جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و چهارده :
دردی که بر کمرم افتاده بود باعث شد پلک های سنگین و به هم چسبیده ام را آرام و به زحمت باز کنم. با دیدن وضعیتم تازه یادم افتاد کنار تخت رادمهر خوابم برده! سنگینی سرم که روی دستم افتاده بود دستم را به گزگز کردن انداخته بود و کمی هم بی حس شده بود. آرام دستم را بلند کردم و نگاهی به صفحه ساعت مچی ام انداختم، عقربه ها چهار صبح را نشان میدادند و نوای خوش اذان از گلدسته های مسجد بزرگی که رو به روی بیم
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
قربونتتتتت🥰🙏🏻
۴ ماه پیشShiva
1والا از هیجان ضربان قلب منم رفت بالا😂
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخی عزیزممممم😂
۴ ماه پیشمیم
1اینجور که پیش میره بچه هم تو همین اتاق بدنیا میاد،واااای اسمشو چی می ذاره رادمهر 🤔
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
با این اوضاع شیدا بعید نیست😁
۴ ماه پیشمیم
1خیلی قشنگ بود این پارت پر از حس خوب،خداروشکر همه چی یادش اومد 😍🤗🙏🏻👏👏👏🥰
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥰♥️ واقعا
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خواهشمندم عزیزم🥰🤞🏻
۴ ماه پیشپگاه
1آخیش ،راحت شدیماااا،ممنون از شما نویسنده ی عزیز
۴ ماه پیشآهو
2سمانه جانم رمان بعدی کی انشالا منتشر میشه دوست دارم زودتر بخونمش هیجان دارم براش😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
والا از نظر روحی خیلی خستم فعلا قصد انتشارش و ندارم عزیزدلم🥲
۴ ماه پیشآهو
2ای وای امیدوارم همه چیز برات آسون بشه به زودی عزیزم. منتظر رمان قشنگت می مونم🙏🏻💕
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم ممنونم 🥰
۴ ماه پیشآهو
2سمانه جانممممممم ممنون که هر روز پارتگذاری میکنی واقعا برای یه رمان خون هیچی بهتر از این نیست که رمان مورد علاقه اش هر روز آپلود بشه🥰🙏🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
قربانت عزیزدلم🥰
۴ ماه پیشهجران
2لحظه شماری میکردم واسه رسیدن این حال و احوالشون😋
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم😘
۴ ماه پیشسرو
2من الان رو💭 اینجا نیستم 😘😘😗
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جااانم😁
۴ ماه پیششقایق
2ببین من الان کلا رو ابرام از اونجا دارم کامنت میذارم😂
۴ ماه پیشسرو
2بیا برو پایین جام رو تنگ کردی الان جفتمون سقوط میکنیم
۴ ماه پیشعلیرضا
2منم هستم تازه تنها نیستید 🤣
۴ ماه پیششقایق
2تو دیگه کجا اومدی ما خودمون جا نداریم😂
۴ ماه پیشسرو
1چمیدونم والا خجالت هم نمیکشه خودش رو زوری جاداده پیشمون
۴ ماه پیشسرو
1اااااااااااااااااااااااااااااا تاااااااپ خوردیم زمین همش تقصیر توء آمدی پیش ما چیکار آخه از اون بالا انداختیمون پایین
۴ ماه پیشعلیرضا
2آخ سمانهههههههه خانم کشتی ما رو تو با عشق این دوتا چقدر لعنتیا خوبن آخه 🥲🤦🏻 ♂️
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی خوبن میدونم😁👌🏻
۴ ماه پیشآهو
2جییییییییییییییغ بوسش کرد دوبارهههههههههههههه😭😍😭😍😭😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ارههههههه🥰
۴ ماه پیشحسام
2به به عجب پارتی یعنی قشنگ همه غمای چند پارت گذشته رو شست رو برد چه عشق قشنگی دارن این دوتا ادم کیف میکنه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا🥰
۴ ماه پیشپروانه
2از عسل بودن این پارت هر چی بگم کم گفتممممممممم😍😍😍😍😍😍😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزم🥰
۴ ماه پیششقایق
2من غش😍 من ضعف😍 من اصلا مردم واسه این دوتا ای خودااااااااااااااا😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😘🤞🏻
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ابرا
1وای عجب پارتی خدایش همه غم های قبل رو شست برد قلمت ماندگار عزیزم