پارت صد و سوم :

بار دیگر نگاهی به نقطه نقطه ی خانه انداختم، چمدان هایم یک گوشه جمع بودند، حالا دیگر هیچ نشانی از خودم در این خانه باقی نگذاشته بودم. کمدهای خالی از لباس، دیوار هایی که دیگر قاب عکسی رویشان باقی نمانده بود، وسایل های شخصی که همگی در چمدان منتظر جا به جایی بودند و از همه بدتر زنی بود که درست شبیه پر کاهی در باد همه چیزش را از دست داده بود. موبایل به دست شماره اش را گرفتم.لحظه ایی بعد صدایش در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اه اه اه این مریم چه چندشی بوده و هست و خواهد بود چه وقیحانه و با افتخار دروغاشو پشت هم ردیف میکنه اه بدم اومد زنیکه چندش😒😒

    ۴ روز پیش
  • مینو

    2

    هورمون هاش بهم ریخته نمیتونه درست فکر کنه این شیدا آخه تو ب ریخت اون مریم نگاه کن ببین ارزش داره چمدون ببندی بری

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا🥺

    ۵ ماه پیش
  • Shiva

    2

    وای زنیکه ی بی حیا

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واقعا👌🏻😑

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    1

    پارت دیگه نداریم امشب. ؟ 💔🙂 ↕️

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه کوچولو صبر کن تا فردا😘

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    1

    این مریم بی حیا بایت حرفا فقط عقده دلش خالی کرد چنین چیزی تو خواب ببینه رادمهر اصلا به خونش تشنه است

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    تو پارت بعدی‌دیگه خیلی چیزا مشخص میشه

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    1

    من حس کرده بودم رادمهره الآنم می خوادباین روش هم ازش محافظت کنه هم جریان رو تعریف کنه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • پگاه

    1

    بمیرم برای رادمهر که گیره یه زنه خنگ مثل شیدا افتاده،چقدررر خنگه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مریم روش تاثیر بد گذاشته 🥺

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    1

    این تیکه از رمان من و کشت😭 حتی اگه زنم و بخوام؟! زنم و بچه ای که تو شکمشه؟! بچه هاااااااااااا رادمهر میدونه شیدا حامله ستتتتتتتتتتتتتتت خدااااااااااااااااااا

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هعی🥺❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    1

    آره طفلک خبر داشته بمیرم براش اینم مثل حامد دیونه شده

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    وای این مریم دیگه کیه من که تو گروه اینقدر راحتم وقتی اونتیکه رو خودم بی اختیار گفتم وای خدا شرمم شد این زن چقدر بی حیاست به قول قدیمیا آبرو رو خورده و حیا رو غی کرده

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    1

    خرابههههههههههههههه دیگه چه توقعی ازش داری

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😂👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    1

    به خدا هیچی هیچ توقعه ای ازش ندارم من اصلا کاری باهاش ندارم

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    1

    من آب شدم از خجالت🤦🏻 ♂️ جلوی مادر رادمهر برگرده اونجوری بگه وای بدبخت شیدا

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بی حیاست دیگه😑

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااااا😑

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    آخ رادمهر کشتی ما رو تو😭 بلاخره با این زنیکه خراب بودی یا نبودی😭😭😭 بگو نبودی

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اندکی صبر

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    1

    معلومه که نبوده این چه سوالیه دختر

    ۵ ماه پیش
  • محمد

    1

    آخه چقدررررررررررررر تو کثافتی زن😠 خجالت و شرم حیا اصلا نمیدونه چیه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اصلاااااااااا

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    خوب شد شیدا زد بیرون داستان عوض شد،جلوی رادمهرم می خواست اون چرتو پرتارو بگه یا رادمهرم تاییدش می کرد شیدا دیگه مرده بود 😠

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا🥺

    ۵ ماه پیش
  • انا

    2

    خدارو شکر رادمهر بود وای چقد ترسیدم که دوباره بچه اش سقط شه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا🥺

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    عجب بدبختیی،حس می کردم خودشه اما باز شک کردم شاید کار محمود و مریم آدم فرستاده باشن بدزدنش 🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هر چیزی ممکنه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    2

    وای خدا بیچاره هاااا دلم برا مطلومیتشون کباب شد ای خدا بمیری مریم تیکه تیکه بشی ای خدا ،یعنی حرفایی که می گفت درسته اصلا رادمهر میرفت اونجا که چیییییی یعنی اونم حرف های مریم و تایید کنههههه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه کوچولو تا فهمیدن همه چیز بیشتر نمونده🤏🏻🥲

    ۵ ماه پیش
کپی شد!