جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست و چهارم :
محمود ناچار به سمت در خروجی میرود. در میان راه آبتین را میبیند که با اخم درحال صحبت کردن با گوشی است.
شب فرا رسیده و کل حیاطِ آن خانهی بزرگ را درون خودش حل میکند. چراغهای حیاط توسط زهرا روشن میشود. آبتین تلفن را قطع کرده و میخواهد به سمت خانه حرکت کند که چشمش به آرمان میافتد. مانند یک سرباز شکست خورده بر روی پلهها نشسته و در فکری عمیق فرو رفته است. به سمتش رفته و کنارش می
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخیی بمیرمممم🥹😭