جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و چهارم :
چشم هایش مابین غم و درد و خشم نگاهم میکردند
_ تعجب کردی از دیدنم آره!؟ نه تعجب نکن! منم رادمهر! همسرت! پدرِ بچه ات! هر چند جای تعجب داره که من از کجا میدونم دوماهه بابا شدم در صورتی که زنم لام تا کام هیچ حرفی بهم نزده! البته به خیال خودت همه چی و ازم پنهون میکردی چون من سایه ی تو بودم تو تمام این مدت. فکر نمیکردم یه روزی از راه برسه که زن خودم و بدزدم. که پاره وجودم و اینجوری بترسونم... اما زن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینو
1عاقا از کجا فهمید بچه دختره حالا مگ دوماهش نیست ولی پارت خیلی خوبی بود پرفکت سمان جووووون
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
رادمهر تو خواب دیده بوده قرار دختر دار بشه🥰
۵ ماه پیشShiva
1با این اوضاع روزی ۱ پارت دیگه جوابگوی من نیست🤦 ♀️
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
الهی بگردممممم😁
۵ ماه پیشمحدثه
1سلام این کلیپی که استوری کردین اسم فیلمش رو میدونین؟
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلام عزیزم سریال روحت هم خبردار نمیشه به ترکی هم اسمش میشه ruhun duymaz
۵ ماه پیشسرو
1بچه ها این بابابزرگ نیومد اعلام حضور کنه ولی نمیدونه که بابابزرگ مادیونه ها از ماجدا نیست🤣🤣
۵ ماه پیشحسام
1من اینجام دختر من سر دسته دیوانه های عالمم فراموش نکنید🤞🏻😁
۵ ماه پیشسرو
1خدایی هممون کم داریم کمبودای این چندروز رو داریم اینجا تخلیه میکنیم
۵ ماه پیشحسام
1اره خدایی خداروشکر اینجا کنار همیم
۵ ماه پیشسرو
1سمانه خدایی مخاطب به این باحالی تو هیچ گروه و رمانی ندیدم همه پایه و دیوونه اللخصوص خودم سردسته ی همشونم
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقااااااا🤣 همه مثل خودمین🤣
۵ ماه پیشعلیرضا
1خدایی بگرد عمرا نه نویسنده اینجوری پیدا میکنی نه دیونه مثل ما🤣
۵ ماه پیشسرو
1ذوق مرگ نشو داداشم توهم کامنتهات به تن کامنتهامون خورده 😁😁😁
۵ ماه پیشسهیلا
1از همه دیونه تر من و تو و شقایقیم🤣
۵ ماه پیششقایق
1اومدم اعلام حضور کنم دیدم تو دیگه من و گفتی🤣
۵ ماه پیشسرو
1اعلام حضورهم نمیکردی ما اکیپمون رو کامل نام میبردیم غصه نخور
۵ ماه پیشعلیرضا
1من و تو اکیپتون یادتون بره قهر میکنم گریه میکنم میرم 🥲😆
۵ ماه پیشسرو
1نه تورا خداگریه نکن و قهر هم نکن باشه داداشی توهم نخودی خوبه حالا بهت بگم بچه بازم با۳۲ سال سن بهت برمیخوره خدایی بگو آره تا باهمون جارو بزنم توسرت
۵ ماه پیشعلیرضا
1بزن بزن حال میده🤣
۵ ماه پیشسرو
1چه ذوق و افتخاریم میکنیم به دیونه بودنمون🤣
۵ ماه پیشحسام
2و بلاخره فهمیدیم💔 غم این پارت چقدر عجیب و قشنگ بود. کاراکتر رادمهر اونقدر عاشق و عمیق بود که در نهایت اگر هر کاری جز این کار می کرد جای تعجب داشت. امیدوارم کاراکتر رادمهر و از دست ندیم
۵ ماه پیشسرو
2چرا همتون میخاین این بدبخت خدازده رو بکشید ای بابا زبونتون رو گاز بگیرید
۵ ماه پیشحسام
2خدا شاهده میترسم این رادمهر چیزیش بشه🤦🏻 ♂️
۵ ماه پیشسرو
2در حد کما و بیهوشی چند ماهه خودتون را آماده کنید
۵ ماه پیشحسام
2یعنی خوشم میاد قشنگ داری آماده مون میکنی😂
۵ ماه پیشسرو
2آره دیگه گفتم گناه دارین
۵ ماه پیشسرو
2آخه ترسیدم قلبت یاری نکنه بابابزرگ از الان آماده ات کنم😁😁😅
۵ ماه پیشحسام
2خدایی قلبم گرفت تا نبینم این پسر صحیح و سالم برمیگرده آروم نمیگیرم😄
۵ ماه پیشمیم
2به ما میگه زبونتون گاز بگیرید بعد خودش بیچاره رو چند ماه فرستاد کما،چقدر تو رئوفی آخه 😁 فقط چند ماهت چند سال نشه که صبرش نیست
