اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهل و پنجم :
یکلحظه جرقهای در ذهنش روشن شد با عجله بیرون رفت نگاه عمیقی به پسرِ جوان انداخت.
یعنی نهال از این پسر ریزجثه میترسید؟
گوشی را بالا گرفت، انگشتش روی شمارهی نهال توقف کرد. بعد از مکث کوتاهی شماره را گرفت با اولین بوق جواب داد:
-الو! اومدین شما؟
گرهی ابروهایش بیشتر شدند. با عصبانیت گفت:
-بیا پایین!
از عمد جلوی ورودی شرکت ایستاد. پسرجوان از موتور فاصله گرفت یکپا
لطفا صبر کنید...
