پارت بیست و سوم :

با خودش زمزمه کرد: «منو به گذشته‌م نچسبون، آبتین... من همون ملیسای امروز‌م، نه اون بچه‌ای که لای کیسه‌های آرد ول شد...»
نفس عمیقی کشید، لبخندی روی لبش نشاند و وارد انبار شد.
بچه‌ها با خوشحالی دورش جمع شدند، صدای خنده و هیاهویشان در فضا پیچید. اما نگاه ملیسا برای لحظه‌ای روی آبتین ثابت ماند. او کنار در ایستاده بود، اما دیگر آن خونسردی اول را نداشت. اخم کرده بود، انگار که چیزی درون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی بمیرم واسش...

    ۲ سال پیش
کپی شد!