جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست و هفتم :
آبتین با لحنی آرام میگوید: «هی... جوجه اردک زشت... نترس منم، پهلوون پنبه... نترس، من همونم.»
ملیسا میخواهد بس کند، میخواهد تمامش کند ولی آن صحنهی شوم و چشمان شیطانی شاهین از مقابل نگاهش کنار نمیرود. نمیتواند خود را کنترل کندزانویش را در شکمش جمع کرده و اشک میریزد. آبتین پشیمان از کردهاش سعی میکند ملیسا آرام کند. عذاب وجدانی سرسخت بر گلویش نشسته و تا کاری که کرده را جبران نÚ
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1اخیی بمیرممم🥹😭ولی حاج بابا و ملیسا چطور میتونن اینجور باهم حرف بزنن؟مگه اون بزرگش نکرده و ملیسا پیش اون بزرگ نشده..