دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه جایی میان آغوشت اثر سمانه حسینی

رمان جایی میان آغوشت

  • زبان فارسی
  • 172.3K 👁
  • 683 ❤️
  • 5.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

دکتر منوچهر فرهنگ، دکتر داروساز موفقی ست در تهران که در آخرین لحظات عمرش، در بستر مرگ، کلامی را به عنوان وصیت در مقابل تنها دخترش، شیدا میگذارد. و شیدا را ناگزیر از هیچ راه برگشتی، به مسیری عجیب و پرپیچ و خم در زندگی متاهلی اش میرساند. بعد از مرگ دکتر فرهنگ، شیدا که در عمق تنهایی خودش، درست در مقابل آدم هایی قرار می‌گیرد که گویی خنجر به دست هر لحظه منتظر از پا افتادن شیدا هستند تا که کارخانه باقی مانده از دکتر منوچهر فرهنگ را در چنگال شیدا در بیاورند و به اسم خود بزنند و در میان تمام این دردها، سیامک، همسر شیدا به عنوان زخمی بزرگتر، قلب شیدا را دچار جراحتی می‌کند که هیچ راه برگشتی برای درمان روح و جسم شیدا باقی نمی ماند. و سرنوشت شیدا از آن لحظه ای رقم‌میخورد که تهران را به قصد کمک به کودکان روستایی ترک می‌کند و به سمت روستای آلاشت راه می افتد اما جاده ای که مسیر را به روی شیدا باز میکند، جاده ی روستای آلاشت نیست! و این اشتباه ورق قصه را برمیگرداند. شیدا در آن جاده و مسیر اشتباه، میان شبی برفی و کولاکی، بی آنکه دیگر بتواند با خودروی شخصی اش باقی مسیر را در برف و بروان طی کند، پیاده به سمت اتاقک آهنی میرود، اتاقکی که مردی سلاح به دست را میگذارد در برابر دیدگان خسته و بی رمق و خیس شیدا... مردی مسلح که از بستر دردهای روحی، بی آنکه التماس های شیدا را بشنود و بداند او کمک می‌خواهد، اسلحه را در برابر قلب شیدا میگیرد و نمی‌داند سرنوشت چه برسر هر دویشان خواهد آورد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

