پارت صد و هشتم :

خودم را به مرگ میزدم تا بلکه شاید سراغم را بگیرد... نگاهم را دوختم به سجاده و سر به دیوار نمازخانه تکیه دادم. قلبم هنوز هم میتپید! صدای لولای در که بلند شد، بی آنکه نگاهم را بلند کنم آرام گفتم: _ میشه تنهام بذارید! به چیزی احتیاج ندارم.
_ شیدا! بابا جان منم!
شنیدن صدای گرفته و بی جانِ بابا علیرضا نگاه پر دردم را به سمت خودش کشاند. قلب پاره پاره ام انگار تحمل دیدن احوال بدش را نداشت.
_ ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    ای بمیری مریم که پسرمو بهش شلیک کردی البته به سزای کارت رسیدی و مردی از دستت خلاص شدن یه عالم فقط مونده رادمهرم بیدار شه🙂🙂

    ۲ روز پیش
  • سرو

    1

    عالی بود سمانه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت🫶🏻😍

    ۴ ماه پیش
  • پگاه

    1

    ای ول به رادمهر جونم😍😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گرد و خاک به پا کرد

    ۴ ماه پیش
  • شادی

    3

    آخ رادمهر دلم برات یه ذره شده ترو خدا پاشو زودتر😔

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ❤️‍🩹🥺

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    4

    اینقدر رمان تا اینجا دقیق پیش رفته واقعا باریکلا داره. هر چند قلبم الان واسه رادمهر داره تند تند میزنه🥺 ولی واقعا سمانه جان خیلی عالی پیش رفت

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🥰

    ۴ ماه پیش
  • میم

    4

    طعنه چی بزنه وقتی خودش باعث شد رادمهر خودش تنها و زودتر بره وعملیات رو انجام بده 😔🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره والا 🥺

    ۴ ماه پیش
  • میم

    5

    خدارو شکر حداقل این پرونده تمام شد،اون عفریته هم طلاق و هم به درک رفت و برادر پست تر از خودشم گیر افتاد،خدا کنه رادمهرم بهوش بیاد 🤲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوهوم🥺❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    4

    آخ لعنت بهت مریم🤦🏻 ♂️ ببین چیکار که نکردی باورم نمیشه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    5

    زنیکه کثافت به جهنم که به درک رفت بچم رادمهر و به چه روزی انداخت😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۴ ماه پیش
  • اهو

    5

    بی اندازه ممنون بابت پارت هدیه😍 خیلی ماهی سمانه جون

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت🥰

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    5

    و منی که دارم حساب میکنم که تا تموم شدن رمان چیزی نمونده و غصه عالم من و گرفته🥲❤️ 🩹

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی کم مونده🥲❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • ستاره

    4

    گریهههههههههههههههه دارمممممممممممم😭😭😭😭😭 چقدر قشنگ نوشتی این صحنه ها رو

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونت🥺

    ۴ ماه پیش
کپی شد!