پارت صد و پانزده :

حاضر و آماده ایستادم مقابل آینه، زنی که با شکم گرد و برآمده اش مقابل آینه ایستاده بود حالا دیگر غم از چشم هایش بیرون نمیریخت. دیگر رنگش زرد و زار نبود، دیگر اشکی در چشمانش حلقه نبسته بود که بخواهد تصویر خودش را در آینه تیره و تار ببیند. دستی بر شکمم کشیدم و خنده بر لب دخترکی که اینگونه لگد میزد را لمس کردم
( آروم باش عشق مامان، قول بده آروم باشی، کاری نکنی که دردم بگیره تا بریم پیش بابا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    3

    سمانه اینا چی میگن واقعا نمیخای رمان جدید بذاری پس من کجا بیام بچه ها رو اذیت کنم ای بابا واقعا غصم شد سمانه ولی دور از شوخی هرجا هستی خوش و خرم و تن درست باشی

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دورت بگردم♥️ حقیقتش رمان پنجشنبه قرار بود منتشر بشه ولی خودم کنسلش کردم. یه مقدار خیلی زیادی خستم از لحاظ روحی🥲 هر چند که خودمم واقعا اینجا و کنار شماها حالم خوب میشه اما شاید یکم فاصله بگیرم نمیدونم تا کی شاید دیر شایدم زود🥲❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    منتظرت میمونیم گلم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدات بشممممم

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    وااااااااااااااای سمانه پنجشنبه رمان جدید و کنسل کردی چرااااااااآاااا😭😭😭😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    چون خسته است و احتیاج به ریکاوری داره عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    من ریکاوریم سمانه بود و این دورهمی هامون😭

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره واقعا من اینجا از خودم و مشکلاتم دور میشدم و یه دختر ۱۵ ۱۶ ساله میشدم باکلی شیطنت

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    دقیقا منم همه غمام و یادم میرفت اینقدر اینجا بهم خوش میگذشت

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    الانم خوشیم چون هنوز داستان تموم نشده پس بیاین الانمون رو بخاطر اتفاقی که هنوز نیوفتاده خراب نکنیم بوقتش مثل بچه دبستانیها گریه میکنیم الان بیاین بخندیم

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    هعی🥲 آره راست میگی ( وی دارد خون گریه میکند🚶🏻 ♀️)

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره گلم الانم اشکات رو پاک کن و برو بخواب گلم بعد باهم حسابی گریه میکنیم الان وقتش نیست عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    وی با گریه میخوابد🥲

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    منم عزیزم حال منم خوب نیست دلتنگتون میشم

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    کاش حداقل استوری بذاره دلمون خوش به استوریا باشه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میذارم عزیزدلم به روی چشمم حالا به قول سرو این رمانمون هنوز تموم‌نشده. کنار همیم هنوز ♥️

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    غم عالم نشسته تو دلم اصلا سرو باورت نمیشه من فقط تو رمانای سمانه راحت بودم🥺

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره بخدا تو رمانهای دیگه اینقدر رسمی کامنت میذارم که وقتی میخونم خودم میگم کامنت نمیگذاشتم سنگین تر بودم

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    اه منم همینجوری ام حال آدم بد میشه اینقدر همه خشکن. اینجا خیلی خوب بود حتی خود سمانه باهامون همراه بود به خدا فقط اینجا غم بیرون و فراموش میکردم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    ولی خدایی دلم برای همتون تنگ میشه بخصوص کشتی نوحمون دیگه کجا بریم بگیم کشتی نوح آخ خدا 😥😥

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودمم واقعا دلم تنگ میشه🥺

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    وااااای کشتی نوح دیگه هیچ کجا پیدا نمیشه🥺

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره واقعا کشتی نوح فقط تو رمانهای سمانه کیف میداد آخ خدا یعنی زندم تا داستان بعدی و کشتی نوح دیگر

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    حالم گرفته شد خدایی🥺 اصلا هیچکسی مثل سمانه از این کشتی نوحا بلد نیست بنویسه چقدر چرت و پرت می گفتیم میخندیدیم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره قبول دارم پس تا کشتی نوحی دیگر آخ خدا فعلا که داستانمون تموم نشده که زانوی غم بغل گرفتیم بچه ها بیاین از این چند پارت آخر نهایت استفاده رو ببریم