بسم‌الله الرحمن الرحیم
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
حضرت حافظ
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
بغض نفس گیرم حتی از سرمای سخت آبان ماه هم بدتر بود.
دست لرزانش که بالا آمد، گویی به سمتش پرواز کردم.
_ ش… شیدا…
یخ کرده بود؛ انگار این روزها هیچ خونی در رگهایش جریان نداشت. با دستی که دیگر جانی در آن نبود، دستش را فشردم.
_ جانم… جانم دورت بگردم، بگو…
صورتش برای گفتن حتی یک کلمه ی ساده هم جمع میشد. لرزش چانه ام را پنهان کردم و دردی را که گلویم را به وحشت انداخته بود، قورت دادم.
پلک روی هم فشرد، دندان بر هم سایید.
_ من… من طلوع… طلوع خورشید فردا رو نمیبینم…
چنگی بر جانم افتاد. یخ کردم…
یا شاید آتشی که درونم بود، شعله ورتر شد.
نمیدانم چه بود… این حس چه بود؟
چشم هایش… این چشم ها دیگر چشم های دو روز قبل نبودند.
باید زجه میزدم…
باید اشک میریختم…
پس چرا این آتش درونم مرا نمیکشت؟
دست بی جانش آرام روی صورتم نشست.
_ ن… نباید بشکنی…
اما همین دو کلمه کافی بود تا سیل درونم طغیان کند. اشک ها جاری شدند؛ اشک هایی که حتی توان افتادن روی گونه هایم را نداشتند.
سرم را روی ملحفه ی سفیدی گذاشتم که دستش چنگ زنان آن را نگه داشته بود.
_ نگام کن… سرت رو… سرت رو بلند کن…
جانی در سینه ام پرپر میزد و تمنا میکرد درست همین لحظه پر بکشد و از این دردِ غیرقابل تحمل رها شود.
سر بلند کردم، اما تصویرش از لابه لای اشک ها فقط نمایی مبهم بود.
دست روی گلویم گذاشتم و با صدایی که بیشتر ناله بود تا صدا، زمزمه کردم:
_ نمیتونم… نمیتونم… من نمیتونم جلوی اون آدما بایستم… تو رو خدا… تو رو خدا بسه دیگه… بلند شو… تو نباید مغلوب این درد بشی…
چشم های بی فروغش را محکم بست.
_ خوب… خوب گوش بده… دیگه… دیگه از نظر من اون عقد… اون عقد باطله… اول… اول طلاق میگیری و بعد…
سرفه هایش شدیدتر از ثانیه های قبل شد.
کلامش در دهان تلخ ماند و ملحفه ی سفید دوباره و هزارباره پر شد از لکه های خونی که دیگر قرمز هم نبودند؛ به سیاهی میزدند.
وجودم پر از زهر شد. خواستم به سمت در بدوم که با آخرین توان، دستم را گرفت.
_ ن… نرو…
زجه کشان برگشتم سمتش و هق زدم:
_ باید دکتر بیاد بالای سرت دوباره… حق نداری تنهام بذاری…
چشم هایش دیگر حتی توان باز شدن نداشتند.
از حنجره اش جز نایی بی جان بیرون نمی آمد.
_ همه رو… همه رو پس بگیر… نذار… نذار این لجن زار اسمم رو… اسمم رو لکه دار کنه…
من رو… من رو ببخش دخترم… ببخش که با… باعث شدم… اون… اون آدم بیاد… بیاد تو زندگیت… من رو… من رو ببخش…
دویدم…
وقتی خون از دهانش بیرون زد، دویدم…
دویدم، اما به سمت کجا؟
به سمت دکترهایی که خودشان گفته بودند همین روزها رفتنی ست…
که همین روزها بی کس تر از قبل میشوم…
که من میمانم و دنیایی که برایم کثیف تر از همیشه است…
دویدم…
اما صدای بوق ممتد دستگاهی که از اتاق شنیده میشد، همه چیز را سیاه تر کرد.
و کسی کنار گوشم زمزمه کرد:
" تو میمانی و دیوهایی که زندگی ات را به اینجا کشاندند… تو میمانی و حقی که بر گردنت ماند…
تو میمانی و جنگ با تمام کسانی که با لبخند، خنجر به دست روبه رویت ایستاده اند و برای تکه تکه شدنت شرط بسته اند…"
و میان تمام بغضهای نفس گیرم، دخترکی مظلومانه گوشه ی پیراهنم را کشید، نگاهم کرد و پرسید:
«زندگی… مگر دیگر روی خوش هم دارد؟»
افتادم… افتادم روی زمینی که حالا جسم بابا را در دلش آرام میکرد
و دیگر کسی نبود که روح مرا به زندگی ام برگرداند…
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
آرام انگشت روی شیشه ی بخارگرفته کشیدم.
رد انگشتم قطره شد و با شتاب تا انتهای پنجره پایین آمد در دلم به خودم خندیدم و گفتم
" حتی این پنجره هم گریه میکند، اما تو… تو حتی اشک ریختن را هم فراموش کرده ای."
_ خانم اجازه! من همه برگه م رو نوشتم.
میتونم برم بیرون؟
با صدایش، تمام افکارم درست مثل همان قطره فرو ریختند و از ذهن خسته ام دور شدند.
نفس بلندی کشیدم و پشت میز نشستم.
_ برگه‌ات رو بیار بده به من، مائده.
داره برف میاد، فعلاً نمیتونی بری توی حیاط.
بقیه ی بچه ها هم اگر برگه هاشون رو کامل کردید، بیارید بدید به من تا زنگ بخوره.
سروصدا هم نکنید تا دوستاتون امتحانشون رو خوب بدن.
برگه ها یکی یکی روی میز پر میشدند، اما صدای پچ پچ ها لحظه ای کم نمیشد.
دلم میخواست تمنا کنم که ساکت شوند، اما چرا این بیچاره ها باید تقاص بی حوصلگی های من را پس میدادند؟
بی آنکه حتی در مقابل تقلب هایشان واکنش نشان دهم، چشم دوختم به پنجره و برفی که دی ماه را سفیدپوش کرده بود.
به خودم آمدم؛ میز پر از برگه بود و نیمکت ها آرام آرام خالی میشدند.
آخرین برگه که روی میز نشست، صدای زنگ هم بلند شد و مدرسه در همهمه ی خروج دانش آموزان فرو رفت.
صدای قدم هایم روی برف خشک، صدای تمنا بود… صدای کسی که می گفت
«زندگی کردن را دیگر فراموش کرده ای!»
میان برف و سرمای زمستان، انگار بیشتر از هر کسی، از درون و بیرون یخ زده بودم.
حتی قُمری های بغ کرده روی پرچین دیوار، آغوشی داشتند تا تکیه کنند، اما من…
یقه ی پالتویم را بیشتر بالا کشیدم و شالگردنم را محکم تر دور گردنم انداختم.
چشم از سفیدی برف کندم و نگاهم را به روبه رو انداختم؛ حتی برای یک بار هم خودش زحمت نمیداد که از ماشین پیاده شود و فکر کند روی این برف لغزنده چگونه عرض خیابان را طی کند…
هنوز دوستش داشتم؟ نمیدانم…
ماشین ها یکی در میان زنجیر چرخ داشتند و اگر مراقب نبودی، جسمت لا به لای برف مدفون میشد.
آرام نگاهی به چپ و راستم انداختم و با دقت مسیر را طی کردم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جایی میان آغوشت

