پارت بیست و ششم :

ملیسا کلافه می‌غرد: «برو کنار باید برم پیش پرستو...»
آبتین خونسرد می‌گوید: «آرمان کنارش هست.»
ملیسا با نگاهی آتشین به آتین می‌نگرد. دندان روی هم می‌سابد و با خشم داد می‌زند: «من نمی‌خوام اون مرتیکه کنار پرستو باشه.»
آبتین را کنار می‌زند و می‌خواهد از کنارش رد بشود که آبتین دوباره بازوی ملیسا را گرفته و او را به سمت تاریکی می‌کشاند. ملیسا ناخن‌هایش را در دست آبتین فرو می‌Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    بچه هامون دوتاشون جنگین😎😂❤️ 🩹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️