پارت چهل و هفتم :


از وقتی اتوبوس راه افتاده بود ناخودآگاه کاسه‌ی چشمانش تر شدند. گوشه‌ی پرده را کناری زد افتاب تیز درون چشمش تابید زیر لب" اَهی" گفت و پرده را رها کرد.
سرش مایل شد چشمش به کوله و ساکش روی صندلی ولو بودند، افتاد. هاویار از قصد دو بلیط خرید تا کنار دستش کسی ننشیند.
لبش را گزید زمزمه کرد" تقصیر خودت بود دختره‌ی کم عقل از روز اول نباید بهش زنگ می‌زدی"
سرش را به صندلی تکیه داد" مهØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️