  • رویا یزدانپور

    در پارت 101

    انقدر این پسر نچسب و خودشیفته س که حتی حال نزار این دختر رو نمیبینه. بعد هی عشقم عشقم میکنه

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپو

    در پارت 91

    واقعا دوست دارم بدونم اون چه رازیه که باعث شده شیدای پر از تنفر مجبور به بازی کردن باشه و عروسک خیمه شب بازی دستشون بشه

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 81

    این الهه عجب افعی دو سریه. تازه باید عروس به پسرت بیاد ؟ نمیری با این بچه ت. زنیکه نکبت با اون حرف زدنش

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 71

    چقدر از این مادرشوهرا بدم میادا. کسی که در یک جمله مثلا مودبانه،بدترین توهین رو میکنه. از دماغ فیل افتاده. شیدا باید میرفت روی اون بالا میاورد زنیکه چندش

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 61

    احساس میکنم شیدا منتظر اینه که با دست پر بره به جنگ این خونواده ی متظاهر. یجوری که هیچکدوم نتونن کتمان کنن که چین و کین

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 51

    اصلا حس خوبی از سیامک نمیگیرم. یه گوشه ی دلم احساس میکنم داره نقش یه عاشق رو بازی میکنه. چراش شاید به دلیل همین کارخونه باشه. شایدم به دلیلی دیگه اما از هادی حس خوبی گرفتم همین دم ورودش

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 41

    خدایی بی خبری خیلی بده. احتمال میدم این راز سر به مهر، چیزی باشه که باعث بشه همه چیز بیخ پیدا کنه و کار به جاهایی برسه که نباید. وگرنه زودتر از اینا شیدا لب باز میکرد و *** برمیداشت از این راز

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 31

    سیما ادم قابل اعتمادی به نظر میاد. اما این ازدواج و این خونواده ای که سیامک داره با اون شخصیتش مشخصه که قرار نیست چیز خوبی در انتظار این دختر تنها باشه

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 91

    ولی بازم ازش خوشم نمیادد چون اگر واقعا عاشق شیدا بود نیفهمید حالش بده فقط سیامک به فمر خودشه مه حالشو ببره مشهصه کلی دوست دختر داشته و شاید هنوزم داره و برای ثروته که به شیدا چسبیده

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    در پارت 21

    شوهرش، احساس میکنم که یه آدم به شدت خودخواه و مغروره و صد البته از اون دسته افرادی که فخر میفروشن

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 81

    مادرشوهر زبونش تیزه ولی لعنتیی که ولخرجه ارزوی هر عروسیه اینجوری براش بریز و بپاش کنن😅😅 کاش عکس لباس عزوسو نشون ماهم میداد

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    1

    قلم رو دوست دارم، ملموسه و توصیفات به جا اورده شده. گیرایی موضوع و انتخاب نوع شروع شدن داستان رو دوست داشتم. آدم رو ترغیب میکنه که بخونی و ببینی منظور از اون لجنزار چیه

    ۲ روز پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 81

    گناه داره شیدا کسی حق نداره بگه رخت عزاش رو دربیاره

    ۲ روز پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 71

    نمی دونم قضیه چیه که حق بدم . فقط اینکه پدر سیامک انگار آدم خوبی نیست .

    ۲ روز پیش
  • آلا ۸۹

    در پارت 41

    نمی دونم شاید میترسیدم که سکوت میکردم . یا جلوشون می ایستادم اگه البته به سیامک دلبستگی نداشته باشه

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️