پارت بیست و سوم :

با خودش زمزمه کرد: «منو به گذشته‌م نچسبون، آبتین... من همون ملیسای امروز‌م، نه اون بچه‌ای که لای کیسه‌های آرد ول شد...»
نفس عمیقی کشید، لبخندی روی لبش نشاند و وارد انبار شد.
بچه‌ها با خوشحالی دورش جمع شدند، صدای خنده و هیاهویشان در فضا پیچید. اما نگاه ملیسا برای لحظه‌ای روی آبتین ثابت ماند. او کنار در ایستاده بود، اما دیگر آن خونسردی اول را نداشت. اخم کرده بود، انگار که چیزی درون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی بمیرم واسش...

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️