پارت پنجاه و یک :


صدای زنگ در را شنید و دقایقی بعد جیغ خوشحالی نگار .
- عمو یزدان!
خنده روی لبش نشست جلوی آینه موهایش را مرتب کرد و بیرون رفت
نگاه یزدان به سمتش کشیده شد با ذوق نگار را از دوشش پایین گذاشت:
- به‌به! آباجی خانم... کجایی دختر؟!
نهال با نیش های باز طرفش رفت. یزدان آغوش باز کرد و سر نهال وسط سینه برادر مأمن گرفت.
- دوباره بوی گندعرق می‌دی؟!
یزدان با حرف نهال سرش را عقب ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️