لیست کلیه پارتهای رمان جایی میان آغوشت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 1
بسمالله الرحمن الرحیم زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست حضرت حافظ ◾️◾️◾️◾️◾️◾️ بغض نفس گیرم حتی از سرمای سخت آبان ماه هم بدتر بود....
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 2
شیشه پایین کشیده شد و لبخندش، دندانهای ردیف شدهاش را به نمایش گذاشت: _ بپر بالا که خیلی کار داریم! زیر فشار نگاه هایی که مثل همیشه رد ماشین را دنبال میکردند، نشستم و در خود فرو رفتم. _ خانم خوشگلم، چطوره؟ باز لباس کم پوشیدی که اینجوری سردت شده، آره؟ دختر، مگه واست پالتو پوست به اون خوشگلی نیاور...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 3
پتو را تا زیر گردنم بالا کشیدم و در خودم فرو رفتم؛ درست شبیه نوزادی که در شکم مادر جمع میشود و از دور شدنِ محیطِ تاریک و امنش میترسد. آنقدر همهچیز تاریک بود که حتی عقربههای ساعت را هم بهدرستی نمیدیدم. اما بوی قهوه… بوی قهوه مشامم را به بازی گرفته بود. دل کندم از گرمای پتو؛ پاهایم روی سرمای پا...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 4
بی آنکه کوچک ترین سروصدایی راه بیندازم، آماده شدم و در را بستم. سرتاسر باغ سفیدپوش شده بود و تنها یک مسیر باریک، که آقا محمد برای رفت و آمد باز گذاشته بود، میان برفها خودنمایی میکرد. پا که روی برف های خشک گذاشتم، صدای خِش خِش شان لابد به گوشش رسید؛ از آن سوی باغ، با لبخندی بر لب، وسیلهی کارش ر...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 5
لبی تر کردم و آرام اما مستاصل گفتم: _ میدونم… میدونم عصبی شدی از دستم، سیما. میدونم دیگه حوصلهی هیچی رو نداری. میدونم حوصلهی شنیدن حرفام رو نداری، اما من هیچی… به حرفای من نه، تو به شوهر خودتم اعتماد نداری. کاش اون لحظهای که بابا ازم خواست دیگه اسم سیامک رو نیارم، کاش تو هم اونجا بودی… که...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 6
سیما با دیدنش لبخندی پررنگ نشاند کنج لبش _ سلام هادی جان، دستت درد نکنه. ببینم بالاخره کار پیدا کردی یا نه، آقا مهندس؟ اون شرکتی که ستار معرفیت کرد رفتی؟ لبخند بر لب سرش را بلند نکرد _ آره، خدا رو شکر. قراره از ماه آینده مشغول کار بشم. البته اگه کمکهای شما و آقا ستار نبود که… میان حرفها و تعارف...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 7
الهه چشم و ابرویی نازک کرد و به سمتم آمد، در آغوشم کشید: _ سلام خوشگل من، چطوری عروس قشنگم؟ بالاجبار، به سختی بوسیدمش: _ الهه جون، ممنونم… بفرمایید داخل. وحید خان، خوش اومدید. بفرمایید بشینید. _ بهبه، سلام شیدای زیبا. خوبی دخترم؟ سیما همراهشان همچنان خوش و بش میکرد و من گوشهای ایستاده بودم برای...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 8
مشتمشت آب یخ به صورتم زدم، نفسهای عمیق و بلند کشیدم، کمی نمک روی زبانم گذاشتم و کنار پنجره ایستادم تا هوای سرد، نفسِ رفتهام را جا بیاورد. باد لرزه به جانم انداخت، اما حالم را بهتر کرد. حالا دقیقاً پنج دقیقه بود که در این اتاق با خودم میجنگیدم تا شبیه پنج دقیقهی قبل شوم. دوباره روبهروی آینه ای...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 9
بساط قهوهی بعد از شام را خود الهه به دست گرفت. جعبهای فلزیرنگ را از داخل پاکتی بیرون آورد و نگاهی به سیما انداخت. _ شام امشب که فوقالعاده بود سیما جان، اما اجازه بده قهوه با من باشه. این قهوه رو خواهر وحید از آلمان فرستاده؛ بینظیره. باید فقط بچشی تا بفهمی. تا من قهوه رو دم میکنم، سیامک تو ه...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 10
سیما فنجانهایمان را از چای پر کرد و نانِ داغ را روی میز گذاشت. سیامک تکهای نان در دهان گذاشت و با لبخند نگاهی به صورتش انداخت: _ سیما خانم، بعدِ صبحانه حاضر بشید شما هم با هم بریم بگردیم. خیلی وقته جایی نرفتیم. _ نه عزیزم، شما برید. من باید برم به مادرم سر بزنم. برید، خوش بگذره بهتون. حتی نگاهی...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 11
