دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه جایی میان آغوشت اثر سمانه حسینی

رمان جایی میان آغوشت

  • زبان فارسی
  • 163.4K 👁
  • 534 ❤️
  • 4.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه جایی میان آغوشت

دکتر منوچهر فرهنگ، دکتر داروساز موفقی ست در تهران که در آخرین لحظات عمرش، در بستر مرگ، کلامی را به عنوان وصیت در مقابل تنها دخترش، شیدا میگذارد. و شیدا را ناگزیر از هیچ راه برگشتی، به مسیری عجیب و پرپیچ و خم در زندگی متاهلی اش میرساند. بعد از مرگ دکتر فرهنگ، شیدا که در عمق تنهایی خودش، درست در مقابل آدم هایی قرار می‌گیرد که گویی خنجر به دست هر لحظه منتظر از پا افتادن شیدا هستند تا که کارخانه باقی مانده از دکتر منوچهر فرهنگ را در چنگال شیدا در بیاورند و به اسم خود بزنند و در میان تمام این دردها، سیامک، همسر شیدا به عنوان زخمی بزرگتر، قلب شیدا را دچار جراحتی می‌کند که هیچ راه برگشتی برای درمان روح و جسم شیدا باقی نمی ماند. و سرنوشت شیدا از آن لحظه ای رقم‌میخورد که تهران را به قصد کمک به کودکان روستایی ترک می‌کند و به سمت روستای آلاشت راه می افتد اما جاده ای که مسیر را به روی شیدا باز میکند، جاده ی روستای آلاشت نیست! و این اشتباه ورق قصه را برمیگرداند. شیدا در آن جاده و مسیر اشتباه، میان شبی برفی و کولاکی، بی آنکه دیگر بتواند با خودروی شخصی اش باقی مسیر را در برف و بروان طی کند، پیاده به سمت اتاقک آهنی میرود، اتاقکی که مردی سلاح به دست را میگذارد در برابر دیدگان خسته و بی رمق و خیس شیدا... مردی مسلح که از بستر دردهای روحی، بی آنکه التماس های شیدا را بشنود و بداند او کمک می‌خواهد، اسلحه را در برابر قلب شیدا میگیرد و نمی‌داند سرنوشت چه برسر هر دویشان خواهد آورد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