۵ ماه پیشسرو
2بیهوشی بهتراز مرگه خوب😂😂😂
۵ ماه پیشحسام
2دقیقاااااااا بعد تازه به فکر قلب منم هست😁
۵ ماه پیشسرو
1چون بفکر قلبت بودم گفتم بیهوشی چند ماهه نگفتم قطع عضو🤣🤣🤣
۵ ماه پیشحسام
1اصلا به فکر قطع عضو نبودم😶😶😶😶😶 بیا بدتر الان فکرم و مشغول کردی
۵ ماه پیشسرو
1بابا پلیسه پلیس برگ چغندر که نیست 😁😁😁
۵ ماه پیشسرو
1خدایی بعضی از حرفات شبیه بابابزرگاست فکر کنم توهم زیاد تونقش فرورفتی
۵ ماه پیشپروانه
3خدایی یه هفته ام رادمهر نباشه من یکی قلبم وایمیسته🥲
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ بگردم🥲
۵ ماه پیشمحمد
2دوستان سمانه خانم نوشتن پارتای خوب تو راهه🤩 درسته این پارتا تلخ بودن اما دیگه خود خانم نویسنده اسپویل کرد😊
۵ ماه پیشسرو
2😁😁😁 راست میگی تورا خدا خودش گفت مگه نسیان رو نخوندی شازده
۵ ماه پیشمحمد
2چند روز پیش تازه عضو شدم هنوز ولی فرصت نکردم بخونم ذهنم فعلا اینجا گیر کرده 😁
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
درسته🥰
۵ ماه پیشعلیرضا
2حاجی چه پارت عجیبی بود 😶 برگام ریخت
۵ ماه پیشسرو
2جمع کن الان وقت برگ ریزون نیست
۵ ماه پیشعلیرضا
2به ولله ریخت ببین اینا رو اینا برگای منه🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
۵ ماه پیشسرو
2این🧹روبگیر جمع کن برگات رو که پارت رو کثیف کردی
۵ ماه پیشپروانه
2خدا خیرت بده همه جا رو برگ برداشته بود😆
۵ ماه پیشسرو
2والا برگاش نمیذاشت ببینیم سمانه چی نوشته😂😂
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
از دست تو سرو😂
۵ ماه پیشلاله
2آخ رادمهر دوباره بوسیدی ولی چقدر تلخ و عاشقانه🥲 بچه ها دقت کردین بوسیدش دوباره؟
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥲💔
۵ ماه پیشمیم
2خدای من چه وحشتناک غم انگیز بود،خدا کنه خودشو به کشتن نده،بالاخره گفت همه حرفایی که هممون تقریبا می دونستیم غیر از شیدا که باورش نداشت 😭😭😭
۵ ماه پیششقایق
2نکنه بمیره رادمهر😭😭😭😭😭😭😭
۵ ماه پیشسرو
2وای شقایق زبونت رو گاز بگیر دختر
۵ ماه پیششقایق
2اشکم در اومد مرتیکه ی عاشق و دوستش دارمممممممم😭😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره 😔
۵ ماه پیشسرو
2چه پارت وحشتناکی بود
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه اسپویل ریز کنم؟🥲 کلی پارتای خوشگل ولی تو راهه
۵ ماه پیشسهیلا
2وای سرو خیلییییییییییی تلخ بود نکنه رادمهر کشته بشههههههههه😭😭😭😭😭
۵ ماه پیشسرو
2نه دیگه سمانه اینقدر تلخ نمی نویسه درحدکما و این چیزا بیشتر نیست
۵ ماه پیشسهیلا
2وای خدا کنه وگرنه خیلی بد میشه
۵ ماه پیشآیدا
2شیدا خیلی ساده و مظلوم
۵ ماه پیشعلیرضا
2خیلییییییییییی 🥲
۵ ماه پیششقایق
2واااااااااای عزیزممممممممم😭😭😭😭 نمیدونم از کدوم قسمت این پارت بگم😭😭😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥺
۵ ماه پیشمیم
1یعنی اون لحظه های اول که می خواست فرار کنه و حرفاشو گوش نده دلم می خواست خفش کنم اصلا 😠😠😠
۵ ماه پیشسهیلا
2اون مریم کثافت مغزش و شست و شو داده بود😭😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حق داری😑
۵ ماه پیشمیم
2می دونستم از اولش جنایتکار بوده،نمی شه که یه دفعه یه آدم پاک و صاف و ساده اینجور جونوری بشه 😡🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا هم جونور بود😑
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0اخ دختر چیکارکردی با خودت و رادمهر؟ خداکنه دیوونگی نکنه رادمهر 😥😥