پارت پنجاه و سوم :


برگه‌های روی میز را کنار زد با ته خودکارش روی
میز ضرب گرفت. عصبی پوفی کشید گوشی را برداشت:
- خانم صبوحی به آقای شریفی بگین کارشون دارم...
منشی با ناز همیشگی چشمی گفت.
با حرص گوشی را کوبید.
- یه مدلی حرف می‌زنه انگار... اَه...!
آنقدری که اردلان حرصش می‌داد بعید بود مادرخودش را حرص داده باشد.
صدای خوش‌و بش اردلان و صبوحی را شنید آماده بود دق‌و دلی این بی‌سرو ساÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️