اینکا به قلم شهره احیایی
پارت پنجاه و هشتم :
لخلخ کنان از اتاق خواب بیرون آمد. با انگشت اشاره پلکهایش را فشاری داد تا بلکه خواب از سرش بپرد.
نور باریکی از لابی ورودی تابیده بود.
نفسش را بیرون داد. عطر رایحهی ملایم مشامش را به بازی گرفته بود.
بزاقش را بلعید و پیش رفت.
طبق معمول دو شب گذشته روی مبل خوابیده بود.
لبش را گزید مثل آنکه وقتش رسیده بود حالیاش کند.
دست برد و کلید برق را زد سالن پر شد از نورِ هالوژنه
لطفا صبر کنید...
