رمان جایی میان آغوشت
- به قلم سمانه حسینی
- 34 پارت
- در حال نگارش
- 89.6K 👁
- 262 ❤️
- 904 💬
دکتر منوچهر فرهنگ، دکتر داروساز موفقی ست در تهران که در آخرین لحظات عمرش، در بستر مرگ، کلامی را به عنوان وصیت در مقابل تنها دخترش، شیدا میگذارد. و شیدا را ناگزیر از هیچ راه برگشتی، به مسیری عجیب و پرپیچ و خم در زندگی متاهلی اش میرساند. بعد از مرگ دکتر فرهنگ، شیدا که در عمق تنهایی خودش، درست در مقابل آدم هایی قرار میگیرد که گویی خنجر به دست هر لحظه منتظر از پا افتادن شیدا هستند تا که کارخانه باقی مانده از دکتر منوچهر فرهنگ را در چنگال شیدا در بیاورند و به اسم خود بزنند و در میان تمام این دردها، سیامک، همسر شیدا به عنوان زخمی بزرگتر، قلب شیدا را دچار جراحتی میکند که هیچ راه برگشتی برای درمان روح و جسم شیدا باقی نمی ماند. و سرنوشت شیدا از آن لحظه ای رقممیخورد که تهران را به قصد کمک به کودکان روستایی ترک میکند و به سمت روستای آلاشت راه می افتد اما جاده ای که مسیر را به روی شیدا باز میکند، جاده ی روستای آلاشت نیست! و این اشتباه ورق قصه را برمیگرداند. شیدا در آن جاده و مسیر اشتباه، میان شبی برفی و کولاکی، بی آنکه دیگر بتواند با خودروی شخصی اش باقی مسیر را در برف و بروان طی کند، پیاده به سمت اتاقک آهنی میرود، اتاقکی که مردی سلاح به دست را میگذارد در برابر دیدگان خسته و بی رمق و خیس شیدا... مردی مسلح که از بستر دردهای روحی، بی آنکه التماس های شیدا را بشنود و بداند او کمک میخواهد، اسلحه را در برابر قلب شیدا میگیرد و نمیداند سرنوشت چه برسر هر دویشان خواهد آورد.
آخرین تخفیف رمان و از دست ندید
هنوز عضو رمان نشدی؟
برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.
کد عضویت داری؟
کد و وارد کن
اطلاعیه ها :
📢 تا پایان تخفیف چند ساعت بیشتر نمونده.
جا نمونی رفیق♥️
اگه امروز پارت هدیه میخوای🎁😋
ساعت ۴ 🕓
منتظر پارت 34 باش🤩
بچه ها راستی لایک رمان یادتون نره ها عزیزای دلم
دوستون دارممرسی🫠🫶🏻
🔍سوالی که خیلی ازم پرسیده میشه اینه که پارتهای نارنجی چطور باز میشن؟
برای باز کردن پارتهای نارنجی دو راه دارید:
✅️ روش اول | عضویت دائمی
وارد صفحهی اصلی بشید و روی کادر قرمز «درخواست عضویت» بزنید.
پشتیبانی در کوتاهترین زمان بهتون پیاممیده و مراحل عضویت دائمی رو کامل راهنماییتون میکنه.
✅️ روش دوم | استفاده از سکه🪙
میتونید هر مقدار سکهای که مدنظرتونه خریداری کنید و با همون سکهها پارتهای نارنجی رو به راحتی باز کنید.
برای دریافت سکه هم از طریق صفحهی اصلی میتونید اقدام کنید.
خیلی ساده، سریع و بدون دردسر 🤍
عزیزای دلم 🤍😄
واقعاً دیگه از پسِ یه سؤال که مدام ازم پرسیده میشه برنمیام 😂🥲
گفتم بیام همینجا توی اطلاعیه تکلیفش رو روشن کنم 😏
نمیدونم با قلم من آشنا هستید
یا اولین باره دارید رمانی از من میخونید…
ولی اجازه بدید خیالتون رو راحت کنم 😇✨
این روزا مدام ازم میپرسن:
«پایان رمان خوشه یا نه؟» 🤔
و جواب من فقط یه کلمهست:
عالیه 😌🤍
با خیال راحت بخونید 📖
من اصولاً بلد نیستم پایان تلخ بنویسم 😇
دلم نمیاد اذیتتون کنم
پس اگه هنوز تو پارتهای اول رمانید،
بدون ذرهای ترس جلو برید 😝
چون قراره حسابی با دلتون بازی کنم…
😊💖
۱ روز ۱۷ ساعت ۳۸ دقیقه آینده
لطفا در نظرات خود از نوشتن در مورد تعداد پارت ها و یا کوتاه بودن پارت ها جدا خودداری کنید.
