پارت سی و هفتم :

مکث می‌کند و با دستی مشت شده ادامه می‌دهد: «شاید زخمایی که با چاغو و قمه زده بشه رو بتونی درمون کنی... ولی زخمی که با زبون زده میشه رو هیچکاریش نمی‌تونی بکنی.»
آبتین می‌رود. ملیسا می‌ماند و یک دنیا فکر... یک کوله بار حرف و دنیایی که در گذشته غرق است. کلافه دستی به موهایش می‌کشد. چند روز پیش موهایش را کوتاه کرده بود و حال بدون اینکه یادش باشد، می‌خواست آنها را با ساز دستش برقصاند. او هن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    فکر کن بقیه بهش میگن شیطان ولی فقط بخاطر اینکه اونو اروم کنه به خودش میگه پهلوون پنبه🫠چقدر قشنگ بود این پارت🌊✨

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    آخه ملیسا عزیزم🥺🥺 نمیتونه از تنها دوستش بگذره در اصل از تنها بودن میترسه..عالی بود ممنونم خانم کاظمی عزیز

    ۲ سال پیش
کپی شد!