دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه جایی میان آغوشت اثر سمانه حسینی

رمان جایی میان آغوشت

  • زبان فارسی
  • 170.6K 👁
  • 656 ❤️
  • 4.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جایی میان آغوشت

دکتر منوچهر فرهنگ، دکتر داروساز موفقی ست در تهران که در آخرین لحظات عمرش، در بستر مرگ، کلامی را به عنوان وصیت در مقابل تنها دخترش، شیدا میگذارد. و شیدا را ناگزیر از هیچ راه برگشتی، به مسیری عجیب و پرپیچ و خم در زندگی متاهلی اش میرساند. بعد از مرگ دکتر فرهنگ، شیدا که در عمق تنهایی خودش، درست در مقابل آدم هایی قرار می‌گیرد که گویی خنجر به دست هر لحظه منتظر از پا افتادن شیدا هستند تا که کارخانه باقی مانده از دکتر منوچهر فرهنگ را در چنگال شیدا در بیاورند و به اسم خود بزنند و در میان تمام این دردها، سیامک، همسر شیدا به عنوان زخمی بزرگتر، قلب شیدا را دچار جراحتی می‌کند که هیچ راه برگشتی برای درمان روح و جسم شیدا باقی نمی ماند. و سرنوشت شیدا از آن لحظه ای رقم‌میخورد که تهران را به قصد کمک به کودکان روستایی ترک می‌کند و به سمت روستای آلاشت راه می افتد اما جاده ای که مسیر را به روی شیدا باز میکند، جاده ی روستای آلاشت نیست! و این اشتباه ورق قصه را برمیگرداند. شیدا در آن جاده و مسیر اشتباه، میان شبی برفی و کولاکی، بی آنکه دیگر بتواند با خودروی شخصی اش باقی مسیر را در برف و بروان طی کند، پیاده به سمت اتاقک آهنی میرود، اتاقکی که مردی سلاح به دست را میگذارد در برابر دیدگان خسته و بی رمق و خیس شیدا... مردی مسلح که از بستر دردهای روحی، بی آنکه التماس های شیدا را بشنود و بداند او کمک می‌خواهد، اسلحه را در برابر قلب شیدا میگیرد و نمی‌داند سرنوشت چه برسر هر دویشان خواهد آورد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

