پارت بیست و هفتم :

آبتین با لحنی آرام می‌گوید: «هی... جوجه اردک زشت... نترس منم، پهلوون پنبه... نترس، من همونم.»
ملیسا می‌خواهد بس کند، می‌خواهد تمامش کند ولی آن صحنه‌ی شوم و چشمان شیطانی شاهین از مقابل نگاهش کنار نمی‌رود. نمی‌تواند خود را کنترل کندزانویش را در شکمش جمع کرده و اشک می‌ریزد. آبتین پشیمان از کرده‌اش سعی می‌کند ملیسا آرام کند. عذاب وجدانی سرسخت بر گلویش نشسته و تا کاری که کرده را جبران نÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    اخیی بمیرممم🥹😭ولی حاج بابا و ملیسا چطور میتونن اینجور باهم حرف بزنن؟مگه اون بزرگش نکرده و ملیسا پیش اون بزرگ نشده..

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️