پارت سی :

ملیسا که از همیشه بیشتر خسته و عصبی است، با چشمان نیمه‌باز و لحن خاصی که انگار قصد نداشت تسلیم شود، جواب می‌دهد: «زهرا... بخدا دست از سرم بردار... نمی‌خوام این لباس لعنتی رو بپوشم! اصلاً چه معنی داره؟!»
زهرا با لبخندی که هیچ نشانه‌ای از تسلیم در آن نبود، دستانش را روی کمرش می‌گذارد و می‌گوید: «معنی داره که امشب شب عروسی پرستوعه. شب شادیمونه. یه بار هم که شده، لباسای پاره‌پورتو بذار ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    عالی مرسی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی بمیرم واسه دل ملیسا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️