بسم‌الله الرحمن الرحیم
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
حضرت حافظ
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
بغض نفس گیرم حتی از سرمای سخت آبان ماه هم بدتر بود.
دست لرزانش که بالا آمد، گویی به سمتش پرواز کردم.
_ ش… شیدا…
یخ کرده بود؛ انگار این روزها هیچ خونی در رگهایش جریان نداشت. با دستی که دیگر جانی در آن نبود، دستش را فشردم.
_ جانم… جانم دورت بگردم، بگو…
صورتش برای گفتن حتی یک کلمه ی ساده هم جمع میشد. لرزش چانه ام را پنهان کردم و دردی را که گلویم را به وحشت انداخته بود، قورت دادم.
پلک روی هم فشرد، دندان بر هم سایید.
_ من… من طلوع… طلوع خورشید فردا رو نمیبینم…
چنگی بر جانم افتاد. یخ کردم…
یا شاید آتشی که درونم بود، شعله ورتر شد.
نمیدانم چه بود… این حس چه بود؟
چشم هایش… این چشم ها دیگر چشم های دو روز قبل نبودند.
باید زجه میزدم…
باید اشک میریختم…
پس چرا این آتش درونم مرا نمیکشت؟
دست بی جانش آرام روی صورتم نشست.
_ ن… نباید بشکنی…
اما همین دو کلمه کافی بود تا سیل درونم طغیان کند. اشک ها جاری شدند؛ اشک هایی که حتی توان افتادن روی گونه هایم را نداشتند.
سرم را روی ملحفه ی سفیدی گذاشتم که دستش چنگ زنان آن را نگه داشته بود.
_ نگام کن… سرت رو… سرت رو بلند کن…
جانی در سینه ام پرپر میزد و تمنا میکرد درست همین لحظه پر بکشد و از این دردِ غیرقابل تحمل رها شود.
سر بلند کردم، اما تصویرش از لابه لای اشک ها فقط نمایی مبهم بود.
دست روی گلویم گذاشتم و با صدایی که بیشتر ناله بود تا صدا، زمزمه کردم:
_ نمیتونم… نمیتونم… من نمیتونم جلوی اون آدما بایستم… تو رو خدا… تو رو خدا بسه دیگه… بلند شو… تو نباید مغلوب این درد بشی…
چشم های بی فروغش را محکم بست.
_ خوب… خوب گوش بده… دیگه… دیگه از نظر من اون عقد… اون عقد باطله… اول… اول طلاق میگیری و بعد…
سرفه هایش شدیدتر از ثانیه های قبل شد.
کلامش در دهان تلخ ماند و ملحفه ی سفید دوباره و هزارباره پر شد از لکه های خونی که دیگر قرمز هم نبودند؛ به سیاهی میزدند.
وجودم پر از زهر شد. خواستم به سمت در بدوم که با آخرین توان، دستم را گرفت.
_ ن… نرو…
زجه کشان برگشتم سمتش و هق زدم:
_ باید دکتر بیاد بالای سرت دوباره… حق نداری تنهام بذاری…
چشم هایش دیگر حتی توان باز شدن نداشتند.
از حنجره اش جز نایی بی جان بیرون نمی آمد.
_ همه رو… همه رو پس بگیر… نذار… نذار این لجن زار اسمم رو… اسمم رو لکه دار کنه…
من رو… من رو ببخش دخترم… ببخش که با… باعث شدم… اون… اون آدم بیاد… بیاد تو زندگیت… من رو… من رو ببخش…
دویدم…
وقتی خون از دهانش بیرون زد، دویدم…
دویدم، اما به سمت کجا؟
به سمت دکترهایی که خودشان گفته بودند همین روزها رفتنی ست…
که همین روزها بی کس تر از قبل میشوم…
که من میمانم و دنیایی که برایم کثیف تر از همیشه است…
دویدم…
اما صدای بوق ممتد دستگاهی که از اتاق شنیده میشد، همه چیز را سیاه تر کرد.
و کسی کنار گوشم زمزمه کرد:
" تو میمانی و دیوهایی که زندگی ات را به اینجا کشاندند… تو میمانی و حقی که بر گردنت ماند…
تو میمانی و جنگ با تمام کسانی که با لبخند، خنجر به دست روبه رویت ایستاده اند و برای تکه تکه شدنت شرط بسته اند…"
و میان تمام بغضهای نفس گیرم، دخترکی مظلومانه گوشه ی پیراهنم را کشید، نگاهم کرد و پرسید:
«زندگی… مگر دیگر روی خوش هم دارد؟»
افتادم… افتادم روی زمینی که حالا جسم بابا را در دلش آرام میکرد
و دیگر کسی نبود که روح مرا به زندگی ام برگرداند…
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
آرام انگشت روی شیشه ی بخارگرفته کشیدم.
رد انگشتم قطره شد و با شتاب تا انتهای پنجره پایین آمد در دلم به خودم خندیدم و گفتم
" حتی این پنجره هم گریه میکند، اما تو… تو حتی اشک ریختن را هم فراموش کرده ای."
_ خانم اجازه! من همه برگه م رو نوشتم.
میتونم برم بیرون؟
با صدایش، تمام افکارم درست مثل همان قطره فرو ریختند و از ذهن خسته ام دور شدند.
نفس بلندی کشیدم و پشت میز نشستم.
_ برگه‌ات رو بیار بده به من، مائده.
داره برف میاد، فعلاً نمیتونی بری توی حیاط.
بقیه ی بچه ها هم اگر برگه هاشون رو کامل کردید، بیارید بدید به من تا زنگ بخوره.
سروصدا هم نکنید تا دوستاتون امتحانشون رو خوب بدن.
برگه ها یکی یکی روی میز پر میشدند، اما صدای پچ پچ ها لحظه ای کم نمیشد.
دلم میخواست تمنا کنم که ساکت شوند، اما چرا این بیچاره ها باید تقاص بی حوصلگی های من را پس میدادند؟
بی آنکه حتی در مقابل تقلب هایشان واکنش نشان دهم، چشم دوختم به پنجره و برفی که دی ماه را سفیدپوش کرده بود.
به خودم آمدم؛ میز پر از برگه بود و نیمکت ها آرام آرام خالی میشدند.
آخرین برگه که روی میز نشست، صدای زنگ هم بلند شد و مدرسه در همهمه ی خروج دانش آموزان فرو رفت.
صدای قدم هایم روی برف خشک، صدای تمنا بود… صدای کسی که می گفت
«زندگی کردن را دیگر فراموش کرده ای!»
میان برف و سرمای زمستان، انگار بیشتر از هر کسی، از درون و بیرون یخ زده بودم.
حتی قُمری های بغ کرده روی پرچین دیوار، آغوشی داشتند تا تکیه کنند، اما من…
یقه ی پالتویم را بیشتر بالا کشیدم و شالگردنم را محکم تر دور گردنم انداختم.
چشم از سفیدی برف کندم و نگاهم را به روبه رو انداختم؛ حتی برای یک بار هم خودش زحمت نمیداد که از ماشین پیاده شود و فکر کند روی این برف لغزنده چگونه عرض خیابان را طی کند…
هنوز دوستش داشتم؟ نمیدانم…
ماشین ها یکی در میان زنجیر چرخ داشتند و اگر مراقب نبودی، جسمت لا به لای برف مدفون میشد.
آرام نگاهی به چپ و راستم انداختم و با دقت مسیر را طی کردم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جایی میان آغوشت

