اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت :
سرش را میان دستانش فشرد. صدای شرشر آب میآمد لبش را گزید پس رفته بود حمام.
از جایش بلند شد و سمتِ اتاق رفت.
حین رد شدن از مقابل حمام نفس پُر حرصی کشید.
داخل اتاق خواب شد، تمیز و مرتب بود به جز بالشتهایی که وسط تخت سرگردان هر کدام یک وری شده بودند.
لبه تخت نشست چشمش به تابلوی روبهرویش زوم شد. نگاه هر دو سرد و بیاحساس بود.
عروسی ساده با چشمانی بیفروغ!
بغضش گرفت
لطفا صبر کنید...
