پارت صد و نهم :

پیشانی اش را بوسیدم و نشستم کنارش، صدای دستگاه ها نمیگذاشت صدای نفس هایش را به خوبی بشنوم. انگشتان بلند و کشیده اش را میان انگشتانم قفل کردم و دست دیگرم را کامل روی بدنش گذاشتم. صدای بوق هر دستگاه انگار سیلی محکمی بود که مدام بر صورتم کوبیده میشد و میگفت سه روز از پاییز هم گذشت اما لیاقت تو تنها همین است، همین که روزها و شب ها کنار این جسم بی تحرک غرق خاطراتت شوی و آنقدر کنار گوشش حرف بزنی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    شیدایی من دلم روشنه دختر بیدار میشه دیدی که دکترم گفت بیدار میشه منم خودم به شخصه ۴۵روز تو کما بودم نگران نباش🙂🙂

    ۲ روز پیش
  • Shiva

    1

    روزای غم انگیزی داریم😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی اما روزای قشنگی ام تو راهه🥰

    ۴ ماه پیش
  • انا

    4

    این چند پارت چقد غم انگیزه😭😭

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    5

    من جیگرم خونه اصلا انگار یکی از افراد خانواده خودمه 😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خیلی🥺

    ۴ ماه پیش
  • میم

    4

    مثل اینکه داره تلافی می کنه،اون دو ماهی که پشت در اتاقش چشموانتظار بود،حالا شیدا باید پشت پلکای بسته رادمهر منتظر بمونه 😔😔😔

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    3

    واااااااااای چقدر قشنگ گفتی دقیقا داره تلافی میکنه😭😭😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا 😭

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    4

    رادمهر خان چجوری دلت میاد شیدا رو تنها بذاری🥺 پاشو دخترکت منتظرته

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چه کامنتی 🥺

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    3

    واقعا هم رادمهر داره تلافی میکنه😔 چقدر شیدا باورش نکرد چقدر شبا پشت در اتاقش خوابید چقدر از دور عطرش و نفس کشید اخرشم اینجوری شد

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    5

    گور به گور شده اون مریم فقط اومد که زندگی اینا رو بهم بزنه بره ای لعنت بهت همون بهتر مردی

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واقعا😑👌🏻

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    3

    سمانه جون پارت هدیه نداریم امروز؟

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نه دیگه یه کوچولو تحمل کن تا فردا🫶🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!