پارت صد و نوزده :

قلبم انگار برای خودم نبود، نگاهی به ساعت انداختم، اتاق خواب را بررسی کردم، دوباره لباس هایی که برایش کنار گذاشته بودم را چک کردم و نگاهی به خانه انداختم. فریبا میوه ها را شسته بود و خاطره مشغول چیدن شیرینی ها داخل ظرف بود. سیما پشت تلفن با چه کسی حرف میزد که صدای خنده اش بلند شده بود!؟ خاله سلطان نماز حاجت میخواند و مامان بزرگ ها هر کدام مشغول کار خودشان بودند. انگار همه آرام بودند جز منی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    1

    احساس می کنم رادمهر می خواد لحظه لحظه آینده رو پر از عشق محبت کنه برای شیدا از الان تا آخرشم برنامه ریزی کرده تا این مدت جبران کنه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااا👌🏻🥰✨️

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    هووفف خدا چقدر خوشحالم براشوووون🥺🥺🥺قلبم اکلیلی شد نننهههه🥺🥺🥺😭😭 سمانه جان رمان کلا چند پارت؟

    ۴ ماه پیش
  • ستاره

    2

    یه دفعه تو اطلاعیه گفت ۱۳۲ پارته یعنی فقط چند پارت دیگه مونده تموم بشه😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    درسته عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • هانیه

    2

    ۱۳۲ پارته زهرا جون

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ۱۳۲ پارت قشنگم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واییی توروخدا بگو یه ماجرای دیگه ای ندارم من قلبم ضعیفه تحمل نداااارم🥺🥺😭😭😂😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نه عشقم چه ماجرایی😄

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    1

    خداروشکر رادمهر اومد خونه😊 عشقشون بی اندازه قشنگه آدم کیف میکنه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی🥰

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    دوکلمه از بابای عروس

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    1

    آخ آخ دیروز نبودم این پسره ی ورپریده رو بگیرم بزنمش جا موندم😁 ای صدرا کجایی

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    خسته نباشی پیرمرد دیر آمدی دیگه کتک فایده نداره خیرسرت بابای گروهی ولی اصلا نیستی این بچه ها هم هرکاری دلشون میخاد میکنن

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    1

    دیگه تربیت اینا از دستم در رفته به خدا🤦🏻 ♂️😂

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    1

    حاجی من هی به اینا میگم شیدا رو بدید به من هی نمیدن دیگه تو بگو رادمهر از کار افتاده😁

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    1

    رادمهر و از کار افتادن😁 عمرا صبر کن فقط ببین چه آتیشی به راه بندازه دوباره😎

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    ببینم این فسقلی خانم اسم نمی خواد،تا کی باید فسقلی و فندق و دخترک صداش کنیم 🤩😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آق باباش باید براش اسم انتخاب کنه😋

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    2

    آخ خدا چقدر قشنگ گفتی😍 دقیقا همین و میخواستم بپرسم. سمانه جون اسم این فندق خانم پس چیه😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یکی دوپارت دیگه میفهمید اسمش چیه😊

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    1

    هر قسمت از این پارت کلی حرف واسه گفتن داشت🥺😍 چقدر قشنگ پله به پله داریم میریم جلو. حس میکنم منم کنار این دوتا عاشقی و یاد گرفتم کاش همه دخترا یه رادمهر تو زندگی شون بیاد🤲🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ایشالااااا

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    3

    خیلی خیلی خیلی این پارتا دلبرن😍 بلاخره رادمهر خان تشریف فرما شدن منزل

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اره🥰♥️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    عشقن این پارت عشششششششق🥰

    ۴ ماه پیش
  • ستاره

    2

    میشه رادمهر و بپیچی من ببرم🥲 دوستان شما هم تقاضا نفرمایید مال خودمه🥲🤞🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    متقاضی زیاده 😝

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    شرمنده دیر آمدی قبل از تو دزدیدنش الان دیگه رادمهری نیست که بپیچیم بدیم تو ببری🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😂خدا نکشتت

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    تو رمان بعدیت به اندازه ی مجردای عضو شده جنس مذکرو مونث نقش اولت براشون کنار بذار که هرکی از هر جنسش رو خواست بهش بدی ببره باخودش

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    نمیشه حالا شیدا رو بدید به من👀 دیگه رادمهرم که از کار افتاده🤪

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    3

    چشم در اومده پسرم کجا از کار افتاده🤨 حالا صبر کن همچین بهت نشون میده حالا کاراش و🤪

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اتفاقا تو رمان بعدی کلی دختر و پسر مجرد داریم😁

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    من خودم مثل شیر اینجام مال خودمه رادمهر😁🤞🏻

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    خب رادمهرم اومد خونه و دیگه خدا به داد شیدا برسه😝

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    تو باز پیدات شد😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    خیلی بی ادب تو رمان بعدی راش نده

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید ادبش کنم😁

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    هر کاری کنی من بازم میام😬😂

    ۴ ماه پیش
کپی شد!