جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست و سوم :
با خودش زمزمه کرد: «منو به گذشتهم نچسبون، آبتین... من همون ملیسای امروزم، نه اون بچهای که لای کیسههای آرد ول شد...»
نفس عمیقی کشید، لبخندی روی لبش نشاند و وارد انبار شد.
بچهها با خوشحالی دورش جمع شدند، صدای خنده و هیاهویشان در فضا پیچید. اما نگاه ملیسا برای لحظهای روی آبتین ثابت ماند. او کنار در ایستاده بود، اما دیگر آن خونسردی اول را نداشت. اخم کرده بود، انگار که چیزی درون
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی بمیرم واسش...