بسم‌الله الرحمن الرحیم
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
حضرت حافظ
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
بغض نفس گیرم حتی از سرمای سخت آبان ماه هم بدتر بود.
دست لرزانش که بالا آمد، گویی به سمتش پرواز کردم.
_ ش… شیدا…
یخ کرده بود؛ انگار این روزها هیچ خونی در رگهایش جریان نداشت. با دستی که دیگر جانی در آن نبود، دستش را فشردم.
_ جانم… جانم دورت بگردم، بگو…
صورتش برای گفتن حتی یک کلمه ی ساده هم جمع میشد. لرزش چانه ام را پنهان کردم و دردی را که گلویم را به وحشت انداخته بود، قورت دادم.
پلک روی هم فشرد، دندان بر هم سایید.
_ من… من طلوع… طلوع خورشید فردا رو نمیبینم…
چنگی بر جانم افتاد. یخ کردم…
یا شاید آتشی که درونم بود، شعله ورتر شد.
نمیدانم چه بود… این حس چه بود؟
چشم هایش… این چشم ها دیگر چشم های دو روز قبل نبودند.
باید زجه میزدم…
باید اشک میریختم…
پس چرا این آتش درونم مرا نمیکشت؟
دست بی جانش آرام روی صورتم نشست.
_ ن… نباید بشکنی…
اما همین دو کلمه کافی بود تا سیل درونم طغیان کند. اشک ها جاری شدند؛ اشک هایی که حتی توان افتادن روی گونه هایم را نداشتند.
سرم را روی ملحفه ی سفیدی گذاشتم که دستش چنگ زنان آن را نگه داشته بود.
_ نگام کن… سرت رو… سرت رو بلند کن…
جانی در سینه ام پرپر میزد و تمنا میکرد درست همین لحظه پر بکشد و از این دردِ غیرقابل تحمل رها شود.
سر بلند کردم، اما تصویرش از لابه لای اشک ها فقط نمایی مبهم بود.
دست روی گلویم گذاشتم و با صدایی که بیشتر ناله بود تا صدا، زمزمه کردم:
_ نمیتونم… نمیتونم… من نمیتونم جلوی اون آدما بایستم… تو رو خدا… تو رو خدا بسه دیگه… بلند شو… تو نباید مغلوب این درد بشی…
چشم های بی فروغش را محکم بست.
_ خوب… خوب گوش بده… دیگه… دیگه از نظر من اون عقد… اون عقد باطله… اول… اول طلاق میگیری و بعد…
سرفه هایش شدیدتر از ثانیه های قبل شد.
کلامش در دهان تلخ ماند و ملحفه ی سفید دوباره و هزارباره پر شد از لکه های خونی که دیگر قرمز هم نبودند؛ به سیاهی میزدند.
وجودم پر از زهر شد. خواستم به سمت در بدوم که با آخرین توان، دستم را گرفت.
_ ن… نرو…
زجه کشان برگشتم سمتش و هق زدم:
_ باید دکتر بیاد بالای سرت دوباره… حق نداری تنهام بذاری…
چشم هایش دیگر حتی توان باز شدن نداشتند.
از حنجره اش جز نایی بی جان بیرون نمی آمد.
_ همه رو… همه رو پس بگیر… نذار… نذار این لجن زار اسمم رو… اسمم رو لکه دار کنه…
من رو… من رو ببخش دخترم… ببخش که با… باعث شدم… اون… اون آدم بیاد… بیاد تو زندگیت… من رو… من رو ببخش…
دویدم…
وقتی خون از دهانش بیرون زد، دویدم…
دویدم، اما به سمت کجا؟
به سمت دکترهایی که خودشان گفته بودند همین روزها رفتنی ست…
که همین روزها بی کس تر از قبل میشوم…
که من میمانم و دنیایی که برایم کثیف تر از همیشه است…
دویدم…
اما صدای بوق ممتد دستگاهی که از اتاق شنیده میشد، همه چیز را سیاه تر کرد.
و کسی کنار گوشم زمزمه کرد:
" تو میمانی و دیوهایی که زندگی ات را به اینجا کشاندند… تو میمانی و حقی که بر گردنت ماند…
تو میمانی و جنگ با تمام کسانی که با لبخند، خنجر به دست روبه رویت ایستاده اند و برای تکه تکه شدنت شرط بسته اند…"
و میان تمام بغضهای نفس گیرم، دخترکی مظلومانه گوشه ی پیراهنم را کشید، نگاهم کرد و پرسید:
«زندگی… مگر دیگر روی خوش هم دارد؟»
افتادم… افتادم روی زمینی که حالا جسم بابا را در دلش آرام میکرد
و دیگر کسی نبود که روح مرا به زندگی ام برگرداند…
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
آرام انگشت روی شیشه ی بخارگرفته کشیدم.
رد انگشتم قطره شد و با شتاب تا انتهای پنجره پایین آمد در دلم به خودم خندیدم و گفتم
" حتی این پنجره هم گریه میکند، اما تو… تو حتی اشک ریختن را هم فراموش کرده ای."
_ خانم اجازه! من همه برگه م رو نوشتم.
میتونم برم بیرون؟
با صدایش، تمام افکارم درست مثل همان قطره فرو ریختند و از ذهن خسته ام دور شدند.
نفس بلندی کشیدم و پشت میز نشستم.
_ برگه‌ات رو بیار بده به من، مائده.
داره برف میاد، فعلاً نمیتونی بری توی حیاط.
بقیه ی بچه ها هم اگر برگه هاشون رو کامل کردید، بیارید بدید به من تا زنگ بخوره.
سروصدا هم نکنید تا دوستاتون امتحانشون رو خوب بدن.
برگه ها یکی یکی روی میز پر میشدند، اما صدای پچ پچ ها لحظه ای کم نمیشد.
دلم میخواست تمنا کنم که ساکت شوند، اما چرا این بیچاره ها باید تقاص بی حوصلگی های من را پس میدادند؟
بی آنکه حتی در مقابل تقلب هایشان واکنش نشان دهم، چشم دوختم به پنجره و برفی که دی ماه را سفیدپوش کرده بود.
به خودم آمدم؛ میز پر از برگه بود و نیمکت ها آرام آرام خالی میشدند.
آخرین برگه که روی میز نشست، صدای زنگ هم بلند شد و مدرسه در همهمه ی خروج دانش آموزان فرو رفت.
صدای قدم هایم روی برف خشک، صدای تمنا بود… صدای کسی که می گفت
«زندگی کردن را دیگر فراموش کرده ای!»
میان برف و سرمای زمستان، انگار بیشتر از هر کسی، از درون و بیرون یخ زده بودم.
حتی قُمری های بغ کرده روی پرچین دیوار، آغوشی داشتند تا تکیه کنند، اما من…
یقه ی پالتویم را بیشتر بالا کشیدم و شالگردنم را محکم تر دور گردنم انداختم.
چشم از سفیدی برف کندم و نگاهم را به روبه رو انداختم؛ حتی برای یک بار هم خودش زحمت نمیداد که از ماشین پیاده شود و فکر کند روی این برف لغزنده چگونه عرض خیابان را طی کند…
هنوز دوستش داشتم؟ نمیدانم…
ماشین ها یکی در میان زنجیر چرخ داشتند و اگر مراقب نبودی، جسمت لا به لای برف مدفون میشد.
آرام نگاهی به چپ و راستم انداختم و با دقت مسیر را طی کردم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جایی میان آغوشت

