اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهل و دوم :
نهال آن مدلی خودش را مجاب میکرد تا آستانهی تحملش را بالا ببرد قصد عقب نشینی از رویاها و آرزوهایش را نداشت.
دست برد و مقنعهاش را طبق عادت صاف کرد. عرق از موهایش راه پیدا کرده و به گردنش رسیده بود. هوای داخل ماشین دم کرده و تشنگی امانش را بریده بود. با دست خودش را باد زد همان موقع هاویار به سمتش چرخید دورشان آنقدری روشن نبود تا واضح چهرهاش را ببیند فقط وقتی سایهاش نزدیک ماشین شد Ø
لطفا صبر کنید...
