینجوری نمی‌مونه🙃

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    عجب پارتی بود😶😶😶😶 اون کی بود انتهای پارت😶

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    تا پارت بعدی اندکی صبر😉

    ۵ ماه پیش
  • هجران

    2

    مرسیییییییییی بابت پارت هدیه ممنون که اینقدر گلی سمانه جانمممممم😍

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!