سمانه حسینی : ۲ روز پیش

عشقای من سلام. به درخواست خیلی هاتون عکس شخصیت ها پایین هر پارت قرار گرفتن🫶🏻🥹🫀

نظرات رمان جایی میان آغوشت
  • آزاده عسگری

    در پارت 170

    سلام جهت عضویت مبلغ را به شماره کارت واریز کردم ولی متاسفانه سایت مشکل دارد و هنوز نتوانستم ساعت و تاریخ ارسال نمایم

    ۱۲ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام آزاده جان سرور های سایت قطع بودن و من هم دسترسی به پنلم نداشتم. دوباره تلاش کنید عزیزم

    ۳ ساعت پیش
  • ازاده

    در پارت 170

    تا حالا که گنگ بوده

    ۱۲ ساعت پیش
  • آزاده عسگری

    در پارت 40

    من هزینه عضویت رو پرداخت کردم ولی متاسفانه گویا سایت مشکل داره

    ۱۲ ساعت پیش
  • سحر

    در پارت 51

    💖⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘

    دیروز
  • پرنیان

    در پارت 631

    هرکی بود جای شیدا همین فکر رو میکرد آخه بلخره عاشق زنش بوده بخاطر زنش چند سال از همه چی دور بوده حالا شیدا اومده تو زندگیش و عاشقش شده برای شیدا که امثال سیامک رو دیده سخته بلخره که با حس واقعی رادمهر کنار بیاد

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا عزیزدلم 👌🏻

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 541

    این شیدا چرا این بدبخت رو اینطوری معرفی کرد شوهر یکی از معلما🦦😂

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خرابکاری کرد دیگه😂

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 501

    یکی از چیزایی که این رمان رو چند برابر جذابتر و خاصتر میکنه فضا و حال و هوای آلاشته چقدر حس خوبی داره انگار اونجایی همین الان 🤍

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوخودا قربونت🫶🏻🥹🫀

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 431

    من عادت ندارم کسی با چشم اشکی از پیشم بره چه جمله ی جنتلمنانه ای 😂😭

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خعلییییی🤭😂

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 411

    الان همسر رادمهر به دست خانواده ی خودش کشته شده یعنی ؟

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    جلوتر متوجه میشی عزیزم

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 381

    شیدا واقعا شخصیت محکمی داره دارم فکر میکنم اگر واقعا مثلا سیامک اومد اینجوری التماس میکرد و به دست و پاش افتاده و حتی یه ذره هم دلش براش رحم نیومده واقعا قویه

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره بی اندازه محکمه

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 211

    چقدر حرص داره فکر کنخ طرف بیاد تو کارخونه ی بابات انقدر گند بالا بیاره نرگس رو چیکارش کردن یعنی

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا حرص آدم در میاد🤦🏻‍♀️

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 31

    تا اینجا که زیبا و آرام بوده و البته غمگین ولی بنظرم رمان قشنگیه

    ۳ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    شک نکن به قشنگیش پرنیان جانم♥️🥰

    ۲ روز پیش
  • پرنیان

    در پارت 251

    آخه کارخونه ی بابای این دختر به خانواده ی شما چه سیامک میگه نمیزارم کارخونه ی بابات رو ازم بگیری 😂 چه وقیحه

    ۲ روز پیش
  • سپیده محمدی

    در پارت 1321

    برای سومین بار رمان جایی میان آغوشت و خوندم و تموم کردم 🥲 به پارت آخرش که رسیدم مثل هر بار از حس خوبش اشکم در اومد. قصه ی خانوم معلمی با یه غم بزرگ شروع شد و آخرش آدم و عاشق این رمان کرد. دلم میخواد این خانم معلم و جناب سرگرد جذاب و عاشق و از دل رمان بیرون بکشم و تو واقعیت بهشون بگم عاشقشونم😭

    ۵ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جون دلم عزیزم😍♥️

    ۵ روز پیش
  • مطهره

    در پارت 850

    عالی بود عزیزم👌

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی ازت مطهره جانم🥰♥️

    ۱ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