پارت چهل و دوم :

نهال آن مدلی خودش را مجاب می‌کرد تا آستانه‌ی تحملش را بالا ببرد قصد عقب نشینی از رویاها و آرزوهایش را نداشت.
دست برد و مقنعه‌اش را طبق عادت صاف کرد. عرق از موهایش راه پیدا کرده و به گردنش رسیده بود. هوای داخل ماشین دم کرده و تشنگی امانش را بریده بود. با دست خودش را باد زد همان موقع هاویار به سمتش چرخید دورشان آنقدری روشن نبود تا واضح چهره‌اش را ببیند فقط وقتی سایه‌اش نزدیک ماشین شد Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️