پارت بیست و چهارم :

محمود ناچار به سمت در خروجی می‌رود. در میان راه آبتین را می‌بیند که با اخم درحال صحبت کردن با گوشی است.
شب فرا رسیده و کل حیاطِ آن خانه‌ی بزرگ را درون خودش حل می‌کند. چراغ‌های حیاط توسط زهرا روشن می‌شود. آبتین تلفن را قطع کرده و می‌خواهد به سمت خانه حرکت کند که چشمش به آرمان می‌افتد. مانند یک سرباز شکست خورده بر روی پله‌ها نشسته و در فکری عمیق فرو رفته است. به سمتش رفته و کنارش می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخیی بمیرمممم🥹😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️