  • نسیم

    در پارت 850

    خسته نباشی عزیزدلم دستت در نکنه عین همیشه عالی بود😍🙂

    ۷ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی تو🥰

    ۷ روز پیش
  • ع

    در پارت 10

    عالی😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥰♥️

    ۲ هفته پیش
  • فرزانه سیدی

    0

    سلام سمانه بانو💚 رمان جایی مان آغوشت و چند روزی هست خوندم و تموم کردم. راستش نمیدونم چی بگم چون واقعا روحم و لا به لای هر خطش جا گذاشتم. تراپی من همیشه قلم تو بوده عزیزجان. از اولین آشنایی با خودت که ماه هستی و بعد هم رمان هات. ممنونم که بی نظیر مینویسی تا غم روزگار کمی از یاد ببریم💚

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نور چشم منید عزیزم🥰

    ۳ هفته پیش
  • مائده

    در پارت 1321

    من از قشنگی این رمان چی بگم😭 سمانه جون آچمز شدن با هر پارت با هر فصل😭 من اولش فکر نمیکردم رمان به اینجا برسه به این عاشقانه ها به این همه قشنگی به این همه دلبری وای اصلا نمیدونم چی بگم بی نقص بودن ساختار رمان من و بدجوری شیفته خودش کرد😭 کاش میشد رادمهر و شیدا رو بغل کنم😭 بی نظیر بود این رمان

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتی🫠

    ۴ هفته پیش
  • مائده

    در پارت 1321

    با وجود همه ی اینا سمانه حان گل کاشتی هر چی بگم کم گفتم، جایی میان آغوشت جز رمانایی بود که حسرت میخورم که کاش چاپ بشه و روزی صدبار ورقش بزنم. مرسی که خالق همچین رمانی بودی😭😍🤌🏻🎀

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🫠🎀قربونت برم

    ۴ هفته پیش
  • مائده

    در پارت 1321

    ای کاش ای کاش فصل بعد هم داشت دلم میخواست بزرگ شدن بهار و می دیدم😭 ای ننه بخورمش جیگرم و. من حتی شیفته این بچه شدم😭

    ۴ هفته پیش
  • مائده

    در پارت 1321

    اینقدر آدم و مجذوب خودش میکرد هر پارت که من واقعا وقتی میخوندم از دنیای بیرون کنده می شدم. دلم بی اندازه برای هر کارکتر تنگ میشه، شیدا فوق العاده بود، حتی سیامکی که به نظرم خودش خودش و بدبخت کرد، از همه جیگر تر اما رادمهر بود ای بخورمش😭🤌🏻