هنوز به انتهای باغ نرسیده بودم که هادی مقابلم ظاهر شد. با دیدنم جا خورد: _ سلام شیدا خانم! خوبید؟ کی اومدید؟ من اصلاً متوجه اومدنتون نشدم! تعجبش در آن باران ریزی که تازه شروع شده بود، بیشتر به چشم می آمد. _ سلام، شبت بخیر. بیست دقیقهای هست اومدم. سیما خونه نیست… دلم طاقت نیاورد تنها بمونم. حرفم ...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 12
نگاهی به پیام نیمهشبم انداختم، همان که تمام شب را منتظر جوابش بودم. وقتی اسم دکتر روی صفحه موبایلم ظاهر شد، به سرعت پیام را باز کردم: " سلام صبحت بخیر شیدا جان. برای ساعت هشت صبح میتونی بیای. با منشی صحبت کردم تا کارت زودتر انجام بشه. " ساعت فقط یک ربع به هشت مانده بود. خیالم از بابت بچههای کلا...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 13
خودم را از آغوش هانیه بیرون کشیدم. صدایم انگار از تهِ چاه بیرون میآمد: _ هانیه جان، ممنونم ازت… من… من دیگه باید برم. _ شیدا صبر کن. ببین، این دکتری که آدرسش رو برات مینویسم فوقالعادهست. برو پیشش تا سونوگرافیت رو انجام بدی. پرونده هم تشکیل بده که تو دوران بارداریت خودش حواسش بهت باشه. صدا...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 14
چشم به آتش دوختم و بیاختیار کلمات از دهانم بیرون ریخت: _ انگار امشب، شبِ ناگفتههاست… اون عشقی که همه تجربه میکنن و من هیچوقت تجربه نکردم. آره، سیامک رو دوست داشتم، اما عشق؟ نمیدونم عشق چیه. شاید حسم به سیامک هم یه جور اجبار بود که به زور تو وجودم نشست. نفس کوتاهی کشیدم. _ میگن عشق خیلی قشنگه؛...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 15
راه بسته شده ی گلویم را به زور قورت دادم و نالیدم: _ از کجا میدونی که سیامک… جمله ام نیمهکاره ماند. انگار توانِ کامل کردنش را نداشتم. لب گزیدم و پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم. نفسِ پُرِ بغضش را بیرون داد و آرام، انگار که دارد تکهتکه میشود، گفت: _ درست چند روز قبل از فوتِ منوچهرخان، به دستو...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 16
هنوز نگاهش میان تعجب میچرخید، در آغوشم کشید آنگونه که انگار باورش نمیشد من را دیده باشد _ بهبه… سلام بر شیدای زیبا. احوالت چطوره دخترم؟ دلم واست یه ذره شده بود… کجایی تو آخه؟ چه عجب یادی از ما کردی!؟ در آغوشش کشیدم و صورتش را بوسیدم. — دلِ منم واستون تنگ شده بود… هم واسه شما، هم واسه اینجا. مش...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 17
آفتاب هنوز درست روی شهر ننشسته بود که از سامانسرا بیرون زدم. دست نوشته ای کوتاه هم برای خانم زارعی گذاشتم و تشکر کردم و عذرخواهی برای اینکه نشد بیشتر کنارش بمانم. دستم را روی شکمم کشیدم و آرام زمزمه کردم: «به قیمتِ از بین رفتن جانِ هر دویمان، همهچیز را مشخص میکنم.» اسم های ردیف شده روی موبایلم...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 18
درست وسط تمام سؤالهایش، فقط یک چیز پرسیدم: _ ماشین آوردی؟ متعجبانه نگاهم کرد _ این الان جواب سؤالمه؟ آره، آوردم. نفس کوتاهی کشیدم. _ الان اصلاً وقتِ سؤال و جواب نیست، خاطره. منو برسون خونه لطفاً… واقعاً احتیاج دارم استراحت کنم. تمام مسیر در سکوت گذشت. هر دویمان خاموش بودیم؛ و عجیب تر از همه ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 19
از جا برخواست، انگار نفس کشیدن برایش سخت شده بود! انگار درست شبیه همان لحظه ایی شده بود که من از سر گذرانده بودم! قفسه سینه اش بالا و پایین رفت، لب گزید و میان خشم و تنفر خیره به صورتم شد _ چرا الان! چرا الان باید بفهمم! چرا الان باید تک تک این حرفا رو بگی! چرا سکوت کردی شیدا!؟ مگه من غریب...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 20
□□□ ماشین را گوشهی خیابان نگه داشتم و تکهکاغذ را به سمتش گرفتم. _ بگیرش خاطره، این تنها آدرسیه که از خونهشون دارم. یادت نره چی باید بگی. مادرش مریضاحواله، نمیخوام تو دردسر بندازیش. متعجبانه نگاهم کرد _ خب خودتم بیا بریم دیگه! کجا داری میری که حتماً باید تنها بری؟! نکنه باز میخوای دستگل...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