از توجه و درک شما سپاسگزاریم.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
یعنی ممکنه به نظرت🤔
۲۳ دقیقه پیشحلما
در پارت 341یه حسی بهم میگه اون رهگذر و مرد توی کلبه یکی هستن
۳ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به زودی متوجه میشی حدست درست بوده یا نه😉
۲ ساعت پیشمینا
در پارت 341به نظر من این یارو هر کی هست از سمت بابای شیداست چون خیلی از شیدا کینه با دل گرفته
۲ ساعت پیشآهو
در پارت 341آخه من میخوام بدونم اصلا این یارو کیه🧐 چیکار با شیدا داره؟ دست بردارید بابا از سر این دختر بذارید نفس بکشه☹️
۷ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هعی🥲 اما بهت پیشنهاد میکنم پارت بعدی رو اصلا از دست ندی😎👌🏻
۷ ساعت پیشمیم
در پارت 342حقشه اینور زجر بکشه،هیچ جای دلسوزی و بخشش هم نداره،با اینکه عاشق شده بوده همچنان به خیانتاش ادامه داده تا شیدا خودش فهمید😠🙏🏻🖤
۸ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم😔
۸ ساعت پیشمیم
در پارت 342بله از اولم شیدا پرسید چطور پیداش کرده، یه جورایی پیچوند درباره کلبه زیاد حرفی نزد 😏
۸ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
داره کمکم لو میده خودش و😏
۸ ساعت پیشآیدا
در پارت 342یکی از دوستان گفت از اول هم فتانه مشکوک بود ...دمت گرم شیدا
۹ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دخترمون زرنگه😎
۹ ساعت پیشعلیرضا
در پارت 342به عنوان یه آقا دلم برای سیامک نسوخت و اتفاقا حقشه که شیدا رو از دست بده چون عشق لیاقت میخواد که سیامک نداشت
۹ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم باهاتون👏🏻
۹ ساعت پیشعلیرضا
در پارت 342برای اولین میخوام کامنت بذارم و بگم رمان داره بی نظیر جلو میره دم شما گرم خانم حسینی👏🏻👏🏻👏🏻 من کلا به این فتانه شک داشتم از اول
۹ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنون از شما🌷😊
۹ ساعت پیشمینا
در پارت 331این قانون طبیعت هستش تا وقتی که چیزی رو داری قدرش رو نمیدونی ولی وقتی به خودت میای میبینی که از دستش دادی و تا ابدباید حسرت داشتنشو بکشی
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به شدت حق 💔👌🏻
دیروزآیدا
در پارت 331سیامک عاشق واقعی نبودی !
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یا شایدم دیر فهمید میتونه عاشق باشه🙃
دیروزمیم
در پارت 332ولی من دلم براش نسوخت،یا عاشق نبود یا خیلی دیر عاشق شد که کار از کار گذشته بوده وگرنه آدم عاشق خیانت نمی کنه 🙏🏻🖤
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی دیر عاشق شد🙃💔
دیروزمیم
در پارت 332می دونستم شیدا این کارو نمی کنه،شرایط سختتر از اینم گذرونده،دلیل داشت تهدیدش 😔
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بی اندازه سخت گذشته بهش😔
دیروزمیم
در پارت 332عجب رویی داره این بشر فکر نمی کردم باز بتونه بگه ازت دست نمی کشم،تو همون موقع که خیانت کردی اونم بارها دست کشیدی لعنتی 😮😡
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقااااا👌🏻
دیروزسرو
در پارت 332وای خدا اصلا فکرش رو هم نمیکرد واکنش سیامک اینجوری باشه خدا اینم مثل متین عاشق بود ولی راه و روش عاشقی روبلد نبود گناه داره اینم باطناب پوسیده ی باباش رفت توچاه وغرق شد
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه یه وقتی عاشق شد که فایده نداشت🥲
دیروزسهیلا
در پارت 332مردم و زنده شدم تو این پارت یعنی دلم ریخت که نکنه شیدا چیزیش بشه🥲
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم
دیروز
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده Samaneh.hoseiinii -
آیدی تلگرامی نویسنده Samahoseinii -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
فریه پینوکیو ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #خانوادگی
-
از عمق شب ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #انتقامی #خانوادگی
-
سوگند پریسان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #خانوادگی
-
لاگوم ژانر : #پلیسی #عاشقانه #کلکلی #اجتماعی #هیجانی #معمایی #خانوادگی #خدمتکاری #بزرگسال
-
جایی میان آغوشت ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #هیجانی #خانوادگی
مینا
در پارت 340اون رهگذری که به شیدا کمک کرد همون مرده توی کلبه است چون که شیدا گفت چشماشو میشناسم