پارت بیست و دوم :

می‌خواهد از کنارش بگذرد که بازویش توسط آبتین فشرده می‌شود: «شنیدم ننه بابات تو کوچه، لابه‌لای کیسه‌های آرد ولت کردن... لابد می‌دونستن چه جونوری میشی، نخواستن بزرگت کنن... جوجه اردک زشت.»
چیزی همانند خنجر در گلویش فرو می‌رود. جوشش اشک را در چشمانش حس می‌کند؛ ولی هیچ بر زبان نمی‌آورد. تنها دست آبتین را پس زده و دور می‌شود. دور می‌شود تا در مقابل این مرد ضعف نشان ندهد. دور می‌شود تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    این پارت چقدر قشنگ بود🫠قسمتی از رمان که امیخته به عشق،درد،وفاداری و کلی حس دیگه بود:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!