جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و سوم :
بار دیگر نگاهی به نقطه نقطه ی خانه انداختم، چمدان هایم یک گوشه جمع بودند، حالا دیگر هیچ نشانی از خودم در این خانه باقی نگذاشته بودم. کمدهای خالی از لباس، دیوار هایی که دیگر قاب عکسی رویشان باقی نمانده بود، وسایل های شخصی که همگی در چمدان منتظر جا به جایی بودند و از همه بدتر زنی بود که درست شبیه پر کاهی در باد همه چیزش را از دست داده بود. موبایل به دست شماره اش را گرفتم.لحظه ایی بعد صدایش در
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینو
2هورمون هاش بهم ریخته نمیتونه درست فکر کنه این شیدا آخه تو ب ریخت اون مریم نگاه کن ببین ارزش داره چمدون ببندی بری
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا🥺
۵ ماه پیشShiva
2وای زنیکه ی بی حیا
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا👌🏻😑
۵ ماه پیشآیدا
1پارت دیگه نداریم امشب. ؟ 💔🙂 ↕️
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه کوچولو صبر کن تا فردا😘
۵ ماه پیشابرا
1این مریم بی حیا بایت حرفا فقط عقده دلش خالی کرد چنین چیزی تو خواب ببینه رادمهر اصلا به خونش تشنه است
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
تو پارت بعدیدیگه خیلی چیزا مشخص میشه
۵ ماه پیشابرا
1من حس کرده بودم رادمهره الآنم می خوادباین روش هم ازش محافظت کنه هم جریان رو تعریف کنه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻
۵ ماه پیشپگاه
1بمیرم برای رادمهر که گیره یه زنه خنگ مثل شیدا افتاده،چقدررر خنگه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مریم روش تاثیر بد گذاشته 🥺
۵ ماه پیششقایق
1این تیکه از رمان من و کشت😭 حتی اگه زنم و بخوام؟! زنم و بچه ای که تو شکمشه؟! بچه هاااااااااااا رادمهر میدونه شیدا حامله ستتتتتتتتتتتتتتت خدااااااااااااااااااا
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هعی🥺❤️🩹
۵ ماه پیشسرو
1آره طفلک خبر داشته بمیرم براش اینم مثل حامد دیونه شده
۵ ماه پیشسرو
2وای این مریم دیگه کیه من که تو گروه اینقدر راحتم وقتی اونتیکه رو خودم بی اختیار گفتم وای خدا شرمم شد این زن چقدر بی حیاست به قول قدیمیا آبرو رو خورده و حیا رو غی کرده
۵ ماه پیشعلیرضا
1خرابههههههههههههههه دیگه چه توقعی ازش داری
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😂👌🏻
۵ ماه پیشسرو
1به خدا هیچی هیچ توقعه ای ازش ندارم من اصلا کاری باهاش ندارم
۵ ماه پیشحسام
1من آب شدم از خجالت🤦🏻 ♂️ جلوی مادر رادمهر برگرده اونجوری بگه وای بدبخت شیدا
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بی حیاست دیگه😑
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااااااا😑
۵ ماه پیشسهیلا
1آخ رادمهر کشتی ما رو تو😭 بلاخره با این زنیکه خراب بودی یا نبودی😭😭😭 بگو نبودی
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اندکی صبر
۵ ماه پیشسرو
1معلومه که نبوده این چه سوالیه دختر
۵ ماه پیشمحمد
1آخه چقدررررررررررررر تو کثافتی زن😠 خجالت و شرم حیا اصلا نمیدونه چیه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اصلاااااااااا
۵ ماه پیشمیم
1خوب شد شیدا زد بیرون داستان عوض شد،جلوی رادمهرم می خواست اون چرتو پرتارو بگه یا رادمهرم تاییدش می کرد شیدا دیگه مرده بود 😠
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا🥺
۵ ماه پیشانا
2خدارو شکر رادمهر بود وای چقد ترسیدم که دوباره بچه اش سقط شه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا🥺
۵ ماه پیشمیم
2عجب بدبختیی،حس می کردم خودشه اما باز شک کردم شاید کار محمود و مریم آدم فرستاده باشن بدزدنش 🥺
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هر چیزی ممکنه
۵ ماه پیشزهرا
2وای خدا بیچاره هاااا دلم برا مطلومیتشون کباب شد ای خدا بمیری مریم تیکه تیکه بشی ای خدا ،یعنی حرفایی که می گفت درسته اصلا رادمهر میرفت اونجا که چیییییی یعنی اونم حرف های مریم و تایید کنههههه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه کوچولو تا فهمیدن همه چیز بیشتر نمونده🤏🏻🥲
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0اه اه اه این مریم چه چندشی بوده و هست و خواهد بود چه وقیحانه و با افتخار دروغاشو پشت هم ردیف میکنه اه بدم اومد زنیکه چندش😒😒