پارت شصت :


سرش را میان دستانش فشرد. صدای شرشر آب می‌آمد لبش را گزید پس رفته بود حمام.
از جایش بلند شد و سمتِ اتاق رفت.
حین رد شدن از مقابل حمام نفس پُر حرصی کشید.
داخل اتاق خواب شد، تمیز و مرتب بود به جز بالشت‌هایی که وسط تخت سرگردان هر کدام یک وری شده بودند.
لبه تخت نشست چشمش به تابلوی روبه‌رویش زوم شد. نگاه هر دو سرد و بی‌احساس بود.
عروسی ساده با چشمانی بی‌فروغ!
بغضش گرفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️