پارت سی و پنجم :

ملیسا بلند شده و با خشم فریاد می‌زند: «من نمی‌تونم بشینم اینجا دست رو دست بذارم و ببینم اون شاهین بی شرف هر غلطی می‌خواد بکنه.»
حاج بابا لحظه‌ای مکث می‌کند. با تعجب به سمت ملیسا چرخیده و می‌پرسد: «شاهین چه ربطی به این ماجرها داره؟!»
ملیسا دندان روی هم می‌سابد. رگ‌های گردنش از شدن خشم متورم و چهره‌اش روبه کبودی است. از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زند و با نگاهی خونین پاسخ می‌دهد: «

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    1

    خیلی عالی بود 🥲🥲 دمتون گرم که همزمان دارید ۴تا رمان مینویسید 👏👏👏👏و حواستون به تمام جزئیات رمانهاتون هست خداقوت

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این پارت همراه طنز بودنش واسم یه حس خیلی خوب و قشنگ داشت🫠🩷✨

    ۲ سال پیش
کپی شد!