اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهل و هفتم :
از وقتی اتوبوس راه افتاده بود ناخودآگاه کاسهی چشمانش تر شدند. گوشهی پرده را کناری زد افتاب تیز درون چشمش تابید زیر لب" اَهی" گفت و پرده را رها کرد.
سرش مایل شد چشمش به کوله و ساکش روی صندلی ولو بودند، افتاد. هاویار از قصد دو بلیط خرید تا کنار دستش کسی ننشیند.
لبش را گزید زمزمه کرد" تقصیر خودت بود دخترهی کم عقل از روز اول نباید بهش زنگ میزدی"
سرش را به صندلی تکیه داد" مهØ
لطفا صبر کنید...
