جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت سی و سوم :
قبل از آنکه دوباره زلزله شود و همه چیز را بر سر آن مرد ویران کند، آبتین متوقفش میکند و با آرامش روبهروی مرد مینشیند. چشمانش را به نگاه خون گرفته و صورت زخمی مرد میدوزد. دلش به رحم آمده و با لحنی آرام زمزمه میکند: «من میدونم تو بیگناهی... تو هم قربانی بودی و هیچ نقشی توی داستان نداری... به ما فقط یه سرنخ بده... چرا اون لحظه رفتی توی آتلیه و سر و صدا کردی؟!»
مرد به باجانی لب میزند: «
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخیی عزیزززمم متین چقدر معصومه...با همه ی بچه های اونجا🥺با اینکه حرف ملیسا به ابتین درست نبود خوشحال شدم که ابتینم درک کرد زدن همچین حرفی به کسی چه حسی داره...