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    آره خداروشکر فعلا رادمهر و شیدا رو داریم🥲 تموم بشه من بازم از اول میخونم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره گلم انقدر بخون تا رد بوسه هایت از راه برسه آفرین دختر خوب شبت بخیر

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    بووووووسسسسسسسس با اشک و گریه🥲😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بخدا حال خودمم خوب نیست بدجوری بهتون عادت کردم

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    منم دقیقا مثل شماها رمانای دیگه و مخاطبا رو مغزم راه میرن🤦🏻 ♂️

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    اشکال نداره منتظرش میمونیم تا داستان بعدی همه دور هم جمع بشیم

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    ولی باید قول بده زود برگرده🥲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    از ته قلبم قول میدم🙏🏻♥️

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گریه میکنما نگو اینجوری🥲

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    ای بابا دلمون گرفت خدایی🥲 سمانه کجا میری دختر ما تازه پیدات کردیم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    ای بابا دیر آمدی بابابزرگ زود هم داری رفتنی میشی شرمنده دیگه سمانه به ریکاوری نیاز داره کاریش هم نمیشه کرد

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    چقدر شما دخترا من و اذیت میکنید آخه 😁دیگه کجا گیرتون بیارم. البته فکر کنم ۱۸ پارت دیگه داریم تا انتهای رمان چون سمانه جان گفت ۱۳۲ پارته رمان

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    در رمان ردبوسه هایت همدیگه رو باز میبینیم خیالت راحت اونجا هم باز اذیتت میکنیم نگران نباش به این زودی از دستمون راحت نمیشی بابابزرگ

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    خب خداروشکر خیالم راحت شد😁

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    برمیگردم زود قول مردونه میدم🤞🏻😉

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    خیلی قشنگه،خیلی همه چی داره خوب پیش میره،خدارو شکر روزای تلخی و سختی گذشت و بالاخره روزای خوش رسید،انگار با رمان زندگی می کنیم،انقدر تحت تاثیر عشقشون قرار گرفتیم 🙏🏻🥰

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم✨️🥰

    ۴ ماه پیش
  • هجران

    3

    بچه هاااااااااااا استوری و برید ببینید 😭 خیلی قشنگنننننننننننن

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خیلییییییییییی خیلیییییییی 🤩🤩🤩🤩🤩

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    ععیییی خدا عزیزمممم چقد دلم واسه عاشقانه هاشون تنگ شده بود چه خوب که باز بهم رسیدن و پیش همن،درضمن واسه استوریتم ممنون گلی🥺😍بخدا بالای ده بار نگاه کردمممم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای قربونتتتتتتت😘💕

    ۴ ماه پیش
  • مینو

    2

    وای استوری عشق بود من هی میرم نگاه میکنم😍😭

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    سمانه خانم تو پارت قبلی تو کامنت با یکی از کاربرا گفتی رمان جدید و نمیخوای فعلا منتشر کنی!؟ درسته؟ میخوای ما رو تو خماری بذاری🥲

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    وااااااااااااااااای نهههههههههههه راستکی🥺 آره سمانه جون؟ رد بوسه هایت پس کی منتشر میشه؟

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی خستم 🥲❤️‍🩹 نمیدونم کی بتونم و منتشرش کنم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره فعلا یکم دست نگه داشتم برای انتشارش ❤️‍🩹🥲 ولی قول میدم زیاد طول نکشه

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    کاشکی زود برگردی من واقعا عادت کردم به رمانات و به اینکه کنار هم باشیم🥺❤️ 🩹

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم‌چشم🥲💕

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    2

    نویسنده ای که پارت بلند میذاره گلی است از گلهای بهشت🤩❤️

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    2

    و البته باید بگیم نویسنده ای که اینقدر قشنگ فصل به فصل واستان و جلو میبره هم گلی است از گلهای بهشت🥰 قشنگ همه چیز داره تکلیفش مشخص میشه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی قشنگممم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت🤞🏻🥰

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    دم سرهنگ گرم که رادمهر و تنها نمیذاره. خداروشکر که مراد و محمود و مریم به اون چیزی که باید میرسیدن رسیدن

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا

    ۴ ماه پیش
  • شایسته

    2

    آقایون عاشقی و از رادمهر یاد بگیرید آدم اصلا قند تو دلش آب میشه وقتی با شیدا حرف میزنه🥲💕

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقااااا

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    آخ ننه این وروجک کی به دنیا میاد😍 مطمئنم عین باباش عشق میشه😍😍😍😍😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    به زودی🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!