پارت سی و سوم :

قبل از آنکه دوباره زلزله شود و همه چیز را بر سر آن مرد ویران کند، آبتین متوقفش می‌کند و با آرامش روبه‌روی مرد می‌نشیند. چشمانش را به نگاه خون گرفته و صورت زخمی مرد می‌دوزد. دلش به رحم آمده و با لحنی آرام زمزمه می‌کند: «من می‌دونم تو بیگناهی... تو هم قربانی بودی و هیچ نقشی توی داستان نداری... به ما فقط یه سرنخ بده... چرا اون لحظه رفتی توی آتلیه و سر و صدا کردی؟!»
مرد به باجانی لب می‌زند: «

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخیی عزیزززمم متین چقدر معصومه...با همه ی بچه های اونجا🥺با اینکه حرف ملیسا به ابتین درست نبود خوشحال شدم که ابتینم درک کرد زدن همچین حرفی به کسی چه حسی داره...

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️