    ۴ هفته پیش
  • نسیم

    در پارت 772

    ۲تا مسئله: اول اینکه حرفمو پس میگیرم این اق رادیمون زده رو دست امیرعلی 😅😅 چرا اینقدر رمانتیک شده؛ دوم اینکه بابا یکیو برا هادی جور کنین بدجوری به رادمهر گیر داده بدبخت دخترم میدون جنگ هادی و رادمهر شده بیشترین ضربه ام میخوره😢😢

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    رادمهر تو رمانتیک بودن صدر جدوله😁

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 771

    والا اینجور که داره پیش میره نمیدونم قلبم تا اخر رمان میکشه یا نه🙁🙁🙃🙃

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 771

    صددرصد صددرصد😏🙂

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    در پارت 771

    نسیم جان با کامنت هات هوس کردم یه بار دیگه جایی میان آغوشت و بخونم🥲 من میمیرم واسه این رمان واسه رادمهر و عاشقی کردناش و شیطونی هاش

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 770

    اره عزیزم من به خاطر یه مشکلاتی و مهمون داری متاسفانه تو اون ۴ماه نتونستم پابه پای دوستان باشم بخونم ولی الان با شوق و ذوق دارم دنبالش میکنم البت الانم باز مهمونامون دارن میان و خب باز یه مدتیو نیستم ولی انقدر رمان جذاب و به نظر من واقعییه که روند داستان از دستم خارج نمیشه

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 770

    تازه گلم رد بوسه هایتم بخون حتما خفنه خیلی😎😎

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 842

    خب اول اینکه سمانه من شیفته نوع نگارشتم خیلی زیبا،خیلی دقیق مینویسی و نوشته هات واقعین جوری که ادم خوب میفهمه و درک میکنه مثلا اونجایی که گفتی ( اجبار ادم و قوی تر میکنه)عالی بود مرسی گلم.دوم اینکه این روزا نیست که میگذره عمر ما ادماست که مثل برق و باد میگذره و اگه شرایطشو داری باید به بهترین شکل

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 841

    زندگی کنی ؛ سوم اینکه شیفته عاشقانه های این دو بشرم 😏😏 خیلی خوبن

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 832

    😅😅 الان با خودتون میگین این که هنوز نرفته😂😂 میخوام تا اومدن مهمونا با خوندن رمان خودکشی کنم؛ خب اول اینکه افرین سمانه خوب موقعی جریان داستانو عوض کردی و فریبارو اوردی یکم دیگه ادامه میدادی میزدم زیر گریه باز😂😂؛ دوم اینکه از فریبا خیلی خوشم اومد شخصیتش مثال زدنیه

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    اووف داری با ما چیکار میکنی سمانه اونم وقتی من از فردا دیگه نمیتونم بیام😐😐

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم💔 ایشالا زودی میای

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    مرسی ازت عزیزم 😘😍

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 821

    اخ عشق و عاشقی چه میکنه با ادم! پسر مظلوم قصه؟! اونم رادمهر؟!😐😂

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    جلوتر میفهمی چرا بهش گفت مظلوم🥲

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 821

    در اینکه مظلوم هست که صحیح ولی سیم قرمزش بده خشکت میکنه😂🤣

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    موافقم😂🤌🏻

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 821

    من دارم خودکشی میکنم😂🤣

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 811

    😑😑😐😐 این دیگه چی بود؟! به خدا حرفی ندارم یعنی خجالت میکشم بگم😶😶

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چی بود آیا 😂

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 811

    اخرش منظورم بود😑😶

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 802

    ای ای ای روزگار یه رادمهرم نداریم که وقتی مریض میشیم عصبی و کلافه بشه🙁🙁

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 792

    اخ اخ اخ دیدی گفتم میره مرز!😑😑؛ ولی ایولا به تحملت ایولا اگه جوونای این دوروزمونه بودن که بعداز دیدن خانمشون با حوله تنپوش اونم بعد ***..🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ هیچی نگم دیگه خودتون بگیرین😉😉

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    رادمهره دیگه😎

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