جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و ده :
آسمان گرگ و میش بود که از خانه بیرون زدم. انگار خود رادمهر صدایم میکرد و میگفت دیگر بس است، بلند شو و بیا که منتظرتم! انگار حتی برای اهالی خانه هم ملموس شده بود که دیگر نه بهم بگویند بمان تا خودمان به بیمارستان برسانیمت، نه بگویند یک امروز را خانه بمان! دیگر حتی زمین و آسمان و خدا و فرشتگانش هم خوب میدانستند تکه ایی از وجود من زیر سقف آن بیمارستان نفس میکشد. پا از باغ که بیرون گذاشتم نگاهم
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
2بخاطر خاله سلطان دیگه پاشو رادمهر،پیرزن دیگه تحمل نداره دوباره پسرشو از دست بده 🥺🙏🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
گل گفتی🥲
۴ ماه پیشحسام
2اینقدر عمق این پارتا زیادن آدم و تو خودش غرق میکنه🥲 باورتون نمیشه اما سر کارم ولی دارم پارت میخونم
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی زیادن واقعا میدونم🥲
۴ ماه پیشسرو
2چشممون روشن الگوی جامعه بجای این که پارت بخونی حواست رو بده به کار باباجون
۴ ماه پیشحسام
2والا که حواسم همش اینجاست 😂
۴ ماه پیشسرو
2امیدوارم کارت حساس نباشه که به فنا بری
۴ ماه پیشحسام
2نه اوکی ام خیالت راحت😁
۴ ماه پیشسرو
1بااین نیش بازی که تو گذاشتی خدا بخیر بگذرونه
۴ ماه پیشعلیرضا
4همه با من همصدا بگید که پارت هدیه میخوایممممممممممممم
۴ ماه پیششقایق
2پارت هدیه میخوایممممممممممم😁
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشمممممم😁
۴ ماه پیشسهیلا
2سمانه جون از سرو خبری نیست؟ ندیدم کامنت بذاره
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نمیدونم ایشالا کامنت میذاره
۴ ماه پیشسرو
2آمدم عزیزم هلاک این پارتهام مغزم هنگ چیزی به ذهنم نمیرسه برای نوشتن
۴ ماه پیشسهیلا
2خداروشکر اومدی نگرانت شدم
۴ ماه پیشسرو
2مرسی گلم که بفکری ای کاش زودتر از این پارتها بگذریم
۴ ماه پیششقایق
2آره زودتر برسیم به اون عاشقانه هاشون یعنی میشه؟🥺
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
میرسیم😉
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
میگذریمنگران نباشید😊
۴ ماه پیشسرو
3پارت هدیه میخوایییییییممممممممم
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم چشم🙈
۴ ماه پیشسرو
2بقول بابابزرگ اونقدر تو این پارتا غرق میشیم که نمیدونم چی کامنت بذارم منم میرم تو کما هرچی فکر میکنم چی بنویسم چی به ذهنم نمیرسه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخ عزیزووووم🥲❤️🩹
۴ ماه پیشستاره
2کی پا میشی رادمهر ترو خدا دق کردم من یکی چشمات و باز کن
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
❤️🩹🥺
۴ ماه پیشآهو
2چقدر کار خوبی کردن به خاله سلطان حقیقت و نگفتن😔 گناه داره اون از پسر خودش اینم از رادمهر
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره پیرزن 🥺
۴ ماه پیشپروانه
2رادمهر ترو خدا به خاطر خاله سلطان و پسر شهیدش پاشو🥺
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا😔
۴ ماه پیشسهیلا
2آخ عزیزم خاله سلطانم فهمید😭
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره بلاخره😔
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0اخ منکه دلم کباب شد واسه خاله سلطان که اون از پسرش و اینم از رادمهرم البت میدونم که بیدار میشه ولی واسه یه مادر سخته😔😔