پارت صد و ده :

آسمان گرگ و میش بود که از خانه بیرون زدم. انگار خود رادمهر صدایم میکرد و میگفت دیگر بس است، بلند شو و بیا که منتظرتم! انگار حتی برای اهالی خانه هم ملموس شده بود که دیگر نه بهم بگویند بمان تا خودمان به بیمارستان برسانیمت، نه بگویند یک امروز را خانه بمان! دیگر حتی زمین و آسمان و خدا و فرشتگانش هم خوب میدانستند تکه ایی از وجود من زیر سقف آن بیمارستان نفس میکشد. پا از باغ که بیرون گذاشتم نگاهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ منکه دلم کباب شد واسه خاله سلطان که اون از پسرش و اینم از رادمهرم البت میدونم که بیدار میشه ولی واسه یه مادر سخته😔😔

    ۲ روز پیش
  • میم

    2

    بخاطر خاله سلطان دیگه پاشو رادمهر،پیرزن دیگه تحمل نداره دوباره پسرشو از دست بده 🥺🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گل گفتی🥲

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    اینقدر عمق این پارتا زیادن آدم و تو خودش غرق میکنه🥲 باورتون نمیشه اما سر کارم ولی دارم پارت میخونم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی زیادن واقعا میدونم🥲

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    چشممون روشن الگوی جامعه بجای این که پارت بخونی حواست رو بده به کار باباجون

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    والا که حواسم همش اینجاست 😂

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    امیدوارم کارت حساس نباشه که به فنا بری

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    نه اوکی ام خیالت راحت😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    بااین نیش بازی که تو گذاشتی خدا بخیر بگذرونه

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    4

    همه با من همصدا بگید که پارت هدیه میخوایممممممممممممم

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    پارت هدیه میخوایممممممممممم😁

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشمممممم😁

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    سمانه جون از سرو خبری نیست؟ ندیدم کامنت بذاره

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نمیدونم ایشالا کامنت میذاره

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    آمدم عزیزم هلاک این پارتهام مغزم هنگ چیزی به ذهنم نمیرسه برای نوشتن

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خداروشکر اومدی نگرانت شدم

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    مرسی گلم که بفکری ای کاش زودتر از این پارتها بگذریم

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    آره زودتر برسیم به اون عاشقانه هاشون یعنی میشه؟🥺

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میرسیم😉

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میگذریم‌نگران نباشید😊

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    پارت هدیه میخوایییییییممممممممم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم چشم🙈

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بقول بابابزرگ اونقدر تو این پارتا غرق میشیم که نمیدونم چی کامنت بذارم منم میرم تو کما هرچی فکر میکنم چی بنویسم چی به ذهنم نمیرسه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ عزیزووووم🥲❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • ستاره

    2

    کی پا میشی رادمهر ترو خدا دق کردم من یکی چشمات و باز کن

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ❤️‍🩹🥺

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    2

    چقدر کار خوبی کردن به خاله سلطان حقیقت و نگفتن😔 گناه داره اون از پسر خودش اینم از رادمهر

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره پیرزن 🥺

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    2

    رادمهر ترو خدا به خاطر خاله سلطان و پسر شهیدش پاشو🥺

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا😔

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    آخ عزیزم خاله سلطانم فهمید😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره بلاخره😔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!