خلاصه رمان :
دکتر منوچهر فرهنگ، دکتر داروساز موفقی ست در تهران که در آخرین لحظات عمرش، در بستر مرگ، کلامی را به عنوان وصیت در مقابل تنها دخترش، شیدا میگذارد. و شیدا را ناگزیر از هیچ راه برگشتی، به مسیری عجیب و پرپیچ و خم در زندگی متاهلی اش میرساند. بعد از مرگ دکتر فرهنگ، شیدا که در عمق تنهایی خودش، درست در مقابل آدم هایی قرار میگیرد که گویی خنجر به دست هر لحظه منتظر از پا افتادن شیدا هستند تا که کارخانه باقی مانده از دکتر منوچهر فرهنگ را در چنگال شیدا در بیاورند و به اسم خود بزنند و در میان تمام این دردها، سیامک، همسر شیدا به عنوان زخمی بزرگتر، قلب شیدا را دچار جراحتی میکند که هیچ راه برگشتی برای درمان روح و جسم شیدا باقی نمی ماند. و سرنوشت شیدا از آن لحظه ای رقممیخورد که تهران را به قصد کمک به کودکان روستایی ترک میکند و به سمت روستای آلاشت راه می افتد اما جاده ای که مسیر را به روی شیدا باز میکند، جاده ی روستای آلاشت نیست! و این اشتباه ورق قصه را برمیگرداند. شیدا در آن جاده و مسیر اشتباه، میان شبی برفی و کولاکی، بی آنکه دیگر بتواند با خودروی شخصی اش باقی مسیر را در برف و بروان طی کند، پیاده به سمت اتاقک آهنی میرود، اتاقکی که مردی سلاح به دست را میگذارد در برابر دیدگان خسته و بی رمق و خیس شیدا... مردی مسلح که از بستر دردهای روحی، بی آنکه التماس های شیدا را بشنود و بداند او کمک میخواهد، اسلحه را در برابر قلب شیدا میگیرد و نمیداند سرنوشت چه برسر هر دویشان خواهد آورد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 132
زیپ چمدانم را بستم و میان گریه های بهار که به دنبال عروسک کوچکش میگشت، کلافه به سمت موبایلم رفتم که در حال زنگ خوردن بود. نفس نفس زنان نشستم روی مبل و دست روی صفحه کشیدم _ الو جانم سیما! _ شیدا! کجایی تو دختر! یکساعته منتظرتم! مثلا قرار بود از خونه فتانه که اومدی بهم خبری بدی! بی جان گفتم: _ سیم...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 131
از پنجره نگاهی به آسمان کبود انداختم، بهار بدو بدو کنان عروسک هایش را به زور در بغلش گرفت و به سمتم آمد _ مامانی بیارمشون؟ بی حوصله لبخندی نشاندم روی صورتم و دست بر موهایش کشیدم _ اگه دوست داری بیاری بیار عشقم اشکالی نداره. غرق شادی شد و با آن دست های کوچکش را همه جا داد در چمدان. صدای زنگ در از...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 130
◾️ دو سال بعد ◾️ ایستاد مقابل آینه قدی بزرگ خانه، دستی بر لباسش کشید و نگاهی از آینه به صورتم انداخت _ نیم ساعت دیگه باید برما! نمیای بدرقه ام کنی! از جا برخواستم، خوب تماشایش کردم، مثل هر بار، مثل همیشه. ایستادم رو به رویش و دست کشیدم روی اسمی که بر لباسش حک شده بود. آهسته لبخند و سر کج کرد _ ب...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان جایی میان آغوشت - پارت 129
با دیدن چمدانش گوشه اتاق دلم بیشتر گرفت! نشستم روی تخت و لب ورچیدم _ حالا نمیشد یکم بیشتر می موندی!؟ دایی که دیروز با بابا علیرضا رفت حالا نوبت تو شده راه بیفتی دنبال فریبا و رامین که برید تهران!؟ میخوای تنهام بذاری! لبخند زنان نگاهمکرد _ قربون چشمات برم من، خودت که میدونی دل کندن از فسقل خانم ب...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
رویا یزدانپو
در پارت 91واقعا دوست دارم بدونم اون چه رازیه که باعث شده شیدای پر از تنفر مجبور به بازی کردن باشه و عروسک خیمه شب بازی دستشون بشه
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 81این الهه عجب افعی دو سریه. تازه باید عروس به پسرت بیاد ؟ نمیری با این بچه ت. زنیکه نکبت با اون حرف زدنش
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 71چقدر از این مادرشوهرا بدم میادا. کسی که در یک جمله مثلا مودبانه،بدترین توهین رو میکنه. از دماغ فیل افتاده. شیدا باید میرفت روی اون بالا میاورد زنیکه چندش
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 61احساس میکنم شیدا منتظر اینه که با دست پر بره به جنگ این خونواده ی متظاهر. یجوری که هیچکدوم نتونن کتمان کنن که چین و کین
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 51اصلا حس خوبی از سیامک نمیگیرم. یه گوشه ی دلم احساس میکنم داره نقش یه عاشق رو بازی میکنه. چراش شاید به دلیل همین کارخونه باشه. شایدم به دلیلی دیگه اما از هادی حس خوبی گرفتم همین دم ورودش
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 41خدایی بی خبری خیلی بده. احتمال میدم این راز سر به مهر، چیزی باشه که باعث بشه همه چیز بیخ پیدا کنه و کار به جاهایی برسه که نباید. وگرنه زودتر از اینا شیدا لب باز میکرد و *** برمیداشت از این راز
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 31سیما ادم قابل اعتمادی به نظر میاد. اما این ازدواج و این خونواده ای که سیامک داره با اون شخصیتش مشخصه که قرار نیست چیز خوبی در انتظار این دختر تنها باشه
۲ روز پیشمهدیه
در پارت 91ولی بازم ازش خوشم نمیادد چون اگر واقعا عاشق شیدا بود نیفهمید حالش بده فقط سیامک به فمر خودشه مه حالشو ببره مشهصه کلی دوست دختر داشته و شاید هنوزم داره و برای ثروته که به شیدا چسبیده
۲ روز پیشرویا یزدانپور
در پارت 21شوهرش، احساس میکنم که یه آدم به شدت خودخواه و مغروره و صد البته از اون دسته افرادی که فخر میفروشن
۲ روز پیشمهدیه
در پارت 81مادرشوهر زبونش تیزه ولی لعنتیی که ولخرجه ارزوی هر عروسیه اینجوری براش بریز و بپاش کنن😅😅 کاش عکس لباس عزوسو نشون ماهم میداد
۲ روز پیشرویا یزدانپور
1قلم رو دوست دارم، ملموسه و توصیفات به جا اورده شده. گیرایی موضوع و انتخاب نوع شروع شدن داستان رو دوست داشتم. آدم رو ترغیب میکنه که بخونی و ببینی منظور از اون لجنزار چیه
۲ روز پیشآلا ۸۹
در پارت 81گناه داره شیدا کسی حق نداره بگه رخت عزاش رو دربیاره
۲ روز پیشآلا ۸۹
در پارت 71نمی دونم قضیه چیه که حق بدم . فقط اینکه پدر سیامک انگار آدم خوبی نیست .
۲ روز پیشآلا ۸۹
در پارت 41نمی دونم شاید میترسیدم که سکوت میکردم . یا جلوشون می ایستادم اگه البته به سیامک دلبستگی نداشته باشه
۲ روز پیش

رویا یزدانپور
در پارت 101انقدر این پسر نچسب و خودشیفته س که حتی حال نزار این دختر رو نمیبینه. بعد هی عشقم عشقم میکنه