اینکا به قلم شهره احیایی
پارت پنجاه و چهارم :
دوماه بعد
خم شد و دمپایی لایی انگشتی را از پا در آورد با ضربهای آرامی لبهی صندلی کوبید صورتش را جمع کرد باید پاهایش را هم آب میکشید.
صاف شد و حین تکان دادن روپوش سفید نگاهی به دورش کرد.
نفسش را بیرون داد هنوز قدم برنداشته صدای نازنین را شنید:
- نهال جان بیا اینجا روتمیز کن، بیزحمت.
لبخندی زد با آنکه دردکمرش بیشتر شده بود ولی باید کارش را انجام میداد.
با ح
لطفا صبر کنید...
