اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهل و ششم :
هاویار خشمگین پلک بازو بسته کرد، دستانش را مشت کرد به آرامی سمتِ ماشین پا کج کرد زیر چشمی پسر را زیر نظر گرفت. صدای پای نهال را شنید نرسیده به پسر چرخی زد، نهال مستاصل دل به چشمان پرسشگرش داد با تعلل دستش دور کمرِ نهال خزید سرش را تا انتهای صورتِ ترسیدهی او پایین داد:
-خوبه این طوری؟
نهال چشم بست و جواب داد:
-آره!
هردو سعی میکردند لبخند بزنند نهال نقشش را بهتر بازی کرده بو
لطفا صبر کنید...
