اینکا به قلم شهره احیایی
پارت پنجاه و سوم :
برگههای روی میز را کنار زد با ته خودکارش روی
میز ضرب گرفت. عصبی پوفی کشید گوشی را برداشت:
- خانم صبوحی به آقای شریفی بگین کارشون دارم...
منشی با ناز همیشگی چشمی گفت.
با حرص گوشی را کوبید.
- یه مدلی حرف میزنه انگار... اَه...!
آنقدری که اردلان حرصش میداد بعید بود مادرخودش را حرص داده باشد.
صدای خوشو بش اردلان و صبوحی را شنید آماده بود دقو دلی این بیسرو ساÙ
لطفا صبر کنید...
