اینکا به قلم شهره احیایی
پارت پنجاه و پنجم :
***
زیبا آرام به شانه نهال زد:
- بیا سالاد و درست کن من برم نگار رو از دستشویی بیارم وگرنه تا یه ساعت میخواد گلهای کاشی رو آب بده.
خندید و چاقو را از دست زیبا گرفت.
منیر همانطور که با گوشی حرف میزد وارد آشپزخانه شد.
- به سلامتی! کی بر میگردن؟!
...
-آهان! خب!
...
خندهاش را قورت داد، عاشق آنطور تلگرافی صحبت کردن مادرش بود
...
-آهان! خب!
نگاهش به ز
لطفا صبر کنید...
