جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت سی و پنجم :
ملیسا بلند شده و با خشم فریاد میزند: «من نمیتونم بشینم اینجا دست رو دست بذارم و ببینم اون شاهین بی شرف هر غلطی میخواد بکنه.»
حاج بابا لحظهای مکث میکند. با تعجب به سمت ملیسا چرخیده و میپرسد: «شاهین چه ربطی به این ماجرها داره؟!»
ملیسا دندان روی هم میسابد. رگهای گردنش از شدن خشم متورم و چهرهاش روبه کبودی است. از شدت عصبانیت نفس نفس میزند و با نگاهی خونین پاسخ میدهد: «
لطفا صبر کنید...

سهیل
1خیلی عالی بود 🥲🥲 دمتون گرم که همزمان دارید ۴تا رمان مینویسید 👏👏👏👏و حواستون به تمام جزئیات رمانهاتون هست خداقوت