لیست کلیه پارتهای رمان جایی میان آغوشت : پارت های 121 تا 132
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 121
چشمانش نم زده و ابری خیره به شمایلِ افتاده در صفحه مانیتور بود. لبش را تر کرد و سیب گلویش تکان خورد _ خانم دکتر یعنی... یعنی این فسقلی دختر منه!؟ _ بله که دختر شماست. ببینش چقدر آرومه البته بهت بگما آقا رادمهر دخترت الان که فهمیده باباش داره نگاهش میکنه آروم نشسته وگرنه که همیشه در حال چرخیدن و ت...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 122
یکی از عروسک ها را در دست گرفت و نشست روی صندلی داخل اتاق، نفسی بلند کشید و لبخندی پر درد نشاند کج لبش _ نمیدونم حکمت خدا چی بود! هیچ وقت نشد که یه بچه، مامان صدام کنه... هم من حسرت به دل موندم هم اون خدابیامرز. عیب از من بود اما هیچ وقت نشد به روم بیاره. تا آخرین لحظه ایی که کنارم بود هیچ اعتراض...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 123
فریبا سیبی برداشت و نشست کنارم و همانطور که تند تند پوست میکرد انگار قصد داشت تمام دلشوره هایش را هم بیرون بریزد _ خیلی استرس دارم شیدا. اصلا یه حالی ام، حالا رامین برعکس منه، میبینی چقدر آرومه! انگار نه انگار! تو و رادمهرم همینجوری بودید؟ به یاد آن روزها لبخند زنان گفتم: _ نه ما جفتمون داشتیم از...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 124
میان خنده ها و خوشحالی دیگران با دلشوره ایی که از دیر آمدن رادمهر به جانم افتاده بود ایستادم کنار پنجره ی بزرگ پذیرایی و نگاهم را دوختم به کوچه، اما انگار خبری نبود که نبود! دلم نمیخواست کسی متوجه دلشوره ام شود، خنده ایی نشاندم روی لبم، کمی نشستم کنار فوژان، کمی با بچه هایش بازی کردم، کمی کنار سی...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 125
از ماشین پیاده شدم و قدم زنان به سمت اتاقک راه افتادم، رادمهر تکیه بر ماشین داده و به تماشای احوالات من نشست. انگار دلم میخواست تمام خاطراتم را دوباره مرور کنم! _ درست همین جا بود. آره همین جا بود که ماشین برخورد کرد به یه تپه برفی و من و مجبور کرد که وسط اون برف و بوران از ماشین پیاده بشم. هیچ ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 126
کورمال کورمال، آرام و بی صدا اتاق را ترک کردم تا مزاحم خوابش نشوم. ساعت دیواری عدد یک ربع مانده به هفت را نشان میداد. عجیب بود! اما سر جمع فقط دو ساعت خوابیده بودم و حالا هم دل ضعفه نمیگذاشت دیگر بخوابم. صدای سوت کتری از آشپزخانه میگفت سلمابانو مثل همیشه بیدار است. قدم زنان به سمتش رفتم، پشت میز ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 127
رادمهر آرام وارد شد، لبخندی زد و سمتم آمد _ تو کی اومدی تو اتاق من نفهمیدم!؟ نمیدونی چه آبگوشتی شده انگشت هات و هم باهاش میخوری. _ خداروشکر که خوب شده. حواست حسابی پرت بود. نخواستم مزاحمت بشم، اومدم اینجا یکم رفع خستگی کنم. تکیه اش را به تخت داد و من را به سمت خودش کشاند. سر روی سینه اش گذاشتم ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 128
از میان پلک های سنگینم نگاهی به دور و اطرافم انداختم، اتاق تاریک بود و چشمانم ساعت را درست نمیدید، یک دستم هنوز در دست رادمهر بود و دست دیگرم با وجود سوزن سرمی که درونش بود کمی میسوخت. رادمهر با چشمان بسته سر به لبه ی تخت تکیه داده بود. با تکان آرام دستم به یکباره سر بلند کرد و نگاهش را به من دوخ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 129
با دیدن چمدانش گوشه اتاق دلم بیشتر گرفت! نشستم روی تخت و لب ورچیدم _ حالا نمیشد یکم بیشتر می موندی!؟ دایی که دیروز با بابا علیرضا رفت حالا نوبت تو شده راه بیفتی دنبال فریبا و رامین که برید تهران!؟ میخوای تنهام بذاری! لبخند زنان نگاهمکرد _ قربون چشمات برم من، خودت که میدونی دل کندن از فسقل خانم ب...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 130
◾️ دو سال بعد ◾️ ایستاد مقابل آینه قدی بزرگ خانه، دستی بر لباسش کشید و نگاهی از آینه به صورتم انداخت _ نیم ساعت دیگه باید برما! نمیای بدرقه ام کنی! از جا برخواستم، خوب تماشایش کردم، مثل هر بار، مثل همیشه. ایستادم رو به رویش و دست کشیدم روی اسمی که بر لباسش حک شده بود. آهسته لبخند و سر کج کرد _ ب...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 131
از پنجره نگاهی به آسمان کبود انداختم، بهار بدو بدو کنان عروسک هایش را به زور در بغلش گرفت و به سمتم آمد _ مامانی بیارمشون؟ بی حوصله لبخندی نشاندم روی صورتم و دست بر موهایش کشیدم _ اگه دوست داری بیاری بیار عشقم اشکالی نداره. غرق شادی شد و با آن دست های کوچکش را همه جا داد در چمدان. صدای زنگ در از...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 132
زیپ چمدانم را بستم و میان گریه های بهار که به دنبال عروسک کوچکش میگشت، کلافه به سمت موبایلم رفتم که در حال زنگ خوردن بود. نفس نفس زنان نشستم روی مبل و دست روی صفحه کشیدم _ الو جانم سیما! _ شیدا! کجایی تو دختر! یکساعته منتظرتم! مثلا قرار بود از خونه فتانه که اومدی بهم خبری بدی! بی جان گفتم: _ سیم...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
